sarvenaz | قایقرانی | چهارشنبه, شهریور ۲۸م, ۱۳۸۶

رفتن و

رفتن و

رفتن….

دل به تنهایی سپردن

رفتن اما،

نرسیدن

لب دریا تشنه مردن

رفتن و

رفتن و

رفتن…

حرفیه که ناتمومه

بغض یک،

گریهء تلخ

که یه عمره

تو گلومه

…….

زندگی با آدم نماها چشمامو تر کرد…

sarvenaz | قایقرانی | پنجشنبه, شهریور ۲۲م, ۱۳۸۶

به نام خدا

خدایا همیشه کارامو با اسم تو شروع کردم…..همیشه…..نمیگم فراموشت نکردم….اما گناهی نکردم…..همیشه سعی کردم کاری به کسی نداشته باشم…..با همهء آدما خوب برخورد کردم به کسی بدی نکردم….

اما خدایا امشب باهات حرف دارم…..گوش کن…بهم گوش کن…..

چرا من؟؟؟چرا من؟؟؟

به خاطر کدوم گناه این بدشانسیا سراغ من اومد…..

دلم گرفته….دیگه داغونم…خوردم….امشب میخوام حرف بزنم….آخه اگه بگم آبروی اون مسئولین فدراسیون میره…..

این همه اذیتم کردید….روزای آخر با چشم گریون منو می فرستادید تو آب…عینک میزدم تا کسی نبینه دارم گریه میکنم…..من چی خواستم جز اینکه انقدر راهمو واسه پیروزی نبندید؟؟؟

الان واسه لاپوشونی کردن اشتباهاتون بگید من ضعیف شده بودم….میخوام بدونم تو روی خدا هم میتونید این دروغو بگید……

همین….حالا میفهمم اونایی که ظاهرن اسم خدارو می یارن دلشون سیاهو کثیف…..

خیلی حرف دارم….آقای امینی خانم فرهادی زاد شماهایی دم از خدا میزنید….این طوری از حق ورزشکارتون دفاع کردید….باشه یه روز چشمای من تو چشماتون می یوفته….یه روز میبینمتون…..

دارید کاری میکنید حرف بزنم…..بگم….ای خدا…..

شماها منو نصبت به خدای خودمم بدبین کردید انقدر خدا رو به دروغ قسم خوردید……

شما ها بودید که میگفتید مثل من کم دارید….اما خودتون منو نابود کردید….بس کنید….آتیش منو بیشتر نکنید…..

خدایا امشب وقتی اخبار بچه هارو تو کره نشون داد از اینکه اونجا نیستم ناراحت نشدم از این دلم شکست که این آدمای تو دروغ میگن….

خدایا چرا این آدمارو آفریدی؟؟؟اینا که حتی اسم تورو هم به دروغ قسم میخورن….

رسیده وقت گفتن:حالا از چی بگم

ثانیه رو شمردن رسید وقتی که من

همهء احساس من تبدیل شد به خشم

روزگار گفت:بد بیار

تقدیر گفت: بجنگ

زندگی یاد من داد چه طوری باشم قوی

قائدهء آدما یه چیز فقط برتری

….

خدایا کجایی؟؟

.

سیلاااااام

sarvenaz | قایقرانی | سه شنبه, شهریور ۲۰م, ۱۳۸۶

به نام خدا

اون روزای رفترو میخوام چی کار؟؟؟

اون همه خاطره رو میخوام چی کار؟؟؟

…..

سلام…برگشتم دوباره اینجا….اصلا دوست نداشتم برگردم اینجا….خیلی بهم خوش گذشت….با گریه برگشتم اینجا…..آخه من اینجا خیلی تنهام….

نمیدونم…..باید این یه سالم اینجا بمونم…..میگذره….امسال باید برم مدرسه…..مثل اون موقع ها یه حس خوب دارم …پس کی اول مهر می یاد…

بعد از ۳ سال می خوام برم مدرسه…..تو این یه ماهی که انزلی بودمو دست به پاروم نزدم….فهمیدم که واقعا قایقرانی همهء خوشی هارو ازم گرفته بود….فامیلا میگفتن :ساچلی چه قدر تغییر کردی…..اون موقع که پارو میزدی عصبی بودی…همش استرس داشتی….الان آرومی….خودمم احساس میکردم یه کم حالم بهتر….اما وقتی یادم می یومد تو اردوهای تیم ملی قایقرانی چه بلاهایی سرم اومدو چه سختی هایی کشیدم…..بی اختیار اشک میریختم…..

۳ روزپیش پارومو از کاورش در آوردم نازش کردم…..گفتم:منو ببخش گذاشتمت کنار…..پارو باهام قهر بود…..آخه قرار بود خیلی کارا باهم بکنیم….از قایقم بی خبرم…..دلم براش لک زده……

تو این روزای خوب که من غمی تو دلم داشتم…..تنها کسی که حرفامو می فهمید بهم دلداری میداد….مربی خوبم بود….اولین کسی که پارو زدنو بهم یاد داد…..آقای عباسی مربی خوبم نتونستم بیشتر از این باعث افتخارت باشم……نذاشتن….تو خودت می دیدی باهام چی کار میکردن…..خانم شیطان فکر نکن منو رفیقم پشیمونیم…..ما انقده تو زندگیم دل خوشی داریم……حیف دختر خوبی نبودی وگرنه برات آستین بالا میزدیم…..سر فرصت هم چیرو می نویسم از این خانم شیطان…..تا شما ها هم باهاش آشنا بشید….

فعلا برم بخوابم……

دلم برای بندر پهلوی تنگ شده……بر میگردم……

داداش سیا که از انزلی اومد عکسارو آورد عکسارو با خاطراتم میذارم اینجا….داداش سیا زود بیا آخه دلم تنگ شده برات…..

میگ میگ/////

 

 

اين وبلاگ مفتخر است به استفاده از وردپرس | اين قالب توسط روي طراحي و توسط مهدي به فارسي برگردانده شده است