*شب نوشته*

sarvenaz | قایقرانی | جمعه, آذر ۳۰م, ۱۳۸۶

به نام خدا

سلام خوبید؟؟؟Hello

هرچی میخوام آپ نکنم نمیشه…انگار منم معتاد شدم به این صفحه…

شب یلداست امشب…خوب بودم میخندیدم اما یه دفعه رفتم دوباره تو لک…ای بابا خودم حالم داره ازخودم به هم میخوره چه برسه به اطرافیانم…آبجی با شوهرش اینجان…اینام میرن من باز تنها میشم…عجب روزگاری شده ها…حوصله هیچی رو ندارم…دلم میخواد بزنم به جاده…تنها…شاید حاضر بشم یکی همسفرم شه اما نباید هیچ حرفی بزنه…

مامان که تا میبینه قاطیم میگه:باز چیه؟؟؟بازم رگای دیوونگیت گرفت؟؟؟بدشم میگه:نه وقتی رو فرمی میشه تحملت کرد چون از سر کول آدم بالا میری نه وقتی که هاپو میشی…هه هه هه …

انگار توی یه گردباد افتادم تو هوام…ای بابا مخم داره میترکه

صدا می یاد صدای بارووون…چرا هر وقت آسمون چشمام بارونیه این آسمون خدا هم می باره….

عجب حس غریبی دارم امشب…

امروز رفتم استخر تست شنا بگیرم از بچه های قایقرانی…بهم میگفتن خانم مربی…ای بابا من هنوز ۱۷ سالمه…خوش به حالشون که میخوان تازه شروع کنن…۳۲ تا دختر بچهء ۱۰ تا ۱۳ سال…مثل اون موقع های من… شیطونو بازیگوش…مطمئنم انقدر شیطون هستن که زود پیر بشم…

این آهنگ بد جور رو مخم پارو میزنه نمیدونم چرا!!!شاید این حسی هم که دارم همین باعث شده…یه چیزی گم کردم انگاری…

سلام ای غروب غریبانهء دل سلام ای طلوع سحرگاه رفتن…سلام ای همه لحظه های جدایی…خداحافظ ای شعر شبهای روشن…

خداحافظ ای عطر شعر شبااااانه…خداحافظ ای داغ بر دل نشسته…

ای بابا…کی میشه منم بخندم بی غم…نه از این خنده ها که تا داری حس خوشبختی میکنی یه چی یادت می یاد میخوره تو حست…

خاب ببخشید چرت نوشتم بازم…خواستم یه چی گفته باشم…شاید سبک شم…

میگ میگ

قایقم شکسته بود به من نگفته بودن که نکنه منم بشکنم

sarvenaz | قایقرانی | سه شنبه, آذر ۲۰م, ۱۳۸۶

به نام خدا

سلام…گفته بودم تا پایان دی نمی نویسم اما طاقت نیاوردم…

این روزا آرومم…نمیدونم شاید آرامش قبل از طوفانه…نمیدونم…

خیلی وقته استرس نداشتم یعنی از وقتی که از اردو اومدم بیرون دیگه هیچ استرسی تو زندگیم نداشتم اما الان یه استرس عجیب دارم…

شاید برای اینه که دارم به امتحانات نزدیک میشم…

روحم شدیدا برای رفتن به دریا لک زده اونم فقط سوار بر قایق آبی با پاروی مشکی که فقط این دوتا تمام احساسمو لمس کردنو حس کردن درد دلمو…

اما شنیدم قایق آبی(طلا خانم) رو زمانی که من تو اردو بودم بچه ها اینجا شکوندنش…به من نمیگفتن چون میدونستن میریزم به هم اما اون روز که از دهن یکی از بچه ها در رفت…من تو خودم ۱۰۰ بار شکستم…

یادم نمیره روزای خوبی که با طلا خانم داشتم…روزایی که باهاش پرواز میکردم…حالا میفهمم چرا شبا خواب میدیدم دارم تو دریا غرق میشم چون قایقمو شکونده بودن بی معرفت ها نفهمیدن دل سرونازو شکوندن….

برای قایقم می نویسم:

خواستم رو یادت خط بکشم خواستم دیگه دلتنگت نباشم از جام بلند شدم چراغای اتاقو روشن کردم سکوت رو شکستم.آهنگ رو قطع کردمو اشکامو پاک.اما قطرهء اشک بعدی هم رو گونه هام سر خورد تا بهم بفهمونه هنوزم دلتنگه

خدا جونم من تمام آدمایی که بهم بد کردنو به تو سپردم حتی زمانی که دیدمشون بهشون احترام گذاشتم …تمام اشکایی که به خاطر کارا و حرفاشون ریختمو تو خودت شاهد بودی…گفته بودم تو حقمو میگیری منتظر بودم بدبختیشونو ببینم اما الان که شنیدم رفیق نامرد قدیمیم زندگیش این طور ریخته به هم …خدایا کمکش کن…میدونم براش سخته اما امیدوارم دل سیاهش تغییر کنه و خودشو پیدا کنه…

حالا میفهمم بهترین کارو کردم که همه چی رو به خدا سپردم…

برااام دعا کنید خیلی خیلی خیلی…

مگ مگ

حالا مفهمم چرا غرق شدم چون قایقمو شکستن...بی معرفتها نفهمیدن دل من را شکستند

sarvenaz | قایقرانی | یکشنبه, آذر ۴م, ۱۳۸۶

به نام خدا

این همه خونی که دنیا در دل من میکند جای من هر کس باشد ترک دنیا میکند…!!!

