به نام خدا
سلام….
خوبيد؟؟؟
ديشب شب خوبي بود…..نميدونم اميدوارم مدت اين شادي كم نباشه…..
يه خبر ديگه اينكه اردوهاي تيم ملي داره شروع ميشه….وقتي بابام به آقاي اميني گفت اينجا تمرينات چه طوريه….آقاي اميني گفت:سروناز تو اردو مي تونه خودشه بكشه بالا….دارم با خودم فكر ميكنم اگه نتونم بكشم بالا چي ميشه……؟؟؟
و يه نتيجهء مثبت گرفتم…..اينكه خوب فكر ميكنيم يه مدت به دليل آسيب ديدگي نمي تونم پارو بزنم….و اينكه من به چيزي كه ميخواستم رسيدم….الان براي بالا تر از اون دارم مي جنگم….و اينكه اينجا تمرن مداوم نداشتم…..
(تا يادم نرفته يه پيغام واسه خانم (مريم دراگون) بذارم…ببين جونم من با تيم دراگون كار ندارم….چند نفر از بچه هاي دراگونم مي شناسم كه بچه هاي خوب و محترمي هستن….اينجا هم جاي پيغام دادن به كسي نيست..آدم خفتيم هستم….حوصلهء كل كلم ندارم….اميدوارم بازم دراگونياي خوب ما برن و مقام بيارن…)
خوب ديگه بگم….دلم واسه قايقم تنگ شده….نميدونم الان چه حالي داره…..اميدوارم رييس هيئتمون همهء اين مشكلات حل كنه تا دير نشده…..
و اينم بگم تا زماني كه مربيمو برنگردونن من نيستم….و مثل هميشه من نباشم سيما نيست…سيما نباشه فاطي نيست…فاطي نباشه….آتوسا نيست….
دلم براي مجموعه آزادي تنگ شده…..چه روزايي داشتيم…..دلم براي آقاي دكترمون تنگ شده….يادش به خير…براي يه سرُم زدن كل درمانگاه رو به هم مي ريختم….از در كه وارد مي شدم آقاي دكتر مي فهميد من اومدم…مي گفت:زلزله اومد….اينم عكس ميز آقاي دكتر كه وقتايي كه نبود منو بچه ها روش مي نشستيم و …..(شيطونيم ديگه)
.
دلم براي مدرسه تنگيده…..فردا يه سر بزنم….قراربا سيما بريم….آخه شيفتا يكي شدن ديگه قرار منو سيما بتركونيم……و الان اكثر بچه هاي قايقراني تو يك شيفت هستيم….البته بچه باحالاشا…..اين عكسم مربوط به زمانيه كه من دفتر نمي برم…تمرينامو رو ميزم حل مي كنم…يه بار معلمه گفت: الان مي يام دفترتونو نگاه ميكنم….سر من كه رسيد گفت:سروناز نياوردي؟گفتم:نه خانم نگاه كن حلشم كردم….بيچاره معلمه خندش گرفت….گفت:از دست تو…..چه بچهء فعالي هستي…..

يه سوال فني اين پيشي داره وسط خيابون زير آفتاب چي كار مي كنه….به كسي كه جواب درست بده منو سيما يه قايق كاياك از مارك (نلو) مي ديم..
از دسته اين پيشي بي ادب من چي كار كنم…..پيرم كرد هزار بار گفتم بيا حياط به اين بزرگي چرا ميري وسط خيابون ميشيني…..عجبا…..سيما ميگه:جوونه چي كارش داري دلش به اينا خوشه….

