به نام خدا
…
here I am.broken wings,quiet thoughts,unspoken dreams
…
من اينجا هستم.با بال هايي شكسته،افكاري خاموش و رويايي ناگفته
…
از وقتي كه رفتم درياچه و برگشتم ديگه حسٍ پارو زدن رو ندارم.اون مسابقه و نتايجي كه بدست آورديم خيلي آرومم كرد.
همين كه يولداش(سرمربي تيم ملي) جلوي همه شروع كرد به تعريف كردن ازمن و اينكه برگرد اردو واسم كافي بود تا بقيه به اشتباهاتي كه كردن پي ببرن…اما چه فايده كه ديگه خيلي دير شده… .
دلم يه زندگي تازه ميخواد.يه زندگي نو…بدونِ قايقراني .يه زندگي كه توش يه عالمِ كار ِ جديد و هدف ِ تازه باشه.
ديگه كاري به اون فرشته هاي سياه درياچه آزادي ندارم به اندازه كافي خدا دستشونو واسه خودشون رو كرده.هرچند كه من چند نفرشونو هيچ وقت نمي بخشمو يه روزي بايد رو در روشون واستم…چشم تو چشم …بايد نفرتو از تو چشمام بخونن…بايد عذاب بكشن …
دارم اون زندگي تازه رو واسه خودم مي سازم… تنهاي تنها … اين وسط تنها كسي كه هميشه حمايتم ميكنه يه نفرِ اونمِ كسي نيست جز پدرم…
پ.ن ۱: بهم پيشنهاد دادن: تو كه راحت ميتوني از ايران بري .برو و اونجا پارو بزن.هه.. خنده دارِ وقتي ميتونستم تو ايران پارو بزنم الا برم تو يه كشور ديگه …ميگن:حداقل قدر ميدونن…
پ.ن ۲: يكي از رفيقام ميگه سروي خيلي دپرسي بيا ازدواج كن شايد از اين حالت دپرسي در بياي!من گفتم:بيشين بينيم بااااااااا حوصله خودمو ندارم يكي ديگه رو كجاي دلم بذارم …:-) تو كلاس مدرسمون فكر كنم منو يكي ديگه از دخترا مجرديم بقيه همه يا نامزد دارن يا عقد كردن…دختراي اينجا انگار عجله دارن.خيلي زود مزدوج ميشن …رفيقم ميگه شوهر كم پيدا ميشه اولي كه مي ياد جلو مي چسبن ول نميكنن …چي جالب واقعا …:-)
پ.ن ۳: رفيق تنهايي سخته…اما من نمي شكنم…تنهايي از روي زمين بلند ميشمو صاف مي ايستم مثل يه سرو …يادت ِ تو مي گفتي:بايد مثل يه سرو محكم باشم…
پ.ن ۴:امتحانات شروع شده…درررس مي خوانيم به سختي…برام دعا كنيد اين چند تا درسم قبول شم …
تا پايان امتحانا => ميگ ميگ

به نام خدا
…
منتظر مانده ام من ِ ابله …و دستهاي لعنتي ام بوي كثافت گرفته است …بس كه تو اين لجن زار ِزندگي دنبال خوشبختي گشتم…..