جمعه تیم فوتبال ملوان بندر انزلی اینجا بود…

من با چند تا از دوستام تو خونه بازی رو نگاه کردیم…انقدر جیغ زدم(اشکم در اومد) آخرشم اعصابم خورد شد با بچه ها پاشدیم رفتیم مجتمع فرهنگی کلاس کنکور بود با استاد احمدی(حالا خوبه من بدون کنکور میرم دانشگاه) بماند که اونجا پسرا و دخترا شروع کردن انزلی چی ها رو مسخره کردن…داغ شدم…منم به تنهایی دادی زدم بماند چی گفتم…اینم گفتم:که ما حداقل اگه تیممون می بازه بازم دوسشون داریم و به مربیو ورزشکاراش بی احترامی نمی کنیم….و گفتم:اینا الان مهمون شما هستن درست نیست اینارو بگید….(با داد و خشم)

کار به این کارا ندارم عا دت دارم به این حرفاشون…

*یک ساعت با تیم ملوان بندر انزلی(قوی سپید)*

اعصابم خورد شده بود با دو تا از دوستام پاشدم اومدم بیرون دوست نداشتم بهشون بی احترامی کنم اون وقت منم میشدم مثل اونا…

دم در مجتمع اتوبوسی که بچه های ملوان توش بودن رد شد…زنگ زدم به بابا،گفت:ما قوام هستیم بیا اینجا شلوغه با خودم میبرمت خونه و…

منو دوستامم رفتیم…بابا اومد بیرون قوام دنبالم دلم میخواست برم بغلش گریه کنم…و از اینکه این قدر به تیم شهرم و بندر انزلی توهین کرده بودن داشتم خفه میشدم…از قیافم فهمید در حال منفجرهستم گفت:اصلا ناراحت نباش چون این بازی واسشون مهم نبود…

وارد که شدم از اینکه بین همشهریام بودم یه احساس خوب داشتم اما دیدن اون قیافه ها که ناراحتی از چهرشون می بارید…حالمو گرفتو…چشمام پر از اشک شد اما نذاشتم بریزه…

ما پیش مربی های ملوان نشستیم و اونا با من کلی حرف زدن که دوباره باید پارو بزنم حتی اگه شده به خاطر اسم بندر انزلی هم شده باید این کارو بکنم…(نمیدونم،این آرزوی من بود که به اسم انزلی یه مدال بیارم،اما با اینکه گفته بودم دیگه برای بوشهر پارو نمیزنم اما تا آخرین لحظه به اسم شهری که توش قایقرانی رو یاد گرفتم پارو زدم و افتخارم میکنم،مشکل من اینجا فقط با دو نفر از مسئولینی بود که تیمو نابود کردنو رفتن نه با مردمشو یا حتی رئیس هیئتمون همه میدونن که خانم عبیدی چه قدر زحمت میکشیدن اما من به چشم میدیدم کیا دارن زحمتاشونو نابود میکنن…اینم بماند الان ناراحت میشن،منم حوصله ندارم)

رفیق قدیمی بابا گفت:رضا دخترت عین خودت با تعصب و با غیرت رو تیمش…!!!و اینجا بابا با دیدن من یاد جوونیاش افتاد از چشماش خوندم چه قدر دوست داره دوباره پارو دستم بگیرم…

خلاصه انگیزه ایی که چند روزی بود با حرفای چند تا از دوستام تو دلم جرقه زده بود رو مربی های ملوان روشنش کردنو من تصمیم گرفتم دوباره…

رفتیم سوار اتوبوس شدیم…دلم بیشتر گرفت…چون میدونستم اینا هم میرن…و باز ما اینجا تنها میمونیم…

من از هیچ ورزشکاری که تو اردوها میدیدم حتی بزرگترینشون که قهرمان جهان بود امضا نگرفتم…اما بین اینا یکی بود که از نظر اخلاقی و بازی برام قابل احترام هست چون بهش میگن مثل سیروس قایقران میمونه از بابا خواستم برام امضا شو بگیره…

این همه نوشتم زیاد شد اولش فقط میخواستم بگم:انزلی من می یااااااااااااااام….و ملوااااااااااااااان بندررررررررررر انزلی دوست دارم چه برنده باشی چه بازنده…

اوکی؟؟؟

تا پایان امتحانات نمی یام،برام دعا کنید باید امتحاناتو تموم کنم و برم با آب دریا آشتی کنم….

لباس فوتبال ملوان انزلی هم گرفتم که با لباس شهرم وتیم محبوبم پارو بزنم…

…….

…….

*از داداش سیا هم به خاطر عکسا ممنونم*

مییییییییییگ مییییییییییییییییییگ

اين وبلاگ مفتخر است به استفاده از وردپرس | اين قالب توسط روي طراحي و توسط مهدي به فارسي برگردانده شده است

5,631 spam comments
blocked by
Akismet