خاموشي

sarvenaz | قایقرانی | شنبه, تیر ۲۹م, ۱۳۸۷

به نام خدا

“در اوج تنهايي نيست و خاموش شدم”

نميدونم چي شده … هيچ طور نمي تونم اين روزا رو بگذرونم…هيچ طور نميتونم با اين روزا كنار بيام…از اين سكوتي كه كردم خسته شدم…

شايد از پارو زدن هم خسته ام اما فقط درياست كه منو مي كشونه سمت خودش…نميدونم چه طوري بايد راهم رو پيدا كنم…

اصلا راهي هست كه بخوام برم…اين روزا خيلي خطرناك شدم كارهايي ميكنم كه … اي بابا بگذريم …

نميدونم قرارِ جايي برم يا نه … نميدونم قرار به بي راهه برم يا به راه اصلي … ياد معلم رياضي كلاس اول راهنمايي مي يوفتم كه به بچه هاي كلاس ما ميگفت:مرده هاي متحرك…شايد اون موقع من پر از انرژي بودم اما اين روزا انگار فقط جسمم اينجاست…روحم اينجا نيست…حتي زماني كه دارم حرف ميزنم با بقيه من تو خودم دارم با خودم حرف ميزنم…چه خوش خيالن اطرافيان كه فقط خندهء روي لبهامو ميبينن تلخي اشكامو نمي فهمن…

پ.ن ۱:نميدونم چه اتفاقي داره مي يوفته ….نميدونم من هيچي نميدونم …

پ.ن ۲:خودمو دارم ميبينم كه افتادم توي يه مرداب هر روز بيشتر دارم تو عمق اين مرداب فرو ميرم….چه قدر دردناك…

نميدونم

sarvenaz | قایقرانی | چهارشنبه, تیر ۲۶م, ۱۳۸۷

به نام خدا 

می خواهد کسی کاغذ پاره های مرا بخواند ، می خواهد هفتاد سال سیاه هم نخواند … من محتاجم ، بیش از پیش محتاجم که افکار خودم را به موجود خیالی خودم ، به سایه خودم ارتباط دهم …. این سایه حتما بهتر از من می فهمد ……………

نميدونم بايد چي بنويسم و از كجا بنويسم…بعد از درگيري هاي كه با خودم داشتم …بالاخره امروز تونستم برم تمرينو خوب پارو بزنم…۳ روز پيش تو دريا داشتيم با شقي و فري نرم پارو مي زديم رفتيم ته دريا….يه هو شروع كرديم با هم شعر سنگ صبور محسن چاووشي رو با صداي بلند خونديم اما من صدام گرفته و در نمي ياد امروز صبح داشتم واسه بچه ها نطق مي كردم يه هو صدام واقعا در نمي يومد و فقط لبهام تكون ميخورد بچه ها بهم خنديدن :(

امروز سر تمرين به مربيم گفتم آقا نمي تونم پارو بزنم…بدنم خالي كرده….نميدونستم چه جوري حرف دلمو بگم….اما بي مقدمه گفتم:دوست ندارم مسابقات ايرانيان بيام درياچه…فقط نگاهم كرد…آخه هيشكي نميتونه درك كنه منو رو به رو شدن با كسايي كه ازشون متنفرم چه قدر برام سخته…فعلا تمرين ميكنم فقط واسه خودم هنوز تصميم نگرفتم برم يا نرم…

 پ.ن ۱:فكر ميكنم تنها مردي كه تو زندگيم مي پرستمش يه نفر ِ كه هميشه كنارم بوده/نزديك تر از يه دوست/شايد نزديك تر از مادرم و خواهرم…كسي كه هر پارويي كه ميزنم فقط به عشق اونه…هميشه بهترين راه ها رو برام باز گذاشته…و من از خدا ممنونم كه همچين پدري رو دارم…بابايي روزت مبارك…:)

پ.ن ۲:نميدونم از اين دريا چي ميخوام ساعت ها ميشينمو خيره ميشم به دريااااا…بعضي اوقات زمزمه ميكنم : درياااااا منو با خودت ببر….

پ.ن ۳:  ۵:۴۵  صبح كه ميريم تمرين خورشيد هنوز پشت ابراست….ما پارو ميزنيم كم كم خورشيد ابرهارو كنار ميزنه و به ما سلام ميگه…

پ.ن۴:رفيق خوشحالم كه هنوز هستي حتي دورا دور…

پ.ن ۵: تيم فقط ملوان خودمون…اميدوارم بچه ها اين مسابقه بتركونن….:)خدايا كمك كن به بچه ها…

قدم قدم تا آغوش دريا

….