خوب من برم…..مگ مگ…ميگ ميگ…
به نام خدا
قايقي داشتم به رنگ دريا…
قايق داشتم با دلي صاف….
ولي نامردها با لگد آن را شكستند…
قايقم شكست…گفتم : دستم رو بگير منم باهات مي يام…
گفت: هنوز تو نشكستي….
قايقم رفت…من سالهاست روي آب اين درياي بزرگم…
و فقط اين جمله را با خود مي گويم…قايقم رفت….
قايقم رفت…..
سلام….
نه اين روزا اصلا خوب نيستم….حالا مي فهمم حالم از ديروزها و گذشته ها بدتر شده….دلم مي خواد فقط تو اتاقم بشينمو آهنگي كه دوست دارمو بذارمو همين…ديگه با هيچ كي حرف نزنم……هيچي هم نمي خوام….هيچي…هيچي….مي فهميد…..
واسه تو يه نفر آدمم كلي دارم….به موقع سرت تلافي مي كنم….مطمئن باش….آدم كينه ايي نيستم….ولي نمي دونم چرا تو هرجا تو زندگيت كم مي ياري اسم منو مي ياري….
هر بار كه به مشكل بر مي خوردي ميدونستم الان اسم منو مي ياري…..بسته ديگه….دارم كم كم ازت خيلي دور ميشم به حد تنفر دارم مي رسم…..البته واسه من فرقي نمي كنه واسه خودت مي گم….تموم كن ديگه…..
(راستي اينم بگم راجع به نوشتهء بالايي منظورم با كسي كه ممكن شما ها فكر كنيد نبود…خودش ميدونه با كي بودم…)
.
ديروز صبح وقتي از خواب پا شدم ياد دفتر خاطراتم افتادم كه تواردوها مي نوشتم….كلي دنبالش گشتم تا پيداش كردم….بازش كردم…شروع كردم به خوندن از اولش…چه قدر اذيتم كردن تو اون اردوهاي اول…..تا اينكه سرپرستي به اسم نعيمه برامون آوردن….اون خيلي كمكم كرد…..چه قدر دوسش دارم….انقدر كه دلم ميخواد تمام زندگيمو با اون باشم…….دوسش دارم….اين روزا كه دلم گرفته دلم ميخواست پيش اون بودم…..
خلاصه رسيدم به آخر دفتر خاطراتم ديدم اشكام دفترمو خيس كرده…….به خودم خنديدم گفتم:ديوونه چته آخه….
مي خوام يكي از خاطراتمو بنويسم..
مالزي ۱۶ آذر۱۳۸۴ ساعت نمي دونم چنده به وقت اينجا….
خداي خوبم سلام…
مي دونم از دستم ناراحتي چون فراموشت كردم ولي…
تو مثل هميشه منو به خودم مي ياري.خدايا تو اين چند وقته انقدر سختي كشيدم…مي دونم مي دوني فقط خواستم بگم خيلي دوست دارم…
خدايا فردا مسابقه دارم…اولين تجربه…كمكم كن…..مي ترسم…اگه اول بشيم همه خوش حال ميشن…به خاطر مربيم (رالف)شده بايد پارو بزنم….
شب بخير خدا جونم….
.
مگ مگ…

به نام خدا
افسوس…
براي هر چه از دست داديم دلمان تنگ شد ….
زندگي باورمان داد كه ديــــگر برگشتي در كار نيست ….
براي اين نيز دلمان سوخت . …
ولي افسوس چاره اي نيست ؛ بارمان را بسته ايم به آرزوهايمان كه نرسيده ايم ؛ هـــــــيــــــــچ ؛ چه دير به خود آ مده ايم كه مي توانستيم از پنجره اتاق تصوير زندگــــي را آبي بكشيم و زندان بدون حصار زندگي را بازتر احساس كــــنـيـــــــــــم….
.
امروز دختر و پسراي قايقراني رفتيم تربيت بدني استان شايد برامون كاري بكنن…ما مشكلات رو گفتيم…اونا هم همش حرف خودشونو ميزدن…..گفتيم بابا ما الان تمرين نداريم چيزي به مسابقات نمونده…….به هيچ نتيجه ايي نرسيديم….به همين دليلم پيشنهاد دادن كه يك جلسه تو سالن كنفرانس ميذاريم و همه هم مي يان…..البته بچه ها مي يان ولي فقط نماينده هاي بچه ها حرف ميزنن…..
من كه چشمم آب نمي خوره كاري بكنن…..همش ميگن بودجه نداريم….بابا ما يك استان نفت خيزيم كلي پول اينجا ريخته…..
منم در آخر جلسه گفتم:پس تمرين تعطيل تا وضعيت معلوم بشه……
چه قدر زشته چون بوشهر براي اولين بار احتمالا در مسابقات تيم اعزام نمي كنه….
ما كه اگه اين طوري باشه نميريم……
واسه چي بريم….بريم بهمون تو مسابقه بخندن…..تيمي كه هميشه قهرمان بود……
اميدوارم بعضيا با اومدنشون جلسه رو خراب نكنن……..
چرا هيشكي به فكر ما بچه ها نيست….
در برار اينا ما مثل بچه جوجوهايي هستيم…..كه اونا مثل يه گربه مارو قورت ميدن….
حالا بماند منظورم باكيه؟؟؟
و به تو هم ربط نداره منظورم با كيه؟؟
(اين واسه يكي از قايقراناست كه خيلي فضوله)
شما اين دوتا جملهء آخر جدي نگيريد….
خوب فعلا مگ مگ…..