…
خدايا ديشب ۳ تا موجودي كه خيلي واسم عزيز بودنو ازم گرفتي…خدايا نميدوني چه سخت ِ وقتي مادرشون پشتِ در ِ خونه ناله ميكنه و فقط از من ميخواد كه برم پيشش بشينمو نازش كنم…خدايا اولين باري بود كه بچه هاشو به دنيا آورده بود…۳ تا پيشي كوچولويه خوشگل كه فقط ۵ روز زندگي كردن هنوز چشمهاي خوشگلشون باز نشده بود…خدايا نميدوني چه قدر سختِ وقتي از من ميخواد كه دنبال ردِ خون رو بگيرمو بچه هاشو پيدا كنم…خدايا نميدوني چه قدر سخت بود وقتي امروز باشنيدن صداي نالهء مادرشون درِ خونه رو باز كردم و ديدم جسد يكي از بچه هاشو رفته پيدا كرده كنارِ خودش خوابونده …داره نازش ميكنه…خداياااااا…من آدمم نميتونم اين صحنه ها رو تحمل كنم….خدا جون به نظرت كم غم و غصه دارم….؟؟؟
ديروز روز شومي بود…انقدر گرفته بودم كه به پيشنهاد يكي از دوستام رفتيم لبِ دريا…وقتي برگشتم طبق عادت اول رفتم تو پاركينگ به بچه گربه هام سر بزنم…فقط خون ديدم…يكي شون توي خون خوابيده بود…خيلي آروم…دست زدم بهش..سفت بود…سرد شدم…دوييدم تو خونه …چراغا خاموش…
لعنت به اين زندگي…همين چند دقيق پيش زمين رو با حرص كندمو به زمينو آسمون ناسزا گفتم….آخه گناه اينا چي بود….وقتي مادرِ با ناله بچه شو گرفته بود…شايد داشت خودشو گول ميزد كه هنوز زنده ست…منو نگاه ميكرد…و من فقط تو دلم فرياااااااااااااااااد زدم…..خدااااااااااااااايااااااااااااا چراااااااااااااااااااا؟؟؟بسته ديگه خدا…من صبر ايوب ندارم…كم آوردم…خيلي سخت بود وقتي بايد دفنش ميكردم آروم خوابوندمش خاكو ريختم روش…آروم بخوابيد كوچولووهاي نازم…

من ديگه خسته شدم بس كه چشام باروني ….

اينجا روز اولشون هست…چه قدر همه خوشحال بوديم…
مگ مگ
به نام خدا
…
چند سطري بيش نيست،اما خاطره اي جانگداز دارد…
…
گريه نكن بلبل كه طوفان گل قشنگت را از شاخه چيد و برد…تو گريه نكن بگذار من گريه كنم …تو گريه نكن زيرا دوباره بهار باز مي گردد و گلي را كه طوفان ربوده بتو باز مي گرداند…بگذار من گريه كنم كه ديگر برايم بهاري وجود نخواهد داشت… .
…
و حماقت تجربهء تلخي است !!! من به راهي رفته ام كه در آن عمق دره ايي پيدا بود،و حماقت ميخواهد رفتن و به انتظار نشستن!!!
و حماقت ميخواهد: كه به طناب پوسيده اي چنگ بزني !!!من اكنون در سقوطم و سقوط و سقوط است و سقوط …تكه طناب در دستم را مي نهم بر قلبم كه داغ دل من باشد و يادم باشد:
روزي كه به ته اين دره ميرسم ،دست هايي مرا مي خوانند كه همه وهمند و فريب …و پس از آن كه بدان چنگ زني خواهي ديد: تار بي پودي در دست تو و سقوط است و سقوط ….
و حماقت تلخترين تجربه هاست …!!!
پ.ن ۱: رفيق فقط تا امروز بهم دروغ نگفته بودي…سخته باور كنم توام دروغ گويي…نميتونم باور كنم…
پ.ن ۲: وقتي ميگم خنده به من نيومده ميدونيد يعني چي؟؟؟يعني وقتي ميخندم بايد منتظر يه اتقاق بد باشم كه اشكمو در بياره ….نتيجه گيري:نخندم بهتره…
پ.ن ۳: يه زمان هايي سكوت ميكنم و تو خودم ميرم…اونم زمان هايي كه نميتونم خودم رو قانع كنم….زمان هايي كه پر از سوال بي جوابم …الان از اون زمان هاست….اما اين بار …سخت تر ،تنها تر ،دلگيرتر،غمگين تر…سكوووت ميكنم….سكوتي بلندتر از فرياد….
