آزاده آزادم ببین

sarvenaz | قایقرانی | جمعه, آبان ۲۵م, ۱۳۸۶

به نام خدا

…..

باید عنق و وقیح…

ریشخند کنم…

باید بخندم آنقدر…

تا دلم آرام گیرد…

شنیدم تکل از پشت کارت قرمز دارد،نمیدانم آن زمانی که سرنوشت به تنها بخش باقی مانده از آرزوهای من پشت پا زد،داورها کجا بودند؟؟؟

هیچ کس حتی کارت زرد نشانش نداد،چرا هیچ داوری خطاهای سرنوشت را نمیبید؟؟؟؟؟؟

نشد…میخواستم نشد…باید لباسامو آتیش میزدم…تا اسم ایرانم فراموش کنم…چه برسه به پرچمش……..

سکوت میکنم…طولااااااااااااانی……….

من یه زخمیم مثال خیلیا که میبیشون تو این دنیا گلای آرزو تو میچینیشون ولی من ندارم هیچ آرزویی واسه موندن…فکر کردی احساس تویه دل من جاش خالیه پس من دارم مینویسم چون تو ذهنم قافیه هست نگو تو کافیه پس چون که من شک دارم که هنوز فرصت هست تو این وادیه پست…آره من یه زخمیم زخم منم کاری پس…عمری گذشتو دستای پینه بسته مونده به کارم همیشه تلاش کردم برسم به روز وصال…دست زیاده واسه کارو تلاش تو این دنیا ولی نیست واسه دستای تو حامی دست…من یه زخمیم داشته باش توقع از من که حرفی بزنم که تو درک نکنی اصلا…نیا طرفای من چون من زخمیم ولی دست بر نمیدارم ازمن تصمیم دوست داری بفهمی چی میگذره تویه کلم؟؟؟فکر میکنم با من دشمنن همه ازدم خیلی سخته همش از دست نفست در بری جای عشق تو سینم هست دارم بد دلی تویه بدنه من هنوز جریان داره تنفس ولی یه چیزی بهم میگه که وقت تلف کن…تو زندگیت هدف داری؟؟؟هه واهی بدیخت قبرم بزرگه ولی من توی زاویه دفنم گوشه گیرمو بودم من راویه هر غم…خدا حقه همرو دادی پس حقه من چی؟؟؟ 

میخوام به سردی شبهام بخندم…

میخوام به پوچی فردام بخندم…

تو اوج گریه هام میخوام بخندم…

میخوام داد بزنم تنهای تنها…

میخوام وقتی میگم تنهام بخندم…

 

یادش به خیر بندرانزلی (پونل)

 

مگ مگ

*شاید*

sarvenaz | قایقرانی | پنجشنبه, آبان ۲۴م, ۱۳۸۶

به نام خدا

سلام…

نمیدونم باید کم کم تصمیم بگیرم….این روزا همه دارن دوباره منو میبرن سمت قایقرانی…

نمیدونم باید چی کار کنم…تصمیم گرفتن سخته…من فعلا میخوام درس بخونم….

میگن حیفه!!!حیف منم که از بین رفتن…نمیدونم…

دیروز با سیما رفتیم بیرون از این ما ماجیکا (نمیدونم چرا کیبوردم حرف سوم رو نداره منم ج گذاشتم شرمنده) خریدم که وقتی سشوار میزنی بهش پف میکنه…سیما مسخرم کرد گفت:مگه بچه ایی؟؟؟

گفتم:به تو چه آخه…تو بزرگ باش…این سیما این روزا شبیه کتاب درسی شده از سوم میره کلاس کنکور…

دیروز یه مشاور اومد مدرسمون اول اومد کلاس ما…شروع کرد به حرف زدنو اول از همه از من پرسید چند ساعت برای کنکور در روز میخونی…خندم گرفت.گفتم:والله من درس روز فردامو میخونم…فکر کنم ۲ ساعت…

