چيزي نيست

sarvenaz | قایقرانی | جمعه, آبان ۱۵م, ۱۳۸۸

به نام خدا

 امروز از ديروز به مرگ نزديكتريم…به خدا چه طور؟؟؟

چيزي نيست كه بخوام بگم…جايي نيست كه بخوام برم…هيچكي نيست كه بخوام بياد…براي رفتن حاضرم…چيزي نيست كه بخوام لمس كنم…طعمي نيست كه بخوام بِچِشم…بويي نيست كه بخوام حس كنم…رنجي نيست كه بخوام بكشم..جايي نيست كه بخوام بمونم…مرزي نيست كه ازش بگذرم…حقي نيست كه بخوام بگيرم…سهمي نيست كه از بودن ببرم…راهي نيست كه نرفته باشم…رنگي نيست كه نديده باشم..ميلي نيست تا برنده باشم… طوري نيست كه نبوده باشم…

حرفي نيست كه بخوام بشنوم…رازي نيست كه بخوام بدونم..چيزي نيست كه بهش فكر كنم …كافيه ديگه نميخوام بمونم…شاهي نيست واسه رسيدن…چيزي نيست براي كاشتن…حسي نيست براي احساس…نيست آرزويي براي داشتن…نيست چيزي كه به دست بيارم…چيزي نيست كه بخوام ببازم.هيچي نيست كه بخوام لِه كنم چيزي نيست كه از نو بسازم….نيست طاقتي به اين اسيري…نيست نقطه ايي براي آغاز….

چيزي نيست كه بخوام بگم…

پ.ن ۱:بعد از ۲ سال يكي تو فدراسيون پيدا شد كه از كاپيتانم و من سوال كنه دليل ترك كردن اردو چي بود…بعد از ۲ سال يك نفر تو فدراسيون پيدا شد كه ميخواست بشنوه حرفاي ما رو…حرفهارو زديم…اما كي ميتونه درك كنه حتي خودِ من واسم سخت بود كه عمق حرفهاي كاپيتانمو درك كنم…

پ.ن ۲:من همهء اونايي كه تو فدراسيون كار ميكنن رو به چشم فرشته هاي سياه ميبينم كه جز سياهي چيزي تو وجودشون نيست اما اوني كه به حرفاي ما گوش كرد فرشتهء سفيد بود…قول داد خيلي چيزا عوض بشه…قول داد حقي كه از ما گرفته شد رو به ما برگردونه…اما يادم رفت بگم:تعداد فرشته هاي سياه بيشتر ِ…دفاع كردن از حق چيزي نيست جز نابودي…تو فدراسيون وقتي حرف حق ميزني همهء اون فرشته هاي سياه پاشونو ميذارن رو گلوت تا خفه بشي حاضرن تو نابود بشي اما منا فعشون رو از دست ندن…

ميگ ميگ

اين وبلاگ مفتخر است به استفاده از وردپرس | اين قالب توسط روي طراحي و توسط مهدي به فارسي برگردانده شده است

5,631 spam comments
blocked by
Akismet