دريا خوابيده انگار...

مگ مگ
                                                                       

now i will just say:good-by

sarvenaz | قایقرانی | شنبه, تیر ۱۵م, ۱۳۸۷

به نام خدا

خواستم بگويم ديدم نگفتن بهتر است!!!
چه سود
انكه با من نمي ماند.همان بهتر كه مرا نشناسد
و انكس كه ميماند.خود خواهد شناخت!!!

محو شدن در سياهي/انگار زندگي در حال محو شدن ِ/و اين هر روز بيشتر ميشه/در خود گم گشته و سرگردانم

و ديگه هيچ چيز و هيچ كس برايم اهميت نداره/اميدم را به زندگي از دست داده ام/هيچ چيز براي بخشيدن ندارم

ديگر هيچ چيز برايم باقي نمانده/براي رهايي نياز به پايان دارم/ديگر چيزها برايم مثل گذشته نيستن/كسي رو درون خودم گم كرده ام

اين گمگشتگي مرگبار نميتواند واقعي باشد/و من احساس ميكنم…/قدرت تحمل اين جهنم رو ندارم/بي حوصلگي تا سر حد نابودي منو فرا گرفته

و تاريكي درون من رخنه كرده/روزگاري خودم بودم ولي الان نيستم/هيچ كس جز من نمي تونه منو از اين جهنم نجات بده/ولي الان خيلي دير شده

من ديگه قادر به فكر كردن نيستم/فكر كردن به اينكه چرا بايد سعي خودم رو مي كردم /گويي هيچ وقت گذشته ايي وجود نداشته

مرگ به گرمي به من خوش آمد مي گويد/و من تنها مي توانم بگويم: خداحافظ…

… .

گذشتهء تلخ

sarvenaz | قایقرانی | دوشنبه, تیر ۱۰م, ۱۳۸۷

به نام خدا

در تاریکی فرو رفته ام! تاریکی مطلق

چشم هایم جایی را نمی بینند و کسی نیست راه خروج این لجنزار بی نور را نشانم دهد، تا آخرش هیچ چیز نیست، هیچ چیز…

اينجا آخر دنياس جايي كه فرياد هايت حتي مانند صداي يك مگس حتي خواب كسي را برهم نميزند…

در تاريكي مطلق فرو رفته ام…

اين روزا خيلي سعي كردم يادم نياد كه پارسال تو اين روزا چه اتفاقايي افتاده بود…جلسه هايي كه فقط الكي به حرفاي ما گوش دادنو آخرشم گفتن از فشارهاي روحي بوده اما خوب بالاخره بعد از چند ماه همه چي ثابت شد….

روزاي آخر چه قدر شوم بود…ديگه از پارو زدن هيچ لذتي نميبرديم چيزي جز عذاب نبود…فقط روزايي برامون تمرين لذت بخش بود كه اون ميرفت دانشگاه و نبود….اون روز كه اون مربي نبود بچه هاي شهرستان از نظر يولداش بهترين بودن اما روزايي كه اون بود ….

چه طور ميتونم فراموش كنم خاطراتي رو كه لحظه به لحظه تو دفترم نوشتم…چه طور از يادم بره وقتي خيلي بي تفاوت دلمو زير پا گذاشتن…چه طور ببخشمشون….هيچ وقت نميتونم ۳ نفر رو ببخشم….كسايي كه حتي وجودشون تو اون درياچه از من هم كمتر…كسايي كه حتي نميدونن حس آب،قايق چيه…خيلي دلم ميخواد چشم تو چشم بشم…تا نفرتو از تو چشمام بخونن…

۱۳ تير كه برسه ميشه يك سال از اون روز تلخ روز آخر كه با خوشحالي از اردو اومدم بيرون نفهميدم اون موقع چه حقي ازم ضايع كردنو چه زخمي بهم زدن…زخمي كه فقط با زخم زدن التيام پيدا ميكنه….زخمي كه سپردم به خدا…خدا خودش خوب ميدونه چه طور حقو بگيره…

پ.ن ۱: اينجا من واسه خودم يه قايق دارم يه پارو با يه عالمه آب براي از خود بي خود شدن…براي پرواز روي آب…من نيازي به اون ۱۰۰۰ متر درياچه ندارم…اينجا يه مربي دارم كه دلش مثل درياست…

پ.ن ۲:ديگه با خودم بيگانه شدم…يه زماني ميخنديدم…همه جارو به هم ميريختم…به همه كمك ميكردم….اما اين روزا از همه فاصله ميگيرم…از همه دوري ميكنم…حوصلهء خودم هم ندارم…همشم غر ميزنم…

پ.ن ۳: بيش از اينها…آه …آري …بيش از اينها ميتوان خاموش ماند…

پ.ن ۴:خدايا ازت ممنونم بابت همهء چيزهايي كه دادي…و حتي چيزهايي كه ازت خواستمو ندادي….شايد ميخواي امتحانم كني ببيني براي رسيدن چه قدر صبر ميكنم….

