به نام خدا
…
غروب شد دلم گرفت داشتم خفه میشدم،گوشی رو ور داشتم شماره الهامو گرفتم.من: الهام بریم شمع روشن کنیم دلم گرفته.الهام:بریم.
زود لباس پوشیدم فکر کنم ۵ دقیقه طول کشید.۲ تا شمع ور داشتم… رفتم دنبال الهام… مسجد تاریک …شمعها روشن…چه آرامشی…صدای نوحه خونم بلند…یه حس پرواز…نشستیم شمعامونو روشن کردیم…به سوختنشون نگاه کردم تو دلم با خدا حرف زدم…اشکم ریختو شمعم خاموش شد…دوباره روشنش کردم…
این دفعه حواسم بود اشکام این ور تر بریزه…اونجا یه سوال از خدا کردم.گفتم:خدایا یعنی انقدر گناه کارم؟؟؟یعنی از اونا هم بیشتر؟؟؟چرا نگاهم نمیکنی؟؟؟چرا آدم بدا به همه چی میرسن؟؟؟؟چرراااااااااااااااا؟؟؟از خدا هیچی واسه خودم نخواستم فقط سوال داشتم…شام غریبان امسال واسه من خیلی غریبانه گذشت…
واسه یه بندهء خدا هم دعا کردم که خوشبخت بشه…
…
یه پسر کوچولو یه کم اون ور تر ما نشسته بود با عشق یه عالمه شمع دورش چید…تا اینکه ۴ تا پسر بزرگ تر اومدنو اذیتش کردن شمعاشو ازش گرفتنو زدنش…پسرای دیگه هم که ماشالله دیوارن…پاشدم رفتم جلو…یه داد زدم و دعواشون کردم دوییدن رفتن…به اونم که اسمش علی بود گفتم:بیا کنار ما بشین من مواظبتم…دوباره اومدن سراغش که اذیت کنن.گفت:خاله اومدن(نمردیمو خاله هم شدیم) پاشدم ۲ تاشونو پس گردنی گرفتم دوتای دیگه هم موقع فرار به خارای درخت گیر کردن گفتم:این چوب خدا بودا…
…
خدایا بهم کمک کن …میدونی که چه قدر بهت احتیاج دارم…شدیدا برام دعا کنید…
….
عکسایی که گرفتم.البته بیشتر هستنا…

*دسته انزلی چیهای بوشهر*

و اینم یه عکس دیگه قصد تبلیغ آدیداسو نداشتما!!!

میگ میگ
به نام خدا
…
..
.
من مانده ام تنهای تنها…من مانده ام تنها میان سیلِ غم ها …
گل پونه ها نا مهربانی آتشم زد…گل پونه ها بی همزبانی آتشم زد…
می خواهم اکنون تا سحر گاهان بخوانم…
افسرده ام …دیووانه ام… آزرده جانم…
گل پونهای وحشی دشت امیدم وقت سحر شد…
خاموشیِ شب رفتو فردایی دگر شد…
….
..
.
دیروز تولد اینجا بود…قایقران کوچولو اینجا ۱ ساله شد…پارسال این روزا…بدترین روزا بود امسالم شبیه پارسال میمونه…(لعنتی)
به نام خدا
…
نیروی عصیان،سراپا خشمم،خاکستری روی آتش،آتشی زیر خاکستر،انسانی زیر خاکستر…
همیشه تو زندگیم از آدمایی که کردارو ذاتشونو پشت نمازو دینو چادرو هر چیزه دیگه ایی قایم کردن متنفر بودم…
همیشه سعی کردم هرچی هستم باعث شکستن دل کسی نشم…همیشه سعی کردم به کسی که بهم بدی کرد خوبی کنم اینو از پدرم یاد گرفتم…
اینو با تمام وجود درک کردم دیدم پاکی آدما به جای مهر روی پیشونی شون نیست…در واقع سیاهی دلشونو نشون میده…
*هههه من فقط الان میخوام بزنم داد از رویای خودم بیام بیرونو برم به خواب الان همه چی خوبه من تنها چیزی رو که میخوام انتقام از کسایی که دارن از گذشته می یان*
فردا میخوام برم قایق بر دارم بندازم تو آب…روز حرف زدن با دریا فرداست…امروز پارومو از کاور در آوردم دست کشیدم رو گیریپی که بسته بودم…پاره پاره بودو محکم.گیریپشو عوض کردم نمیدونم چرا اما با یه حس خوب پارومو شستم خشک کردم گذاشتم تو کاور…
…
پارومو میخوان بگیرن یعنی هی پیغام میدن از اینو اون که پارو رو ببرم…هر وقت تونستین بچه رو از مادرش جدا کنید پارو رو هم میتونید از من جدا کنید؟؟؟لطفا برای گرفتن پارو به خودم زنگ بزنید.شماره هم داری…ممنون.
محرمم رسید یادش به خیر سالای قبل انزلی بودم با بچه ها …هی خدا چه روزایی بود همیشه فکر میکردم همه چی خوب پیش میره فکر نمیکردم این طوربشه…اما خدایا یه سوال دارم چرا الان که من بی خیال تیم ملیو قایقو پارو شدم از همه جا کسایی که حتی منو نمی شناسن زیاد میگن پارو بزن…چرا دارن منو میبرن سر تمرین؟؟؟چرا ازم قول میگیرن دوباره شروع کنم…باید این کارو بکنم؟؟؟
میگ میگ