تعجب کرد گفت:نمیخوای کنکور بدی هدف نداری…گفتم:بدون کنکور میرم…یه کم اذیتش کردمو…

این بچه های کلاسم که ماشالله انقدر خجالتین نمیتونن حرف بزنن…من همش جواب میدادم…

گفت:خوب حالا چی باعث میشه درس نخونی…گفتم:من تا حالا کمتر از ۱۹ ندارم اما تا می خوام درس بخونم سر ۲ ساعت مغزم گیر میکنه و وقتی خاطراتم یادم می یاد ارور میده مخم،دیگه نمیتونم بخونم!!!

گفت:بیا آموزشگاه من خاطرات تو پاک میکنم…

قرار برم…میدونم که نمی تونه…اما برم ببینم چی میکنه…یه کم حرصش بدم…

اومدم خونه دلم خواست نقاشی بکشم…قسم خورده بودم دیگه قایقران نکشم…آخه از سوم راهنمایی فقط قایقران میکشیدم…تو هر شرایطی…اما همیشه قایقرانام سیاه بودن…اما این بار….

خدایاااااااااااااااا…همیشه کمکم کردی…اگه میخوای دستمو بگیری پس محکم بگیر….نیوفتم…

خدایااااااااااااا…میخوای با من چی کنی؟؟؟؟؟

چرا کاری کردی که یه هو دلسرد بشم…اما دوباره داری کاری میکنی شروع کنم…

میگ میگ…

*مادر بزرگ*

sarvenaz | قایقرانی | سه شنبه, آبان ۲۲م, ۱۳۸۶

به نام خدا

مادر بزرگ گم کرده ام در هیاهوی شهر،آن نظر بند سبز را…

که در کودکی بسته بودی به بازوی من…

….

خمرهء دلم برایوان سنگ سنگ شکست…دستم به دست دوست ماند

پایم به پای راه رفت…

من چشم خورده ام …

من چشم خورده ام…

من تکه تکه از دست رفته ام…

در روز روز زندگانیم…

….

*مربی خوبم*

sarvenaz | قایقرانی | شنبه, آبان ۱۹م, ۱۳۸۶

به نام خدا

 

گوش کن ای دل من

تو هنوز دل من

با تموم بی ثمری

تو خود شکفتنی

……………

دلم میخواد برای اولین بار از یکی بنویسم که فقط یکی بود….

وقتی پدرم منو فرستاد قایقرانی کوچیک بودم…ضعیفو زود رنج….همشم سر تمرین غر میزدم که من از کوسه های دریا می ترسم….وای چه پارویه سنگینی من خسته میشمو…..از این حرفا…..

اما تو این راه سخت یه نفر بهم امیدواری میداد…روزی که پارو رو دستش گرفت میخواست بهم یاد بده یه لحظه مکث کردو به دریا نگاه کرد بچه ها داشتن تو آب تمرین میکردن.گفت:خدایا کی میشه ساچلی کوچولو کایاک یاد بگیره بره تیم ملی اون روز تو دلم با خنده گفتم:هیچ وقت.

تا ۲ ماه اول میشستم تو قایق اما میچسبیدم به اسکله آخه میترسیدم.داداش سیا گفته بود کوسه داره نهنگم داره…

این وسط فقط اون تونست با کلکایی که میزد بالاخره منو بفرسته به وسط آب….

روزایی که داشتم کایاک یاد میگرفتم…چون مبتدی بودم اولاش چپ میکردم و در اون لحظه بود که چشمامو میبستمو جیغ میزدمو دستمو پامو بالا می یاوردم تا یه وقت کوسه ها منو گاز نگیرن….اون موقع قایق موتوری نداشتیم….انقدر گریه میکردمو جیغ میزدم تا میدیدم یکی داره پارو میزنه می یاد طرفم میگفت :گریه نکن.کوسه کجا بود آخه…

خلاصه مطمئن شدم که تیم ملی چیه من پام به قهرمان کشوریم نمیرسه….

