هر عقیده ایی محترمه!
به نام خدا
…
تو میگی:خیلی وقته که امیدوار بودم ،دیگه نمی تونم!
به چی امید بسته بودی؟به آسون بودن جنگ؟این یه حرفِ مفته!زمونه مون از اون چیزی که فکر میکنی نکبت تره!
تو این زمونه:اگه کارای یه قهرمانُ نکنی بدبختی!اگه کارایی که هیچکی باور نداره رُ نکنیم،ول معطلیم!
دُشمنا منتظرن خستگی مونُ ببینن!تو اوج ِ جنگ که همه نفس بریدن،اون که خسته تره،همون موقع جنگ ُ باخته..!
…
هر عقیده ایی محترمه!
باشه!این حرف شماهاس!من خلاف ِ اینُ میگم!!اینم عقیدهء منه،پس بهش احترام بذارین!
…
چند وقته با دوستایی آشنا شدم از همون بچه های قایقرانی قدیم که هر کدوم به یه شکلی ناراحت بودنو تیم ملی رو گذاشتن کنار.تو یه جلسه چند نفر از ماها نشسته بودیم که قرار بود مشکلات رو بگیم تا به گوش مسئولین برسونن،منتظر موندم اول بزرگتر ها صحبت کنن بعد من حرفارو بگم حرفایی که ۲ سال بود فقط برای خودم و کاپیتانم گفته بودم اما سکوت کردم چون فهمیدم که بی فایده ست حرف زدن چون نمیفهمن حرف این بچه ها چیه…وقتی به حرفاشون فکر کردم فهمیدم اونا دردشون از منم سنگین تره…اما چیزی که بیشتر ذهنمو مشغول کرد این بود که چرا قایقرانی این طوریه؟؟؟چرا اجازه میدن ورزشکارا این طور دل بکنن از اون همه آرزوهاشون…چرا وقتی کاپیتانم اون شب سیاه از اردو اومد بیرون یکی از اون مسئولا زنگ نزدن حتی بپرسن چرا…یکی از دوستام که تیم ملی تکواندو بود بهم گفت:وقتی از اردو اومدم بیرون رییس فدراسیون زنگ زد علت رو مستقیم از خودم پرسید.اون روز هیچ جوابی برام نیومد که به دوستم بگم اما امروز این سوال واسم پیش اومد چرا هیچ کس به بچه هایی از تیم ملی قایقرانی اومد بیرون زنگ نزد….!!!؟؟؟
خوشحالم که دیگه بوشهر نیستم نه برای دوری از مردم خوبش…نه اون شهر با تمام خاطراتش تا ابد تو ذهنمه…اما خوشحالم که از اون هیئت و آدم های بد ذاتش دور شدم .حالا بمونن و هی تو سرو کلهء همدیگه بزنن تا یک بومی از بینشون به قدرت برسه…تا بیشتر ورزشکارهارو نابود کنن…جالب بود با اینکه دیگه توی اون شهر نیستیم یکی از مسئولای فدراسیون حالا اسم نمیبرم زنگ زده به بابام که نظر بده کی خوبه واسه رئیس هیئت جدید…و پدرم هم خوب جواب داد….واقعا روت میشه زنگ میزنی؟هه…
پ.ن ۱:خوشحالم از اینکه یه قایقران دیگه از ایران رفت…اگه میدونستم یه روز فدراسیون این طور در حقم بی عدالتی میکنه منم میرفتم:)
پ.ن ۲:وقتی مربیم زنگ میزنه دستو پامو گم میکنم مثل اون روزا که وقتی داشت بهم کایاک یاد میداد ترسو تو نگاهم میدید میگفت زود باش پارو بزن میگفتم:آقااااااا هولم نکن بعد اون برام شعر میخوند آقا اجازه هولم نکن دستو پاهامو گم نکن آقا اجازه سوار میشم زود تند سریع سوار میشم…………………………………………………..بهم نگو دوباره تمرین کنم دیگه دیره گذشته از من …بهم خیال واهی نده که میتونم.چون اگه بتونم دیگه نمیخوام…
پ.ن ۳:خوشحال میشویم از خبرها و اتفاقایی که تو دریاچه می یوفته با اینکه اونجا نیستیم وقتی خبر به ما میرسه از اینکه دونه دونه حرفای کاپیتانم و بچه های دیگه و من داره ثابت میشه خوشحال میشیم و خداست که نمیذاره حقی به نا حق از بین بره…ما نشستیم کنارو تماشا میکنیم…
میگ میگ