به نام خدا
من به بی معرفتی سرنوشتم ایمان آورده ام…
…
چرا اینجا برف نمی یاد…چرا ایمجا بارون نمی یاد…بری زیر بارون خیس شی…کسی هم نباشه که بگه دیوونه میمیری بیا زیر چتر…کدوم چتر؟؟؟
پارسال این موقع ها اردو بودم از خواب پاشدیم دیدیم برف اومده لباس پوشیدیم رفتیم برف بازی با نظرات شِفِر(مربیمون) یه آدم برفی درست کردیم…
دریاچه یخ زده بود. سرد بود. امروز فهمیدم من دارم زندگی میکنم اما هر روزم با خاطرهء همون روز اما تو سالی که گذشت داره میگذره…یعنی همه چی مثل پارسال داره برام اتفاق می یوفته اما تو رویا…من هنوز پارو میزنم هنوز بهترین ۲۰۰ تارو میزنم با تمام وجود اما تو خیالم…
…
دلم میخواد دورم شلوغ باشه همه بگن بخندن منم از خندهء اونا بخندم…
…
دلم یه چیزی میخواد یه قایق کاغذی آبی رنگ میخوام بندازمش تو دریا فوتش کنم بره جلو کم کم غرق شدنشو ببینم.تا خوب بفهمم که چه طور قایقم غرق شد.
…
داشتم درس میخوندم ،یه هو گفتم:مامان دیگه نمیخوام درس بخونم.مامانم با خنده گفت:میدونی چیه؟؟؟
گفتم:چرا میخندی؟؟؟نخند جدی میگم.گف:میدونم جدی میگی…بچه که بودی تا حروف الفبارو کامل یاد گرفتی یه روز جدی گفتی مامان من که دیگه حروفو یاد گرفتم میتونم کتاب داستان بخونم دیگه نمیخوام مدرسه برم…همون موقع فهمیدم چه(…)هستی.کلمهء داخل پرانتز سانسور شد.
…
بچه بودم دلم خوش بود به ۱۰۰ تا کتاب داستانی که بابام تا کارنامهء کلاس اول دبستانمو گرفتم برام خرید.چه حالی کردم.همشو ۱۰ بار خوندم.
اما الان همش به پاروم نگاه میکنم که بازم بابا داد دستم…اما الان رو زمینِ نگاهش میکنم.ازم میخواد که بگیرمش تو دستم.اما دستام توان گرفتنشو ندارن.
…

اینم آدم برفیِ پارسال دریاچه آزادی.