از روز بعد وقتی میخواستم کایاک تمرین کنم خودشم تو یه قایق میشستو دنبالم می یومد…وقتی میگفت:ساچلی عجله کن.میگفتم:آقا هلم نکن.بعد برام این شعرو می خوند(آقا اجازه هلم نکن دستو پاهامو گم نکن)…

روزایی که ضعیف شده بودم به خاطراینکه تمرین نداشتم وقتی تمرین تموم میشد با بچه ها میخواستیم بریم بالا میگفت:ساچلی دور بزن ۱۰۰۰ متر برو بالا بعد از کلی غرغر زدن مجبورم میکرد برم میرفتمو غر میزدم….خیلی تحمل میکرد…چون من همش غر میدم….بعد میگفت:دور بزنو برو برس به بچه ها اگه نرسی بهشون دوباره ۱۰۰۰ متر جریمه میشی.اینجا بود که گریه میکردم ضربه های پارورو محکم میکوبیدم تو آب…..بعد شروع میکرد بلند بلند اینو میخوند:من که حالم خوبه….من که خسته نیستم ..تو حالت چه طوره؟؟؟..تازه بغضی وقتا هم گیلکی میگفت….وقتی میرسیدم به بچه ها میگفت:دیدی تونستی….اونجا بود که اشکامو پاک میکردمو از غرهایی که زده بودم ناراحت بودم….همیشه یه چوب بلند تو قایق موتوری داشت و برای اینکه به بچه ها ثابت کنه که اگه خوب تمرین نکنن اون چوب تو سرشون می یاد رو من امتحان میکرد……منم داد میزدم وای کلم.آخه میزد رو اون دکمه آهنی بالای کلاه….بعد بچه ها هم میخندیدن…..این روزای خوب یه هو نابود شد….بد اون هر مربی اومد نتونست تیمو بالا بکشه…یعنی زحمتشونو میکشیدن اما واسه ما بچه ها نمی تونستن جای اونو بگیرن…..

کاش….اون روزای خوب تموم نمیشد…دیروز که با سیما داشتیم راجع به اون روزا حرف میزدیم گریم گرفت.گفت:گریه نکن…خاطراتو خوبو باید تو دلمون زنده نگه داریم….اون مربی هیچکی نبود جز مربیه خوبم آقای عباسی…نتونستم بیشتر از این باعث افتخارش باشم….میخواستم….نذاشتن…هدفهای زیادی داشتم اما نشد…بین راه خوردم کردنو من برای اینکه آخرین چیزایی که ازم مونده بود نابود نشه برگشتم به خونه تا این روح نا آرومم دوباره آروم بشه…

وقتی تیم ملی بودم احساس میکردم همه چی دارم اما هیچی نداشتم…فکر میکردم منو به هدفهای بزرگترم میرسونه اما سدی بیش نبود…چون اون موقع حتی هویت خودمو گم کرده بودم…من عاشق تیم ملی نبودم عاشق قایقو پاروم بودم زمانی قطره های آب میخورد تو صورتم لذت میبردم….

روزایی که می خواستم اردوی تیم ملی رو ترک کنم خیلی سعی کرد نذاره من این کارو کنم…اما وقتی دید دارم گریه میکنم میگم آقا دیگه نمی خواااام اینجا بمونم….هیچی نگفت.اما امیدوار بود بعد از استراحت دو روزه برگردم….خیلی باهام حرف زد…حتی یه روز وسط تمرین به خاطر توهین های مربی زن خانم ام….از آب اومدم بالا و خواستم برم تو کانکس داد زد گفت:میگم برو تو آب…نرفتم.فکر کرد دیگه به حرفاش اهمیت نمیدم…اما این نبود دلم شکسته بودو خسته بودم…چند وقت پیشا که زنگ زده بودم بهش گفت:برو تمرین کن.گفتم:از من دیگه گذشت.گفت:این روزا تموم میشه تو خودتو آماده نگه دار.مگه چند سالته.بغض کردم با گریه گفتم:آقا خودمو میزنم به اون راه اما هنوز دلم اونجاست…گفت:میدونم و سکوت کرد…

میخواستم فقط بگم تو حتی از تمام مربی های خارجی هم بهتری…چون هم مربی بودی هم دوست بچه ها…اینو همهء بچه ها میگن….

