گرگ يا گوسفند؟؟؟كدومشون؟؟؟

sarvenaz | قایقرانی | سه شنبه, بهمن ۲۹م, ۱۳۸۷

به نام خدا

هرچه در گذشته اتفاق افتاده است/فقط يك بار مرور ميكنم كه مجبور به تكرار اشتباه نگردم و بعد از آن گذشته را مطلقا فراموش ميكنم …

چون دوست دارم در حال زندگي كنم….

يكشنبه وقتي رفتم مدرسه يه هويي چشمم افتاد به نوشته ء روي ديوار…احساس كردم انگار اصلا اينو واسه من نوشته بودن…!!!

پ.ن ۱:انقدر تو زندگيم از اين آدما ديدم كه گرگن اما تو جلد يه گوسفند قايم شدن….ديگه با يك نگاه ميفهمم كه طرف گرگِ يا گوسفند…

پ.ن ۲:يه سوال دارم گرگ باشيم بهتره يا گوسفند؟؟…!!!

خالي يعني بي تو بي تو يعني خالي

sarvenaz | قایقرانی | جمعه, بهمن ۱۸م, ۱۳۸۷

به نام خدا

غروب/خيابان/سايه هاي درختان…حجم تنهايي مرا بزرگ ميكنن…

دفتر خاطراتمو هر شب ورق ميزنم/اسم تو تو هر صفحشه ميخونمو ميشكنم/خالكوبي كردم اسمتو روي تمام بدنم تا باورت شه اوني كه هر لحظه يادته منم…

هركي مي پرسه حالمو ميگم همه چي عاليه هيشكي نميدونه چه قدر جاي تو اينجا خاليه…

حالا ميفهمم خالي يعني چه حسو حالي…خالي يعني بي تو بي تو يعني خالي…

فكر ميكنم نبودنت عادي ميشه فردا برام فردا مي ياد باز ميبينم هيچي به جز تو نمي خوام با هيشكي حرف نميزنم …

بعد هر زمستوني معلومه كه بهار نيست…

هيشكي نميدونه چه قدر جاي تو اينجا خاليه….

خوب ميبينم كه نوشتنو دوسسسسسسسسسسس دارم…۴ روز از رفتن سيامك از ايران ميگذره…خوب لحظه هاي سختي رو گذروندمو شايد هنوزم دارم ميگذرونم….نبودش عادت نميشه چون سيامك واسه من جز داداش يه رفيق صميمي بود كه تو هر شرايطي فكر كردن به اون بود كه آرومم ميكرد…تا چند سال ديگه نميتونيم ببينمش اين سخته اما فقط دعا ميكنم كه هر دوتاشون موفق باشنو خوب زندگي كنن…سيامك هميشه فكراي بزرگي داشت حالا وقتش شده كه فكرا و آرزوهاي بزرگشو به دست بياره…

براي من كه همهء كارام با سيامك بود حالا خيلي سخته كه بدون اون به زندگي ادامه بدم اما بايد قبول كنم كه بايد ميرفت دنبال زندگيش براي رسيدن به بهترين چيزها…دلتنگي همه جاي اين خونه رو گرفته…از كنار اتاقش رد ميشم يكي پا ميذاره رو قلبم!آهنگايي رو كه با هم گوش مي داديمو گوش ميدم يكي پا ميذاره رو قلبم!دست به هر چي ميزنم يادش مي يوفتمو يكي پا ميذاره رو قلبمو انگار يه چيزي تو گلوم.آره حسش ميكنم بغض ِ…اما قول دادم به سيامك كه گريه نكنم….

پ.ن ۱:من اينجا رو دوس دارم هر چي سعي كردم ننويسم خوب نشد:)

پ.ن ۲: اين عكسو وقتي براي مسابقات بچه هاي تيم شنا رو برده بود نوشهر نميدونم كي ازش گرفته اما خيلي قشنگه داداش گلم هميشه تو بهترين راه ها قدم بردار…محكم باش…عاشقونه،ديوونه وار دوست دارم…

پ.ن ۳:امروز بابا ناهار به قول سيامك(از بچگي عادت داشت به كوكوي سيب زميني ميگفت:كوكو زرد)كوكو زرد درست كرده بود.منو بابا فعلا تنهاييم با همديگه پدر دختري :-) .هر قاشقي كه ميخوردم تو گلوم گير ميكرد اخه داداش سيا خيلي كوكو زرد دوست داره…

پ.ن ۴:آقاي خدا ميشه دست منو بگيري منو ببري پارك…ميخوام باهات حرف بزنم…ميخوام وقتي تاب بازي ميكنم انقدر تندش كنم بعد مثل بچگي ها وقتي ميرم تو هوا بپرم و تو منو بگيري اونجا بغلت كنمو بوست كنم بهت بگم دوست دارم و براي تمام چيزايي كه بهم دادي و چيزايي كه خواستمو ندادي بهم ازت ممنونم…

اين وبلاگ مفتخر است به استفاده از وردپرس | اين قالب توسط روي طراحي و توسط مهدي به فارسي برگردانده شده است

5,631 spam comments
blocked by
Akismet