اینم از نمای دور آدم برفی مون تنها روی صندلی نشسته بود…
منم خیلی شبا که دلم میگرفت میرفتم تنها روی این صندلی میشستم به دریاچه نگاه میکردم…
مگ مگ
به نام خدا
…
آفتاب که رفت،من می مانم و شب زنده داری و اشک…دوست دارم که به گوشه ایی بنشینم و با دل خویش خلوت کنم…
دیگر میخواهم بعد از این یکچند خاموش بنشینم.میخواهم بعد از این از سوز درون خود با کسی سخن نگویم…زندگی را از نخست برای من بد ترجمه کردند،زندگی را یکی مرگ تدریجی نام نهاد.یکی بدبختی مطلق معنی کرد.یکی درد درمان ناپذیر نام نهاد…میخواهم بعد از این از سوز درون خود با کسی سخن نگویم…میخواهم بعد از این اگر می سوزم پیش خود بسوزم.اگر درد می کشم پیش خود درد بکشم.اگر آه بر می آورم چنان بر آرم که کسی جز من نشنود…
…
امتحانا رو دارم پشت سر میذارم به سختی…سر جلسه امتحان همه چی یادم می یاد…جز جواب سوالا…
دریا یه امانتی پیش من داره…۳ تا دفتر که خاطرات اردو مو توشون نوشتم…میخوام یه روز سوار قایق بشم پارو بزنم برم وسط دریا…بدمشون به آب…شاید خاطرات گذشته رو فراموش کنم…این روزا فهمیدم کسایی که عاشق قایقو پارو بودن همشون زخم دیدنو شکستن…
سونی(کاپیتانم)تحمل کن…یه روز منو تو حقمونو میگیریم…خیلی میخوامت…سونی هنوز اشکای روز آخرت وقتی یادم می یاد دیوونه میشم…اون مسئولین بی احساسی که دلیل اشکامونو نفهمیدن…سونی جونم منم یادم مونده روزای سرد اردو تو کانکس…دستای یخ زدمون…شبای تنهایی مون…
….
من غرق شده ام…در میان توفان خشمگین سرنوشتم…من غرق شده ام در میان خاطرات گذشته…
من گم کرده ام آینده را…من خودم را گم کرده ام…
از یابنده تقاضا می کنم اگه دیدش دستش رو بگیره بیاره تحویلش بده…!!!
…

به نام خدا
….
توفان نمی گذاشت که شاخی سر بردارد،گلی بشکفد،و نهالی بروید.پس چه شد - ای خدااااااا -چه شد که توفان قضا شاخهء زندگانی مرا نشکست،گل زیبایم را پرپر نکرد،و نهال عمرم را از جای بر نکند؟؟؟؟
….
امروز امتحانا شروع شد…امروز از فدراسیون به من زنگ زدن و دنبال دلیل بودن که چرا کنار گذاشتم…بازرس بود برای تحقیق دربارهء اینکه چرا یه ورزشکار باید تیم ملی رو بذاره کناااار…و چرا فدراسیون هیچ دلیلی نداره…هرچی تو دلم بود گفتم…اسم هم آوردم…بعد ۶ ماه دارن پی گیری میکنن…بازم خوبه…یکی پیدا شد دنبال دلیل باشه…
….
چی از من میخواین…شما ها که آرزوهامو کشتید…شماها که خنده هامو ازم گرفتیدو گریه رو بهم دادید…چیه نمیتونید ببینید روحم داره زندگی میکنه…یه زندگی سالم…نمیذارید آرامش پر ازغمم رو هم داشته باشم…از هر چی آدم تو فدراسیون قایقرانی داره با دو رویی کار میکنه متنفرم…از اون مسئولینی که فقط ادعا میکنن متنفرم….آره از تو هم متنفرم….از تویی که رفتی زیر چادر تا دورنگیتو قایم کنی…از تویی که به آدم های کثافت دورت برای کثافت کاریاشون تقدیرو تشکر میکنی….آره من میگم…من کم کم خیلی چیزا رو میگم…مطمئن باشید…به این آسونیا از سرتون دست بر نمیدارم…این روزا دارم پر از کینه میشم برای نابود کردنتون…
….
آقای دنیا مالی (رییس محترم فدراسیون قایقرانی)،من با شما حرف دارم…
…
خدایا به من قدرتی بده که این کثافتای دورو برمو اون آدمای پست محیط تیم ملی قایقرانی رو فراموش کنم…قدرتی نمیخوام که آبروشون ببرم…چون اونا پیش تو بی آبرو هستن…این مهمترین هست…پیش تو رو سیاهن…بذار آدما فکر کنن چه آدمای خوبی هستن…
خدایا بهم کمک کن ثابت کنم… آدمای پستو از سر راهم بر دارم….خدایا چه صبری داری از اون بالا همه چیرو داری میبینی و ….
من یه مورد از پست بودن آدمارو تو زندگیم دیدم دارم می ترکم….خدایا بهم صبر بده…صبر بده تا…بتونم راه سختی که پیش روم هست رو باموفقیت پشت سر بذارم…تا دوباره یا علی بگم از زمین بلند شم…
….

