رفیق

sarvenaz | قایقرانی | دوشنبه, مهر ۳۰م, ۱۳۸۶

به نام خدا

ببین رفیق من دیگه بریدم ولی دیگه نمیخوام بیش از این باحرفای تلخم آزارت بدم خداحافظ همدم شبای تارم…

منو یک کاغذ پاره مرحم شبای تارم مینویسم تا بدونی یارو دلداری ندارم میخونم تا که بدونی یارو دلداری ندارم…

بشنو یه حرف تازه از زبون قلبم که میخواد بگه من از زمونه خستم آره فقط این کاغذ میدونه تموم حرفم…

آره خوب میدونه نمونده هیچ نایی بر من هرکی دوسه روزی شد الههء قلبم اونم رفتو گوش نداد به نالهء حسرت…

من با تمام وجودم ایستادم پای حرفم ولی چه کنم ندارم نای رفتن من میدونم تو هم بدون که سست بنیان لعنت به این مرام …

رفیقام دورم ولی با چشمای حسود فقط این تیکه کاغذ همیشه با من بود همدم روزای تارم بود…

….

..

.

شعرش برام جالب بود نوشتم…

میدونید خیلی سخته هرکسی نمیتونه سر حرفش بمونه منو رفیقم (سونی)حرفمون یکی بود خدارو شکرمیکنم مثل یه نفر آدم زیر حرفم نزدم…

اردو خوش بگذره رفیق!!!

دلم برای چند تا از رفیقام تنگ شده…

خیلی سعی کردم بدیاشونو فراموش کنم وبه خوبی هاشون فکر کنم…بدی هاشونو سپردم به گذشته…

یادش به خیر این عکس k۴ بوشهر.من نفر سوم نشسته بودم…قایقمون خیلی خوب بود…خیلی زیاد یادش به خیر…واسه مسابقات قهرمان کشوری شرکت کرده بودیم….

مگ مگ

قایق پرواز میکرد

مدرسه!!!…

sarvenaz | قایقرانی | دوشنبه, مهر ۱۶م, ۱۳۸۶

به نام خدا

سلاااام….خوبید؟؟؟

سر کلاس نشستن بعد از ۳ سال اول برام سخت بود اونم با بچه های جدید که نمی شناختمشون…

اما الان دیگه عادت کردم فقط به قول بچه ها من یه مشکل اساسی دارم اونم اینه که وقتی تو کلاس تیکه های بوشهری میندازن وکلاس منفجر میشه من نمیفهمم و وقتی همه دارن میخندن من فقط نگاه میکنم بعد که دوست بقل دستیم برام ترجمه میکنه من تازه شروع میکنم به خندیدن…

سر کلاس یکی از بچه ها داشت زیر نیمکت با موبایل حرف میزد نزدیک ۱۵ مین زیر نیمکت بود،خانم معلم گفت:چی شده؟؟؟

گف:خانم مدادمون افتاده!!!…مدرسه های دولتی از این خبرا نبود…اگه کسی موبایل می یاورد میگرفتن تا پدر مادرش بیان تعهد بدن….

امروز زبان انگلیسی داشتیم یکی از بچه ها یه سوال پرسید معلم گفت:نه…یکی از زیر نیمکت گفت:نممممممممممممممممک!!!…

و کلاس منفجر شد…..بیچاره معلم آخر کلاس چشاش قرمز شده بود فکر کنم دلش میخواست گریه کنه…

فقط ۱۰ نفر تو کلاسیم…و هرکی شیطونی میکنه زود لو میره…تازه بعضی از کلاسا ۵ نفر یا کمتر….

حیاط مدرسمون خیلی کوچیکه آخه اصلا مدرسمون قبلا خونه بوده و فقط ۴ تا کلاس داریم….

بچه ها تیکه میندازن حالا کجای حیاط بشینیم از بس بزرگه آدم نمیدونه کجاش بره؟؟؟

دیروز سر درس دین و زندگی معلم گفت:بعضیا خدا خواسته هاشونو زود میده تا از دستشون راحت شه بعضیارم چون آدمای خوبین زود حاجتشوونو میده…

اما یه گروه هستن چون خدا خیلی دوسشون داره میخواد همش خدا رو یاد کنن و خواستشونو بگن…این طوری خدا خوشحال میشه چون دوست داره اون بندش همش یادش کنه……چون خدا صبرشونو دوست داره….