لبخند خدا

sarvenaz | قایقرانی | یکشنبه, تیر ۲م, ۱۳۸۷

به نام خدا

هدفم حد نداره ميرم تا اوج آسمونا…

سلام…امتحانا تموم شد ما هم كه با مُخ سقوط كرديمو الان حسابي منگ شدم …

چند روز با خودم تصميم گرفتم بشينمو فكر كنم به گذشته به اشتباهاتي كه داشتم و به كارهاي خوبي كه تو زندگيم كرده بودم…چند روز با خودمو دلم خلوت كردم…بايد واسه خودم يه هدف پيدا مي كردم…شايد چون هدف نداشتم زندگي واسم تكراري شده بود…و من آدمي نيستم كه بدون هدف بتونم زندگي كنم…تو اين ۴ روز فهميدم خدا خيلي دوسم داشته و داره و من عاشقانه مي پرستمش…مثل آدم هايي كه مي شناسم فقط تظاهر نميكنم…البته هنوز هدف اصلي رو پيدا نكردم…چون هنوز گيجم به خاطر اتفاق هايي كه از عيد به بعد برام افتاده…مخصوصا اتفاقي كه باعث شد با خودم غريبه بشم…

چند روز هست كه براي اثبات خيلي چيزا و مهم تر از هر چيزي واسه دل خودم ميرم سر تمرين…هر روز هم وسط دريا قايقو چپ ميكنم تا تو دريا شنا كنم…ديگه حتي از كوسه هاي توي دريا هم نمي ترسم و اين براي مربي من يه چيز باور نكردنيه كه بالاخره بعد از ۶ سال ديگه وقتي چپ ميكنم جيغ نميزنم از ترس كوسه ها…سر تمرين با اينكه ۲ ماه هست كه تمرين نكردم اما پارو ميزنم خيلي لذت بخشه كه واسه دل خودم تمرين ميكنم اونم خيلي جدي…وقتي فشار مي يارم چون هنوز آماده نيستم دردو تو تمام بدنم حس ميكنم اما برام لذت بخشه و با جونو دل تحمل ميكنم حتي بعضي اوقات از درد فرياد مي كشم اما همچنان ادامه ميدم….و  مربيم فقط نگاهم ميكنه و سكوت…و من از سكوتش خيلي حرفارو ميشنوم…

امروز وقتي چپ كردم قايقو پارو رو بي خيال شدم خودم شنا كردم روي آب خوابيدم نگاهم به آسمون…حس عجيبي بود…منو دريا و آسمون با هم يكي شديم…من چه احساس آرامشي داشتم…نگاهم فقط به آسمون بود. موج دريا هم تو گوشم برام شعر ميخوند…و صحنه ايي كه هيچ وقت نميتونم فراموش كنم من لبخند خدارو ديدم…چيزي كه باعث شد تمام وجودم تو دريا بلرزه…

پ.ن ۱:رفيق من سنگ صبور غم ها …چيزي كه تا ابد تو دلم زنده مي مونه…!!!

پ.ن ۲:تو اين چند وقته فهميدم كه واقعا بعضي ها تحمل ديدن موفقيت هاي منو ندارن چون خودشون هيچي نشدن…من چيزي نيستم اما خدا خيلي دوسم داره.تورو چي؟؟؟(خطاب به اون كسي كه خيلي عقده ها تو دلش مونده)

پ.ن ۳:هميشه وقتي كم مي يارم تنها كسي كه با يه حرف سادش دوباره ميخندم و ميبينيم راست ميگه همه چي شدنيه اون بابامه…باز هم با هم فكريش به من اعتماد به نفس داد…چه قدر خوبه كه باباي آدم رفيق آدم باشه…!!!

من و شقي...

 

اين وبلاگ مفتخر است به استفاده از وردپرس | اين قالب توسط روي طراحي و توسط مهدي به فارسي برگردانده شده است