به نام خدا
…
یه اتاق تاریک،یه سکوت بهت آلود،یه آرامش مسموم،یه آهنگ ملایم….
یه بغض غریب تو گلوم لونه کرده…یه احساس غریب تر داره تبر به ریشهء بودنم میزنه…دلم برای روزای آفتابی گذشته بی تابی می کنه و پاهام بدجوری دلتنگ پا گذاشتن تو جادهء بارون زدهء خیالِ…
…
دیروز به سیما گفتم:بریم کتاب خونه درس بخونیم.بعد از ۴ سال رفتیم.سرمونو انداختیم رفتیم داخل…همه پسر بودن…و ما ضایع شدیم به سختی …رفتیم از مسئولش بپرسیم….گفت:یه روز در میون برای دختراست امروز نوبت آقایون…خلاصه از ما خوشش اومد گفت:برید اون گوشه درس بخونید…ما هم رفتیم…سیما از اولش لی لی قاقا هاشو خورد…منم نگام به کتابو مثلا درس میخوندم…
تا خونه پیاده اومدیم…تو راه یه گربه دنبالم افتاد و تا خونه اومد…بعد از آزمایشات فهمیدیم پسر تشریف داره…تو خیابون همه میخندیدن آخه وقت می دوییدم اونم میدویید…دیدم خیلی ضایع هست اینم که میخواد بیاد ماشالله چاقم هست مجبور شدم بغلش کنم تا خونه ….عجب چه آروم تو بغلم موند تا برسیم خونه….عکسش رو بعدا میذارم…
…
من دلم برای تمام حیوونایی که داشتم تنگ شده…لاک پشتم،مرغ عشقام،خرگوشام،کبکم،…همهء اونایی که به خاطر قایقرانی رفتنم بردم دادم به پارک…من تنهاااااااااااام…حتی دیگه اونا رو هم ندارم…
اَه لعنت بابا…
میگ میگ
به نام خدا
…
…
..
.
میگریم…ساعتها،روزها و هفته ها…من از کودکی مظهر این تجلی هستم!…
ابرها میگریزند،آسمان صاف میشود و همه چیز بحال نخستین باز می گردد اما باور ندارم اندوه مرا پایانی باشد…
….
کفتر کشته پروندن نداره کتاب کهنه که خوندن نداره…داره از تنهایی گریم میگیره توی این شهر دیگه موندن نداره…
مرغ پر بسته که کشتن نداره وقتی کشتین دیگه گفتن نداره…هر درختی که یه روزی پیر میشه اونو از ریشه سوزوندن نداره…
فصل مردن واسه من کی میرسه؟؟؟وقته پرواز من از این قفس…
….
ای خدا من به کسی کاری ندارم ولی زخم از همه خوردن شده کارم از غریبو کسی که وصلهء جونه پشت پا خوردنو مردن شده کارم…
بعضیا قید همه چیرو زدن بعضیا اسیر اقبال بدن اون بالا نشستی گوش کن ای خدا چه عذابیه به دنیا اومدن….هر کجا پا میذارم هرجا که میرم پیش چشمام میبینم حلقهء داری ای خدا من خودمم هیچ نمیدونم چرا هر گل پیش چشمام میشه خاری…
مرگ تدریجی شده هستی برام نقش خنده دیگه مرده رو لبام ای خدا هرکسی از راه میرسه میکنه چاه دورنگی پیش پااااااااااام…
همه اینو میدونن که بارون همه چیزو کسمه همه اینو میدونن که بارون همه چیزو کسمه آدمیو بختشه حالا دیگه وقتشه…

…