دلم عجیب برای اون روزای خوب تنگ شده…..

میگ میگ…

مجارستان مسابقات قهرمانی جهان...یادش به خیر!!!

sarvenaz | قایقرانی | شنبه, آبان ۱۲م, ۱۳۸۶

به نام خدا

….

..

.

این زخما خوب نمیشن…

اینا یه زخم واقعی هستن…

الان خیلی وقته زمان پاک نمیشه…

دیگه انقدر روزام تکراری شدن حفظم تو این دقیقه چی میشه و باید چی کار کنم…

یکی از معلمام پرسید تو همیشه انقدر ساکتی؟؟؟

با حسرت گفتم:نه یه زمانی از درو دیوار بالا میرفتم…

انقدر شلوغ بودم که بعضی اوقات همه صداشون در می یومد…

گفت:عجب…پس چرا؟؟؟الان از درو دیوار صدا در می یاد از تو نه!!!

سکوت کردمو سرمو پایین انداختم تا یه وقت اشکامو نبینه…

تو دلم گفتم:نبودی ببینی از درختای مجموعه آزادی بالا میرفتم…

یادش به خیر از درختای مجموعه آزادی بالا میرفتم...

 مگ مگ

sarvenaz | قایقرانی | چهارشنبه, آبان ۹م, ۱۳۸۶

به نام خدا

باید…

باید…

باید…

باید ایستاد بر گور علایق با نگاهی پیروزمندانه…

باید عادت کرد به نداشتن ها…

باید صبر کرد،گذر کرد،به نداشتن ها…

باید سر به زیر بود و بی اعتنا…

باید…

امروز خاطرات خاکستری مرور شد…هنوز در حسرت اشکم…

قسمت عکسای منو خواستین نگاه کنین چند تا عکس جدید گذاشتم….

پر پروازی ندااارم پرو بالمو شکستن

میگ میگ

زندگی بی هیجان سرد،ساکت،آروم مثل مرداب

sarvenaz | قایقرانی | یکشنبه, آبان ۶م, ۱۳۸۶

به نام خدا

سلام….

خوبم…کتفم به حرکت افتاد بعد از اینکه آمپول زدم تو کتفم تا دو روز کتفه چپم از کار افتاده بود…خیلی سخت بود هیچ کاری نمیشد کرد نه موهامو میتونستم درست کنم نه لباس عوض کنم و نه هیچ کاره دیگه ایی…

شالمو که میخواستم بکشم جلو یه پسره فکر کرد معلولم آخه دسته چپم از آرنج به بعد کار میکرد با کلی زحمت میتونستم درست کنم!!!

ولی یه چیزی رو فهمیدم و خدا رو شکر کردم که سالمم….

خوب بریم سراغ مدرسه…

درس های سختو چرتو دارم با زحمت پشت سر می ذارم…تاریخ خیلی سخته اصلا نمیشه درکش کرد…

وای امروز سر زبان فارسی یه سوتی دادم خیلی ضایع شدم…

خانم معلم هی می پرسید منم جواب میدادمو مثال میزدم…انقدر پرسید منم هی جواب دادم تا سر یه مثال گفت:مادر کودک را خوابانید…

گفت یه مثال دیگه؟

منم زود هول شدم گفتم:پدر مادر را خوابانید…کلاس ترکید همه خندیدن…من که خودم تازه فهمیدم چی گفتم…گفتم بابا پدر کودک را خوابانید…

خیلی ضایع شدم…بعدشم گفتم من دیگه درس جواب نمیدم!!!

