sarvenaz | قایقرانی | شنبه, بهمن ۲۸م, ۱۳۸۵

به نام خدا

سلام……خوبيد؟

من تهرانم و زياد به اينترنت دسرسي ندارم……

روزاي خوبي ندارم……احتمالا بر مي گردم خونه….نمي دونم ……هيچي معلوم نيست……

برام دعا كنيد خيلي زياد……تست اصلي ۲۳ اسفند هست….نميدونم ……خيلي دردسر كشيدم……كاري باهام كردن كه تمام انگيزمو از دست دادم……بعدا سر فرصت همه چيو براتون تعريف مي كنم……

 

من ديگه خسته شدم بس كه چشمام بارونين….ديگه بسته برام تحمل اين همه غم….بسته جنگ بي سبب براي هر زيادو كم….

وقتي فايده اي نداره غصه خوردن واسه چي؟؟؟

نمي خوام در به در پيچو خمه اين جاده شم….واسه آتيش همه يه هيزوم آماده شم….

واستا دنيا واستا دنيا من مي خوام پياده شم….

همه حرف خوب مي زنن اما كي خوبه اين وسط..قربونت برم خدا چه قدر غريبي رو زمين….

 مگ مگ…

sarvenaz | قایقرانی | سه شنبه, بهمن ۳م, ۱۳۸۵

به نام خدا

 

من از اون آسمون آبي مي خوام…من از اون شبهاي مهتابي مي خوام…دلم از خاطره هاي بد جدا….من از اون وقتهاي بي تابي مي خوام….

 

من مي خوام يه دسته گل به آب بدم….آرزوهامو به يك حباب بدم…..سيبي از شاخهء حسرت بچينم…..بندازم رو آسمونو تاب بدم…..گل ايوون بهار دل من….يه بيابون لاله زار دل من….

 

 

سلام. خوبيد؟؟؟

ديروز با سيما رفتيم يه جاي دور يه جاي پرت كه كسي نبود…اونجا تا دلم خواست داد زدم….خدارو صدا كردم……منو سيما با هم گريه كرديم….هم گريه مي كرديم هم مي خنديديم…..يه جاهايي هم دعوامون ميشد……

سيما مي گفت:سروناز خدا داره امتحانت مي كنه….صبر كن….گفتم:چه قدر امتحان…..بسته ديگه…..

خلاصه بالاخره خسته شديم و هركي رفت خونهء خودش……يك راست اومدم پاي كامپيوتر يه آهنگ گذاشتمو دوباره گريه……آخرش چشمام ديگه اشكي نداشتن كه بريزن…..

يه دفعه بابام زنگ زد…..دوييدم به سمت مامانم كه تلفنو ازش بگيرم ببينم چه خبر شده……

بابام خوشحال بود….گفتم:بابايي زود بگو…زود باش….

بابام گفت:آقاي دنيا مالي (رييس فدراسيون قايقراني) زنگ زد به بابام اون زماني كه بابام زنگ زده بود تو جلسه بودن و نتونسته بودن جواب بدن…..بابام كه از اين انتخابي ناراحت بود چون همه مي دونستن من حتما جز انتخابيا هستم….آقاي دنيا مالي گفتن:من امروز تو جلسه ايي كه با مربيا داشتم وقتي فهميدم سروناز دعوت نشده تنها اعتراضم سر همين موضوع بود….

سروناز بايد بياد اردو چون ورزشكار ماست و با سن كمش مدال آورده…بايد كره هم براي ما مدال بياره….

اصلا باورم نميشد…چون هميشه فكر مي كردم آقاي دنيا مالي شايد اصلا منو نشناسه…..ولي خدايي كف كرد…..(كف مي كنيم)خلاصه تلفنو قطع كردم شروع كردم به جيغو داد كردن…

احساس كردم دوباره زنده شدم….اونجا بود كه فهميدم خدا خيلي بزرگه…..خدايا شكرت…..دقيقا تو لحظه هاي آخر كه داشتم تصميم مي گرفتم قايقراني رو براي هميشه فراموش كنم…..تلفن زنگ خورد و…..