به نام خدا
ديگه تمرين كاملا تعطيل شد…..امروز با چه ذوقي رفتم زنگ زدم به مربي جونم گفتم سلام. بعد گفتم آقا امروز مي ياي تمرين منم ميخوام بيام دارم دوباره شروع ميكنم….گفت:نه من ديگه نمي يام….انگار آسمونو با زمينو يكي كوبيد تو سرم…..
خدايا…..ديگه راهي نمونده….ديگه راهي نمونده…..
حالا من چي كار كنم…..گفتم:چرا آقا نگو….آخه چرا….شما ميگيد چي كار كنيم….؟؟؟؟
يكي بياد جواب بده……
نميدونم چه طوري ميخوام اين موضوع رو به سيما و بقيهء بچه ها بگم…..
هر شب كه ميخوابم به خودم ميگم شايد فردا يه روز خوب باشه…..ولي هر روز خبراي بدتري بهم ميدن…..

مگ مگ
به نام خدا
سلام….
خوبيد؟؟؟
از اين به بعد من اينجا مي نويسم….
خوب…..از كجا بگم….از تمرينات بگم…..كه هنوز درست نشده……تصميم گرفتم تو مسابقات اسفند شركت نكنم……
تيم كاملا از هم پاشيده……
اردوي بچه هاي بزرگسال ۲ بهمن شروع ميشه ….احتمالا اردوي جوانانم بايد شروع بشه…..
امروز عكس قايقم و پاروم (طلا خانم و نقره)رو گذاشتم……
خوب فعلا برم……
زياد حسه نوشتن نمي ياد…..خيلي فكرم به هم ريخته……خيلي…..همهء درا دارن يكي يكي بسته ميشن……
اين آبي قايق منه…اون قرمزهم قايق سيما…..اون روز كه منو سيما بعد از ۳ هفته رفتيم تمرين كلي شيطوني كرديم از همه جا بالا رفتيم حتي ديوار راست بعد خانم كريمي هم از ما عكس ميگرفت….اين سيما نذاشت من يه عكس تكي بگيرم…..

خوب بقيهء عكسارو بعدا براتون ميذارم……
مگ مگ
به نام خدا
راز باران
باران می آید
باران مثل چشم های من خیس خاطره است
راستی آسمان از چه دلگیر است
از یک خاطره ی بعض آلود
یا آرزویی محال ؟!…………..
.
.
.
دیگه از قایقرانی متنفر شدم…..دیگه نه پارومو دوست دارم نه قایقمو….دیگه واسم مهم نیست قایقم خراب بشه یا نه…..برید ورش دارید واسه خودتون……
قایقه آبیم(طلا خانم) یادم نمیره چه روزایی باهات تمرین کردم مواظبت بودم…بقلت می کردم از کانتینر می بردمت بیرون تا نکنه به جایی بخوری خراب شی……
پاروی خوبم….یادته قبل از تستا باهات حرف میزدم ازت می خواستم که کمکم کنی…..یادته روزایی که بعد از تمرین با اب می شستمت بعد خشکت میکردم…..چه روزایی انگار خیلی بهتون وابسته شدم…….
نمی فهمم این همه بد شانسی واسه چیه…….یا بهتر بگم این کج فکریه مسئولین واسه چیه……چرا به ورزشکارای خودشون اعتماد ندارن……چرا؟؟؟؟؟؟؟
ولی مطمئن باشید من از تیم خط ملی بخورم کچلتون میکنم….
باید منتظر اردوها بمونم….حالا تنها امیدم مربیه آلمانیمه چون اون می تونه کمکم کنه…..