نمیدونم چرا اینو که گفت من سر کلاس بغض کردم…

بگذریم…

قرار یکی از بچه ها برام کلاس زبان بوشهری بذاره تا منم یاد بگیرم و هم زمان با کلاس بخندم…

نمیدونم یه حسه تازه دارم شاید باید دوباره پرواز کنم اما از پریدن دوباره میترسم….

خوب فعلا میگ میگ

شاید باید دوباره پرواز کنم...

sarvenaz | قایقرانی | جمعه, مهر ۱۳م, ۱۳۸۶

به نام خدا

سلام خوبید؟؟؟

دیشب چه شب بدی بوووود…تنهایی تو اتاقم…چراغ خاموش…گریه کردمو از خدا خواستم کمکم کنه…اما…

چه قدر این اتاق بدون ساناز بده…تنهام…شبا همش با ترس میخوابم…اون موقع این اتاق ماله دوتامون بود.جمعه که میشد غر میزد بیا اتاقو تمیز کن…آخه همیشه وسایلام رو زمین بود….خوب اون موقع اون طوری خوش میگذشت….اما الان انقدر اتاق تمیز مامانم تعجب میکنه….

این اتاق بدون ساناز خوب نیست…با اینکه خودم تخت دارم نمیدونم چرا میرم رو تخت اون میخوابم حتی پتوی اونو ور میدارم نمیدونم چرا خوب شاید این طوری کمتر بترسم…شاید حس میکنم هنوز پیشمه…

کاش بودی…اما خوب چه میشه کرد…

دیروز مامانم داشت از دوران بچگیم حرف میزدو سوتی هایی که میدادم…خودم از طرز حرف زدم خندم می گرفت…میگفت:روزای اول که میبردمت مهد کودک(آخه مامان شاغل بود)انقدر گریه میکردی هرکی میدیدت هلاک میشد از بس جیغ میزدی…دلم یه لحظه خواست دوباره بچه بشم….از همون بچگی زود میزدم زیر گریه….یه روز تو اردو داشتم گریه میکردم یکی از بچه ها گفت:سروی این اشکا از کجا می یاد چرا تموم نمیشه….گفتم:نمیدونم خودمم…

وقتی میرم مدرسه نقش بچه + رو دارم…هیچ دوستی ندارم…باید خوب درس بخونم…

این شعرو همیشه گوش میدادم ازevanescence هست هیچ وقت معنیشونمی دونستم اما هر وقت گوش میکردم نا خداگاه بغضم میگرفت…تا اینکه جاودانهء من برام ترجمش کرد…

دو روز به ترجمهء این شعر خیره میمونم تا حالا ۱۰۰ دفعه خوندمش…حالا میفهمم چرا همیشه وقتی گوش میدادم یه حس غریب داشتم….

my immortal

من از اینکه اینجام خیلی خسته ام

من تحت فشار تمام ترس های دوران بچگیمم

و اگر تو می خواهی مرا ترک کنی

ترجیح میدهم الان ترکم کنی

چون حضور تو هنوز اینجا ادامه دارد

ومن نمی خواهم تنها باشم

این زخمها خوب نمیشن

اینا یه زخم واقعی هستن

الان خیلی وقته که زمان پاک نمیشه

وقتی تو گریه میکردی من اشکهای تورو پاک میکردم

وقتی تو ترسیده بودی من با تمام ترسهایت می جنگیدم

من تو تمام این سالها تورو توی دستم فشردم

اما توهمهء منو نابود کردی

تو منو با انعکاس زندگیم شیفتهء خودت کردی

اما حالا من از زندگی که تو برام بوجود آوردی رد میشم و میگذرم

صورتت توی آیندهء شیرین من همش داره فوضولی میکنه

صدات داره توی فکرم منو تعقیب میکنه

این زخمها خوب نمیشن

اینا یه زخم واقعی هستن

من خیلی تلاش کردم که به خودم بگن که تو از زندگیم رفتی

میگفتی که همیشه با منی

اما همیشه توی جادهء زندگی تنها بودم

….