بايد بگم آقاي دنيا مالي واقعا بهترين رييس فدراسيون هست آخه واقعا زحمت كشيده اگه بيايد درياچه رو ببينيد كاملا متوجه حرفم ميشيد…..خدايي دمش گرم……

ساناز دوييد اومد گفت: من دعا كردما…مامانم نه من دعا كردم….خلاصه همه دعا كردن…..از همهء كسايي كه برام دعا كردن ممنونم…….

شايد ديگه نتونم آپ كنم اونجا اينترنت نداريم….ولي برگشتم حتما آپ ميكنم…..

آمممممم….احساس ميكنم حالا اگه برم دلم تنگ ميشه…..ميشه مامانم هم با خودم ببرم؟؟؟؟؟………………..

خوب خدايا حالا فهميدم تو منو فراموش نكردي….عاشقتم خدا…..برام دعا كنيد……بايد برم و اونجا بدنمو دوباره به اوج برسونم …….بايد ثابت كنم بچه هاي شهرستان با امكانات كم مي تونن بهترين باشن….يه كم وقت ميبره و كار سختي هست…ولي شدنيه…….

هان سيما جونم دلم برات تنگ ميشه روزاي خوبيرو بباهات داشتم….يادش به خير چه قدر از درو ديوار آويزون ميشديم//////

منو سيما...

اينم اينجايي كه تو بوشهر تمرين مي كرديم...

خوب من برم….

مگ مگ(ميگ ميگ)…

sarvenaz | قایقرانی | یکشنبه, بهمن ۱م, ۱۳۸۵

به نام خدا

 

تموم شد…

ديگه تموم شد….

به همين راحتي……..

به كي بگم….

كي مي خواد حق منو بگيره…..

به من نگيد صبر كن…..خيلي صبر كردم…………

ديگه از صبر كردن بدم مي ياد…..

آخر راه من خورد به بن بست….پس خدا چرا كمكم نكرد……چرا آدم بدا انقدر راحت مي يان بالا….ولي…..

ديگه هيچكي نمي تونه به من كمك كنه….الكي سعي نكنيد منو بخندونيد تا شايد اين شكستو فراموش كنم…..تنها حرفي كه بابا زد:ورزش تو ايران يعني پارتي….پولش چه قدره؟

چي بايد داشته باشي…..پس من چي…..زحمتام چي……كاش حداقل يه بار تست مي گرفتن…..

براي هميشه از تهرانيا متنفرم…….چرا من تهراني نيستم……چرا من تو شهرستانم…….پس اينا كه دارن داد ميزنن ما از حق شما دفاع مي كنيم كجان…..

اهاي بياين…..بياين حق منو بگيريد….

سكوت مي كنم…..هيشكي نمي تونه بفهمه كه چه لحظهء سختي بود….هنوزم نتونستم باور كن اون چيزي رو كه تو اخبار شنيدم….وقتي شنيدم خيلي آروم از جام بلند شدم از خونه رفتم بيرون نمي خواستم اشك خورد شدنمو پدرم ببينه….تا نكنه يه وقت خودشو مقصر بدونه چون اون منو وارد ورزش لعنتي كرد…..

آسمون باروني بود رفتم زير بارون…..گريه كرديم منو آسمون باهم….گفتم خدايا ميبيني….چرا من؟؟؟

دلم مي خواد سكوت كنم….هيچي نگم….ديگه تا آخر عمر حرفي براي گفتن ندارم….وقتي نتوني حقتو بگيري بهتره خفه شي چون اين طوري شايد بتوني خودتو گول بزني كه چون نمي توني حرف بزني نمي توني حقتو بگيري…..

ديگه هدفي براي زندگي ندارم…..من بي هدف يعني يه آدم مرده…..پس يعني الان مردم…..پس چرا اين روحم تو آسمونا نيست…….چرا………

برام دعا كنيد….خيلي دعا كنيد….

اين وبلاگ مفتخر است به استفاده از وردپرس | اين قالب توسط روي طراحي و توسط مهدي به فارسي برگردانده شده است

5,631 spam comments
blocked by
Akismet