مگ مگ

به نام خدا
…
يه روز يكي بهم گفت:سروناز تو اين دنيا همهء آدم ها بد نيستن.همه رو به چشم آدم هاي بدو دو رو نگاه نكن همه شيطان صفت نيستن.خدا تو زمين فرشته هم گذاشته.اما اين فرشته ها بال ندارن.تا يه وقت مردم اذيتشون نكنن…هرچند كه تو دوران ِ منو تو اين فرشته ها تعدادشون كم شده اما هستن…صبر كن به وقتش مي ياد كمكت…اون روز من فقط يه خنده ايي به اون دوست زدم و گفتم:برو دلت خوش ِ ها…
…
بعد از ۹ ماه براي اين مسابقات به درخواست ِ مربيم من هم رفتم…تيم ِ ما اول شد…خودم فكر نميكردم با يك هفته تمرين انقد خوب بكشم…و فكر نميكردم هنوز هم بتونم ۲۰۰ مترها رو همون طور خوب بزنم…خوب خيلي ها شاخ در آورده بودن خيلي ها هم مثل مربيام از خوشحالي پرواز مي كردن…من هم فقط نگاه مي كردم خوشحال بودم كه باز هم خندهء مربيم رو ميبينم…اين وسط يولداش اومد جلو و كلي ازم تعريف كرد…كاش بلد بودم به زبونش حرف بزنم ميخواستم بگم خيلي دير فهميدي من ورزشكار ِ خوبي هستم…با خيال راحت تو درياچه راه ميرفتم قدم هامو محكم ور ميداشتم…چون از اينكه خدا حقمو گرفته بود احساس غرور ميكردم…و از اينكه هيچ كدوم از آدم بدها رو نميديدم خيالم راحت بود…و براي اولين بار يه آرمش خاصي داشتم…و اونجا خدا رو شكر كردم خودش حقمو گرفت….هنوز تو شُك هستم…نميدونم چه طور پارو ميزدم…من كه حتي خودمو باور نداشتم…و تنها مربي هام و هم تيمي هام بودن كه منو به سمت جلو هُل ميدادن…
…
من خودم اونجا به چشم اون فرشته رو ديدم.اون بال نداشتا…اما اون تنها كسي بود كه به عنوان ِ يك مسئول از حق ِ من دفاع كرد…تنها كسي بود با اينكه سمت ِ كمي هم تو ايران نداره…خيلي خاكي از بچه هاي شهرستان دفاع كردو…به من كلي اعتماد به نفس داد…حتي تا فرودگاه اومد و مارو باز هم حمايت كرد…۴ صبح بود كه بايد ميرفتيم فرودگاه ….راديو ماشين روشن بود…يه خانم هم داشت يه متني رو ميخوند موضوع هم اين بود كه خدايا تو كهه خوبي ما رو ببخش(اما با موزيك متنش خيلي خوشگل بود و من خيلي از روي خدا شرمنده شدم.چون يه جورايي ازش فاصله گرفته بودمو ازش گله داشتم كه چرا حقمو از بنده هاش نگرفت ِ.اونجا يادم اومد كه رفيقم بهم گفته بود صبر كن تا فرشتهء خدا بياد به كمكت)ماه هنوز تو آسمون بود…من بي صدا توي تاريكي اشك ميريختم طوري كه حتي رفيقام هم نفهميدن…
…
الان خيلي آروم شدم…چون خيلي چيزها ثابت شد به بعضي ها…اون فرشته خندهء دوباره رو به من داد…شايد كسي نتونه درك كنه كه الان من از چي دارم حرف ميزنم…
و من فقط ميتونم بگم خدايا منو ببخش كه بهت اعتماد نكردم…به اينكه همه جا گفتي كه صبر داشته باشيد…اما خدا تو اين چند ماه صبر كردن خيلي سخت بود…اما مرسي كه بازم دست ِ منو گرفتي و دوباره منو بلند كردي….
پ.ن ۱:اين واسه شما آدم بدهاست كه خودتون هم ميدونيد…حالا ديديد كه حريف خدا نميشيد…بريد خدا رو شكر كنيد كه خدا انقدر بخشندست كه آبروي شماهارو نبرد…
پ.ن ۲:و من باز هم مثل هميشه ۲۰۰ متر رو با تمام وجود زدم.هرچند كه اولش خودم رو باور نداشتم چون فقط يك هفته تمرين كردم با اجبار مربيام به خود باوري رسيدم…مربيم ميگه تو براي ۲۰۰ زدن نيازي به تمرين نداري…نميدونيد چه لذتي داشت تك ِ ۲۰۰ متر…
پ.ن ۳:جا داره از تلاش بچه هاي بوشهر هم تشكر كنم(الهه خوارزمي،شقايق خسرواني،سيما يادگاري،و مربي هاي خوبمون رامين زرنديان و انوش عباسي و مسئولين باشگاه ملوان بوشهر)كه باز هم بعد از مدت ها بوشهر روي سكوي اول ايستاد…
مگ مگ
