زندگی خوش می نوازد
به نام خدا
…
من در مانده ام خاموش … بر جا ایستاده …وَز دو چشم خستهِ اشک ِ یاس میریزم به دامن …
جاده خالی …زیرِ باران …
…
مسابقات ایرانیان:
خدایا من چه قدر بد بودمو تو چه قدر خوب…تو گفته بودی صبر کن اما من کم تحمل بودم …اینم میدونم که خودت خوب میدونی چرا این یک سالی که گذشت انقدر صبر کردنش برام عذاب آور بود … .
برای مسابقات ایرانیان بعد از مشکلاتی که تو قایقرانی استان بوشهر بود بالاخره آمادهء رفتن به تهران شدیم…باز هم تو این مسابقات ما بچه ها دیدیم که کسی از حق بچه های شهرستان دفاع نمیکنه و تهران به بهونه های مختلف با کلک های جدید با همکاری مسئولین بازم دو تا تیم داد…دو تا تیمی که بچه هاش تو اردوهای تیم ملی تمرین میکردن…این یعنی چی؟؟؟یعنی اینکه بچه هایی مثل بچه های تیم بوشهر ۵ صبح از خواب بیدار میشدنو تو تاریکی تو گرمای زیاد میرفتن دریا که تمرین کنن.جدا از این سختی کلی باید خانواده ها رو راضی می کردن که رضایت بدن بچه ها با این امکانات کم برن تمرین…این همه سختی رو تحمل کنن اون وقت به خاطر مشکلاتی که تهرانی ها بین هم داشتن این همه بچه فدای خودخواهی های اونا بشن.من به چشم دیدم اشک رفیقمو که می گفت:به خانوادم چی بگم بعد از این همه سختی تهران دو تا تیم داد ما نتونستیم مدال بیاریم…چی کار میتونم بکنم وقتی توی شهر ما یه قایق ۴ نفره بیشتر نیستو به دلیل مشکلاتی که بین دو تا تیم هست.سر لج بازی بزرگتر ها قایق فقط یک روز دست ما بود تمرین کنیم…واقعا چرا بچه هایی که دارن از همه چیشون می گذرن باید فدای خودخواهی و لجبازی بزرگتر ها بشن….
به قول بچه ها بازگشت سروناززززز:)
از خرداد بود که آقای سر مربی از طریق اطرافیان به من پیغام میداد برگرم اردو…اما من اهمیت نمیدادم…تا اینکه شنیدم تو نامهء دعوت به اردو اسم من رو هم نوشته دقیقا ۲۸ خرداد ورود به اردو بود…جالب بود سر مربی اسم رو رد کرده و یکی که اسمش بماند سر خود اسم من رو خط زدو بهونه آورد که سروناز باید تو مسابقات ایرانیان شرکت کنه و مدال بیاره…و تهران رو دو تیمه کرد که آره سروناز دیگه مدال نمی یاره….من که بی خیال بودم و گفته بودم امکان نداره برگردم اردو با بهونه های مختلف و درخواست های بعضی از آدم های بزرگی که اطراف من هستن و درخواست تیم ملوان بوشهر حاضر شدم فقط مسابقات ایرانیان رو شرکت کنم.آره من رفتم دریاچه وقتی از کنار اون آدم تازه به دوران رسیده رد شدم حتی جز آدم ها حسابش نکردم با نفرت زُل زدم بهش …هه هه قشنگ میدیدم که هُل شده و کلافست…من هر قدمم رو تو دریاچه محکمتر ور میداشتمو احساس میکردم اون داره زیر قدم های من خورد میشه…تونستم به زحمت زیاد کمک خدا تو مسابقات ایرانیان مدال بیارم…نمیخواستم برم اردو اما اطرافیانم نظر من براشون اهمیت نداشت و میگفتن برای اثبات خیلی چیزها هم که شده باید بری.اما وقتی شنیدم اون یه نفر داره به هر دری میزنه که من بر نگردم تصمیم گرفتم که برم…و حقمو بگیرم نه تنها حق خودم بلکه حقی که از رفیقام گرفتن…
اردووووو:
رفتن به اردو با این جو جدید….با آدم های جدید…بدون اون خانم مربی تهرانی(جالبه بگم وقتی منو دید گفت:سلام سروناز جان خوبی عزیزم؟؟؟من فقط نگاه کردم با چه رویی منو سروناز جان صدا کرد.یعنی یادش رفته بود چه طور منو کاپیتانمو خورد کرد؟؟؟میخواست منو بکشه سمت خودش اما نه دیگه سروناز اون بچه ایی نبود که نیاز به محبت تظاهری تو داشته باشه…سروناز تو این یک سال یاد گرفت با شما مثل یه گرگ زخمی رفتار کنه…
آره محیط اردو با وجود خانم مربی جدیدی که شهرستانی هم هست خیلی خوب شده بود…با اینکه زیاد باهاش رابطه نداشتم اما از وجودش من احساس آرامش میکردم…یولداش که واقعا نازک تر از گل نمی گفت.خیلی جالب بعد از یک سال آدم ها به اشتباهاتی که کرده بودن پی بردن…با دو تا از مسئولین آشتی کردم…فراموش نمیکنم چه طور تمام آرزو هامو کشتنو چه طور از حق دفاع نکردنو طرف نا حقو گرفتن…اما دیگه ازشون دلخور نیستم…اما هنوز دو نفر موندن که برای من فقط فرشته های سیاه پوشن و من منتظر اون روزم که بیشتر خوردو نابود بشن…و مطمئن باشن که بیشتر از اینها رسوا میشن…یولداش خیلی بهم روحیه میداد چون با اینکه یک سال تمرین نکرده بودم پا به پای بچه هایی بودن که الان چند ماه بود تو اردو بودن…دوست داشت در دو هفته به اوج آمادگی برسم..من هم کم نذاشتم اما میدونستم فشاری که داره روم می یاد بعد از یک سال خوردنو خوابیدن خیلی زیادِ…دردو توی زانوم احساس کردم بهش گفتم اما میگفت ادامه بده تا اینکه دیگه دورِ دریاچه رو لنگ لنگون راه میرفتم به جای دوییدن…اما اون دوست داشت با سختیه تمرینات بجنگم منم کم نمیذاشتم واسش…با یه پا بارفیکس میرفتم شنا و …و…اما آخرین بار که داشتم دور دریاچه راه میرفتم یه هو زیر پام خالی شد…فهمیدم دیگه این زانو یه خبرایی توش هست…اجازه گرفتم و رفتم دکتر…تو تشخیص اول دکتر گفت:به دلیل فشارهای زیادی که بعد از یک سال روت آرودن زانوت دچار التهاب شده…یه عالمه هم عکسو ام آر آی انجام دادم که الان منتظر جواب اونها هستم…فعلا ۳ هفته ممنوع شده ورزش کردن…
اااااااااااااااااااااااااااااااا…این همه نوشتم…هنوز کلی حرفا مونده که بنویسم…یه حرفایی که یه عده باید بخونن…اینو واسه دوستام نوشتم که نگران حال من بودن…
شاید الان می لنگم ولی زندگی داره برام خیلی خوش آهنگ می نوازه…
