اينم بماند تا از يادمان نرود

sarvenaz | قایقرانی | شنبه, اسفند ۱۷م, ۱۳۸۷

به نام خدا

بعضي اوقات حتي كوچكترين محبت انقدر بزرگ و دوست داشتي ميشه واست كه دلت ميخواد تمام اون لحظه هارو تو ذهنت نگه داري…

امروز مراسم تجليل از ورزشكاراي نيروي دريايي بود اونم با حضور تيمسار سياري و تيمسار اشرفي كه فكر ميكنم واسه من و هم تيمي هام افتخار بزرگي بود كه زير لوح تقديرمون امضاي همچين آدماي مهمي بود…

اين مراسم با تمام سادگيش براي من حتي از قهرمان برتر سال ۸۵ كه رفتم لذت بخش تر بود…نميدونم شايد وجود مربيم بود شايدم وجود هم تيمي هام…

ميدونين اين شهر قايقرانيش ديگه مثل قبلا نميشه و متاسفانه به جاي اينكه ورزشكاراي قديمي رو نگه دارن دونه دونه سمپاشي كردنو باعث شدن ديگه از هيچكدوم اسمي نيست.باشگاه ما داره با زحمت سعي ميكنه دل بعضي از باقي مونده هارو بدست بياره…هرچند كه من اين دفعه بدجور دل كندم از اين رشته…اما دلم خيلي تنگ ميشه براي مربي خوبم و بچه هاي باشگاه…خوب جدايي از اينا جز سرنوشت منه و بايد كنار بيام با اين موضوع..

ولي تا روزي كه هستم هم من هم بچه هاي ديگه حتي اگه بازم  به جرم اينكه عضو باشگاه ملوان هستيم هيئت استان اجازه نده پارو بزنيم ما تا آخرين روز اين باشگاه و مربيمونو ول نميكنيم.چون اينجا ياد گرفتيم احترام به مربي و اينكه حرمت گذاشتن به اون وظيفهء ماست…

آقاي زرنديان با اينكه ميدونيم خيلي سرت شلوغه اما ما همهء بچه هاي باشگاه حمايتت ميكنيم و تا آخرين پارو در كنار شما ميمونيم…كاش آقاي انوش عباسي هم مثل گذشته كنار ما بود اما چه ميشه كرد كه اونم از بي مهري ها بريدو رفت…كاش به اون دوران برميگشتيم كه همه چي به خوبي پيش ميرفت…

بچه هاي تيم ملوان بوشهر

بچه هاي باشگاه ملوان در كنار مربي تيم آقاي رامين زرنديان…

بهاره بهمن زياري/سيما يادگاري/آقاي مربي/شقايق خسرواني/ايلناز ناصري/خودم

جا داره از زحمات تمام مسئولين نيروي دريايي هم تشكر كنيم….به اميد موفقيت هاي بيشتر…

نامه ايي به خانم رنگين كمان

sarvenaz | قایقرانی | چهارشنبه, اسفند ۱۴م, ۱۳۸۷

به نام خدا

غمگينم!خانم رنگين كمان!

ظهر امروز گربه ايي را در خيابان ديدم كه يك پا نداشت و با چشمان قي كرده كنج پياده رو نشسته بودُ پنداري قدم عابراني را كه از مقابلش مي گذشتند  شماره ميكرد.تنهايي اش از دلتنگي من بزرگتر بود!كنارش نشستم سعي كردم  از چشم او دنيا رو ببينم دنيا ترسناكتر از آن چه هست شد.گربه را نوازش كردم.به نشانهء سپاس خُرخُر ملايمي كرد.گربه ها با نان نوازشي سير ميشوند.نمي دانستم تا به حال كسي او را نوازش كرده بود يا نه.شايد در گذشته صاحبي داشت كه نوازشش ميكردُ نوازش من خاطرات دور روزهاي شيرين خانگي بودن را برايش زنده ميكرد.احساس كردم خُرخُر اين گربه ميتواند دليلي براي ادامه داد اي زندگي سياه باشد.مثل نگاه مادرم…كه دليل زنده بودن من بوده وُ هست!يادم آمد هنوز موجودي در جهان هست كه به محبت در حد يه خُرخُر واكنش نشان دهد…!!!گربه ها ميتوانند انسان بودن را به انسان ها ياد آور شوند.شايد براي همين است كه من در كنار آن گربه سنگ شده بودم…!!!

پ.ن ۱:پيشي ياي نازم كه قبل از اينكه چشم باز كنن توسط گربهء گردن كلفت كوچه كشته شدن …

اين وبلاگ مفتخر است به استفاده از وردپرس | اين قالب توسط روي طراحي و توسط مهدي به فارسي برگردانده شده است

5,631 spam comments
blocked by
Akismet