میگ میگ

رفتو همه به خاطر رفتنش شکستن

sarvenaz | قایقرانی | یکشنبه, مهر ۸م, ۱۳۸۶

به نام خدا

امروز رفتم مراسم عزاداری برادر یکی از هم تیمیهام(رضا رئیسی)

برای اولین بار بود تو قبرستون بوشهر می رفتم…..خدایا خیلی سخته….به رضا و خانوادش صبر بده

هیچ وقت رضارو این طوری ندیده بودم…آب شده بود تو همین دو روز ضعیفو داغون

خدایااااااا فقط تو میتونی کمکشون کن…

نوید خیلی جوون بودو رفتنش برای همه ناراحت کننده بود…یه تصادف اونو که پسر بزرگ خانوادش بود از اونا گرفت

من فقط میتونم براش دعا کنم امشب شب اولیه که توقبر تنهاست…چه شب خوبیم هست….من تا صبح براش دعا میکنم

خدایا تنهاش نذار…

….

تو این مراسم چشمم به کسی خورد که از دیدنش جا خوردمو….دوباره همهء گذشتهء قایقرانی با تمام سختیاشو نامردی هایی که دیده بودم یادم اومدو پر از کینه شدم

یکی از همون مسئولینی که در حقم بدی کردو از حقم به عنوان یک مسئول دفاع نکرد

بهش گفته بودم دنیا کوچیکه و دوباره همدیگرو میبینیم اما فکر نمی کردم تو قبرستون ببینمش دلم میخواست برم جلو بهش بگم دیدی کجا همدیگرو دیدیم یه روز توام میمیری اما خوبه که آه کسی دنبالت نباشه

وقتی باهاش چشم تو چشم شدم اومد سلام کنه…اما رومو اون ور کردم نمیخواستم دوباره یادم بیاد چه قدر در حقم بدی کرده

تا اینکه مربیم آقا هرمز دیدم با دیدنش نتونستم جلوی گریمو بگیرم…گفت:سلام قهرمان….بغضم گرفت.گفت: نمیدونم چی شد….اما کاش نمی رفتی….یه دستمال داد اشکامو پاک کنم…بهش گفتم:ناراحت نیستم که دیگه قایقران نیستم….ناراحتم واسه اینکه هیچکی از حقم دفاع نکرد کسایی که میخواستن از من دفاع کنن اون قدر قدرت نداشت

ناراحتم از اینکه هرکی قایقرانیرو کنار گذاشت ازش سیراب شده بودو یا دیگه نمی کشید….اما من نه کم آورده بودم نه سیراب بودم…..من تشنهء پارو زدن بودم……نه حرف تیم ملی بودن باشه….من قایقو پارو مو دوست داشتم اما الان تمام مدالامو تو یه صندوق گذاشتم درشم کلید کردم تا دیگه نتونم بازش کنم….پارومو تو کاور گذاشتمو تو کمد پشت لباسا قایم کردم تا نبینمش……مثل مادری که بچشو از خودش دور میکنه

مربیم فقط سکوت کردو بهم گفت: یک سال استراحت کنو درس بخون دیپلمتم بگیر سال دیگه اومدی انزلی شروع کن فقط نگاهش کردم!!!

….

زخمای رو دلم یکی دوتا نیست

واسه زخم تازه دیگه جایی نیست

 

مگ مگ

khaste az in ro0za...

sarvenaz | قایقرانی | پنجشنبه, مهر ۵م, ۱۳۸۶

به نام خدا

 زمانه چه بی رحمانه استقامت مرا به بازی گرفته…

  هر صبح به همهء نداشتن هایم سلام میکنم …

از داشتن هایم خداحافظی میکنم…

و این چرخه ادامه دارد…

یک نفر می آید به او هم سلام میدهم…میخواهد برود… برایش دست تکان میدهم…

یقین دارم چیزی از من را با خود می برد…

و این چرخه ادامه دارد…

گاهی گم می شوم و به ناچاربا همه به خودم میخندم…

حادثه ها یکی پس از دیگری بر من وارد می شوند….

و این چرخه ادامه دارد…

دوبارگی کن…

دوبارگی…

دوباره به من سلام بده غریبه…

دوباره مرا در آرمانگی هایت گم کن…

دوباره دیوانگی کن غریبه…دوباره…

باز هم خداحافظ غریبه…

و این چرخه ادامه دارد…

اين وبلاگ مفتخر است به استفاده از وردپرس | اين قالب توسط روي طراحي و توسط مهدي به فارسي برگردانده شده است

5,631 spam comments
blocked by
Akismet