رفتن.دريا

sarvenaz | قایقرانی | دوشنبه, فروردین ۲۶م, ۱۳۸۷

به نام خدا

رفتنو رفتنو رفتن …

براي رفتن آماده نيستم …اما ديگه هيچ حرفي نميزنم …ديگه تو اين دنيا سكوت تنها كاري ِ كه ميكنم…سكوت و صبر…

ميگن بايد ساكم رو ببندم و آماده باشم براي رفتن … ۳۰ فروردين فرودگاه …دلم ميخواست برم اما فكر نميكردم انقدر زود بايد آمادهء رفتن بشم…

من :كجا ؟؟؟براي چي؟؟؟نميخوام…نميتونم…اونا:بايد بري…بايد…به خاطر ما هم شده بايد بري…

من:سكوت…باشه ميرم…

اين روزا براي فراموش كردن آدم ها از ۷ صبح ميرم دريا تا ۱۲…زير نور خورشيد…قايق رو ور ميدارم ميرم تو آب …تنهااااا…منو دريا با هم…دريا خيلي پاكي …منو با خودت يكي ميكني…ماهي ها به اينكه هر روز با ضربه هاي پارو بيدارشون كنم عادت كردن…

دريا گريه هامو ديدي…چرا همش بهم ميگي صبر كنم…چرا همش بهم ميگي دلمو مثل تو بزرگ كنم…دريا من از آدم ها متنفرم…دريا آدم ها جز دروغ چي بلدن….آدم هايي كه فقط و فقط دارن ظاهرشون رو درست ميكنن….دريا من نميتونم دو رو باشم…دريا من از تو يه چيز رو ياد گرفتم اينكه دو رو نباشم كثافت نباشم….اما دريا ديگه بريدم…ديگه …ديگه نميتونم….دريا كاش يه روز دستمو بگيري منو با خودت ببري اون زيراااا….با ماهي ها…دريا من دختر اسفندم …منم ماهيم….بلدم شنا كنم…دريا ديروز برات تعريف كردم و تو چه قدر مهربون بودي و آرومم كردي….

كاش اين سفر آخرين راهي باشه كه ميرم….

دارم زودتر خداحافظي ميكنم….كاش كسي براي برگشتنم دعا نكنه ….اما برام دعا كنيد…خيلي …

پ.ن ۱:رفيق من سنگ صبور غم ها به ديدنم بيا كه خيلي تنهام هيشكي نميفهمه چه حالي دارم چه دنياي رو به زوالي دارم…اين آهنگ تمام خاطرات من با رفيقم (سنگ صبوره)…

پ.ن ۲:سنگ صبور هم رفت …

لب دريا ...آهنگ سنگ صبور محسن چاووشي...

ساعتها همين طوري به دريا خيره ميشم…آب دريا هم كم كم بالا مي ياد و منو نوازش ميكنه…

و زماني كه آب دستهاي منو ميگيره…

مگ مگ

مادر بزرگ

sarvenaz | قایقرانی | سه شنبه, فروردین ۲۰م, ۱۳۸۷

به نام خدا

رفتن مادر بزرگ از این دنیا یه چیز رو بهم خوب فهموند…این دنیا خیلی بی ارزش ِ …خیلی راحت از این دنیا دست می کشی و روحت پرواز میکنه…خیلی خوشگل شده بود…مادر بزرگ رو تختش خوابیده بود مثل همیشه فقط اینبار دیگه بیدار نمیشد…گریه های پدر بزرگ که از این به بعد بد از این همه سال باید تنها زندگی کنه و شعری که از نوحه خون خواسته بود بخونه…من مانده ام تنهای تنهای من مانده ام تنها میان سیل غم ها حبیبم….دل همهء آدم هایی که اونجا بودن رو آتیش میزد…گریه های پدرم که پسر کوچیک خانواده بود و نتونست زمانی برسه که مادر بزرگ زنده بود…چشمهای مادر بزرگم باز بود چون چشم انتظار پسرش بود …زمانی که رو تختش آروم خوابیده بود ما نوه ها همه دورش نشسته بودیم …یکی خودش رو میزد…یکی فقط نگاه میکرد …چشمهای مادر بزرگ بسته بود اما از گوشهء چشمش اشک می یومد ما اشکشو پاک میکردیم اما باز می یومد…تا بابام رو دیدم اومد تو بغل من گریه میکرد نمیدونم چه مدت جلوی در مرده شور خونه تو بغل من بود.همیشه پدرم واسم یه تکیه گاه بود اما اینبار من تکیه گاهش شده بودم.تو گوشم یه چیزی رو زمزمه می کرد:من دیگه مادر ندارم…مادر بزرگ خوش به حالت چه آروم و راحت از این دنیا رفتی …اما دلم از یه چیزی می سوزه من همیشه تو این غربت لعنتی بودم هیچ وقت مزهء داشتن مادر بزرگ رو نچشیدم…می خواستم وقتی واسه همیشه بر میگردیم منم مثل بچه های دیگه از این حس لذت ببرم اما قسمت نبود…

پ.ن ۱:خدایا به من بگو چرا این آدم هایی که تو آفریدی طرف نا حقو انقدر میگیرن.خدایا کی اینا عذاب میکشن پس؟؟این آدمهایی که خدا خدا شون سر به فلک میکشه اما دلشون سیاه ِ …یه روز برای گرفتن حقم باید با من رو در رو شید…آخ که چه لذتی داره وقتی که نفرتو از چشمای من میخونید…

پ.ن ۲:اگه بابات برام یه خونه میخره میذارم تو تیم ملی بمونی.این حرف ِ اون مربی که منو کاپیتانم رو عذاب میداد به یکی از بچه های شهرستانی گفته بود.وقتی اینو شنیدم دلم میخواست زمینو زمانو بریزم به هم …جرات نداشت به ما بگه باج بدید میدونست ما همین طوریشم به خونش تشنه اییم…چند بار نامه نوشتیم واسه مسئولین اما این آدمای پایین تر نذاشتن نامه ها دست آدم های بالاتر برسه…

پ.ن ۳:هه…زشت ِ که بخوام بنویسم چه چیزهایی رو شده…اما خوشحالم …اون دو نفر مسئولی که گفتن سرونازو سونیا خسته شده بودن و عصبی از این حرفا …توجه کنن …خدایی که اون بالاست دست بندهای بدشو رو می کنه …دیدید اشکای ما بی دلیل نبود دیدید حرفای ما از بچگیو خستگیو روانی بودن نبود…

پ.ن ۴:پدرم همیشه میگه ببخش حتی دشمنت هم ببخش…اما این بار من هیچ کدوم از اون آدم هایی که آرزو هامو رویا هامو کشتن رو نمی بخشم…شما هایی که ادعا میکنید جووناتونو بفرستید ورزش تا از راه های بد زندگی دور بشن…هه شماها با دستای خودتون جوونارو میندازید تو چاه بدبختی…واقعا از اون دنیا و مردن نمی ترسید…

مگ مگ

قبرستون بندر انزلي

اين وبلاگ مفتخر است به استفاده از وردپرس | اين قالب توسط روي طراحي و توسط مهدي به فارسي برگردانده شده است

5,631 spam comments
blocked by
Akismet