امروز معلم دین زندگیمون گفت:تا حالا شده سرتون درد کنه بخواید بخوابید سرتونو رو زمین میذارید سرو صداهارو بیشتر می شنوید؟؟؟

چه حسی پیدا میکنید؟؟؟

من گفتم:یه داد میزنم…یکی گفت فحش میدم…هرکی یه چیزی گفت.

خانم معلم گفت:من دلم میخواد یه مشت بزنم دهنش خورد شه!!!فکر کنم خانم معلم رشتهء بکس کار میکنه!!!

آخه هی میخواست درس بده از زیر میز صدای پچ پچ می یومد…

از امتحانات نهایی می ترسم…میگن سخته…از الان استرس گرفتم…

دیروز برای اولین بار تاکسی تلفنی ها به دلیل نبود بنزین کار نمیکردن وقتی مدیرمون گفت:امروز مجبوری خودت بری.سکته کردم گفتم :من بلد نیستم برم خونه!!!

خانم مدیر تعجب کرد اما سه نکرد که من بفهمم!!!

مجبور شدم برم ایستگاه اتوبوس تنها بودم گفتم خدایا حداقل یه دختر بفرست من تنها نباشم…یک دقیقه بعد ۲۶ تا دختر مدرسه ایی اومدن…

منم مثل این دیوونه ها میخندیدم…اونا شاید تعجب میکردن این نیش خنده های من واسه چیه…اما من تو دلم از خدا ممنون بودمو میگفتم :خدایا فقط یکی خواستم….خدایاااااااا…خدایااا دوباره دارم احساست میکنم….

خوب فعلا برم خیلی نوشتم…حوصلتونم سر بردم…میدونم همشم چرتو پرت بود…

میگن خدا تو بدترین لحظه ها جایی که داری از فشار دردو غصه له میشه دستشو به سمت دراز میکنه و تورو در پناه خودش میگیره…

میگ میگ

 

 

 

 

 

sarvenaz | قایقرانی | چهارشنبه, آبان ۲م, ۱۳۸۶

به نام خدا

غیر از من و دل هیچ کسی اینجا نیست…

قلمم گر قاضی محکمه شد بی جا نیست…

فصل:

من کیستم؟؟؟را تا کنون دیده ایی؟؟؟

قصهء آمدنم بهر چه بود را بشنیده ایی؟!!!

من با ته مانده ام از جرات خویش،

اعتراف خواهم کرد:

بوی تکرار می آید به مشام…

 و لحظه هایم از لحظه قبل وراثت دارند!!!

دنباله داستان غرایز را کورکورانه تبدیل به عادت کردم…

وشکستم وافتادم ونمیدانستم

مرگ خاموش بر این نحو دلالت دارد!!!

شک محزونی باتلاق افکار من است:

آمدن من آیا بیهوده بوده است؟؟؟

من نمی خواهم…

بیهودگی زیستنم…

بیهوده آمدنم را تداعی سازد!!!

من نمی خواهم بیهودگی رفتن من،

بیهودگی زیستنم را تسلی باشد!!!

….

نمیدونم چرا دقیقا یک روز قبل از شروع کلاس غریق نجاتی کتفم در حین شنا کردن باید قفل کنه و دیگه نتونم شنا کنم…

این یعنی بد شانسی…دیگه دست به هیچ کاری نمیزنم…هیچ کاری رو نمیخوام انجام بدم…اعتماد به نفسمو می خوام…که دیگه ندارمش…

هیچ وقت درد آمپولی که رفت تو کتفمو فراموش نمیکنم…وحشتناک بود…

دوسال از زدن این آمپول فرار میکردم آخرمجبور شدم بزنم…اونم درون کتفم…

خدایا ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا…

مگ مگ

اين وبلاگ مفتخر است به استفاده از وردپرس | اين قالب توسط روي طراحي و توسط مهدي به فارسي برگردانده شده است