به نام خدا
…
این همه خونی که دنیا در دل من میکند جای من هر کس باشد ترک دنیا میکند…!!!
…
جمعه تیم فوتبال ملوان بندر انزلی اینجا بود…
من با چند تا از دوستام تو خونه بازی رو نگاه کردیم…انقدر جیغ زدم(اشکم در اومد) آخرشم اعصابم خورد شد با بچه ها پاشدیم رفتیم مجتمع فرهنگی کلاس کنکور بود با استاد احمدی(حالا خوبه من بدون کنکور میرم دانشگاه) بماند که اونجا پسرا و دخترا شروع کردن انزلی چی ها رو مسخره کردن…داغ شدم…منم به تنهایی دادی زدم بماند چی گفتم…اینم گفتم:که ما حداقل اگه تیممون می بازه بازم دوسشون داریم و به مربیو ورزشکاراش بی احترامی نمی کنیم….و گفتم:اینا الان مهمون شما هستن درست نیست اینارو بگید….(با داد و خشم)
کار به این کارا ندارم عا دت دارم به این حرفاشون…
*یک ساعت با تیم ملوان بندر انزلی(قوی سپید)*
اعصابم خورد شده بود با دو تا از دوستام پاشدم اومدم بیرون دوست نداشتم بهشون بی احترامی کنم اون وقت منم میشدم مثل اونا…
دم در مجتمع اتوبوسی که بچه های ملوان توش بودن رد شد…زنگ زدم به بابا،گفت:ما قوام هستیم بیا اینجا شلوغه با خودم میبرمت خونه و…
منو دوستامم رفتیم…بابا اومد بیرون قوام دنبالم دلم میخواست برم بغلش گریه کنم…و از اینکه این قدر به تیم شهرم و بندر انزلی توهین کرده بودن داشتم خفه میشدم…از قیافم فهمید در حال منفجرهستم گفت:اصلا ناراحت نباش چون این بازی واسشون مهم نبود…
وارد که شدم از اینکه بین همشهریام بودم یه احساس خوب داشتم اما دیدن اون قیافه ها که ناراحتی از چهرشون می بارید…حالمو گرفتو…چشمام پر از اشک شد اما نذاشتم بریزه…
ما پیش مربی های ملوان نشستیم و اونا با من کلی حرف زدن که دوباره باید پارو بزنم حتی اگه شده به خاطر اسم بندر انزلی هم شده باید این کارو بکنم…(نمیدونم،این آرزوی من بود که به اسم انزلی یه مدال بیارم،اما با اینکه گفته بودم دیگه برای بوشهر پارو نمیزنم اما تا آخرین لحظه به اسم شهری که توش قایقرانی رو یاد گرفتم پارو زدم و افتخارم میکنم،مشکل من اینجا فقط با دو نفر از مسئولینی بود که تیمو نابود کردنو رفتن نه با مردمشو یا حتی رئیس هیئتمون همه میدونن که خانم عبیدی چه قدر زحمت میکشیدن اما من به چشم میدیدم کیا دارن زحمتاشونو نابود میکنن…اینم بماند الان ناراحت میشن،منم حوصله ندارم)
رفیق قدیمی بابا گفت:رضا دخترت عین خودت با تعصب و با غیرت رو تیمش…!!!و اینجا بابا با دیدن من یاد جوونیاش افتاد از چشماش خوندم چه قدر دوست داره دوباره پارو دستم بگیرم…
خلاصه انگیزه ایی که چند روزی بود با حرفای چند تا از دوستام تو دلم جرقه زده بود رو مربی های ملوان روشنش کردنو من تصمیم گرفتم دوباره…
رفتیم سوار اتوبوس شدیم…دلم بیشتر گرفت…چون میدونستم اینا هم میرن…و باز ما اینجا تنها میمونیم…
من از هیچ ورزشکاری که تو اردوها میدیدم حتی بزرگترینشون که قهرمان جهان بود امضا نگرفتم…اما بین اینا یکی بود که از نظر اخلاقی و بازی برام قابل احترام هست چون بهش میگن مثل سیروس قایقران میمونه از بابا خواستم برام امضا شو بگیره…
این همه نوشتم زیاد شد اولش فقط میخواستم بگم:انزلی من می یااااااااااااااام….و ملوااااااااااااااان بندررررررررررر انزلی دوست دارم چه برنده باشی چه بازنده…
اوکی؟؟؟
تا پایان امتحانات نمی یام،برام دعا کنید باید امتحاناتو تموم کنم و برم با آب دریا آشتی کنم….
لباس فوتبال ملوان انزلی هم گرفتم که با لباس شهرم وتیم محبوبم پارو بزنم…

…….

…….

*از داداش سیا هم به خاطر عکسا ممنونم*
مییییییییییگ مییییییییییییییییییگ