sarvenaz | قایقرانی | سه شنبه, بهمن ۳م, ۱۳۸۵

به نام خدا

 

من از اون آسمون آبي مي خوام…من از اون شبهاي مهتابي مي خوام…دلم از خاطره هاي بد جدا….من از اون وقتهاي بي تابي مي خوام….

 

من مي خوام يه دسته گل به آب بدم….آرزوهامو به يك حباب بدم…..سيبي از شاخهء حسرت بچينم…..بندازم رو آسمونو تاب بدم…..گل ايوون بهار دل من….يه بيابون لاله زار دل من….

 

 

سلام. خوبيد؟؟؟

ديروز با سيما رفتيم يه جاي دور يه جاي پرت كه كسي نبود…اونجا تا دلم خواست داد زدم….خدارو صدا كردم……منو سيما با هم گريه كرديم….هم گريه مي كرديم هم مي خنديديم…..يه جاهايي هم دعوامون ميشد……

سيما مي گفت:سروناز خدا داره امتحانت مي كنه….صبر كن….گفتم:چه قدر امتحان…..بسته ديگه…..

خلاصه بالاخره خسته شديم و هركي رفت خونهء خودش……يك راست اومدم پاي كامپيوتر يه آهنگ گذاشتمو دوباره گريه……آخرش چشمام ديگه اشكي نداشتن كه بريزن…..

يه دفعه بابام زنگ زد…..دوييدم به سمت مامانم كه تلفنو ازش بگيرم ببينم چه خبر شده……

بابام خوشحال بود….گفتم:بابايي زود بگو…زود باش….

بابام گفت:آقاي دنيا مالي (رييس فدراسيون قايقراني) زنگ زد به بابام اون زماني كه بابام زنگ زده بود تو جلسه بودن و نتونسته بودن جواب بدن…..بابام كه از اين انتخابي ناراحت بود چون همه مي دونستن من حتما جز انتخابيا هستم….آقاي دنيا مالي گفتن:من امروز تو جلسه ايي كه با مربيا داشتم وقتي فهميدم سروناز دعوت نشده تنها اعتراضم سر همين موضوع بود….

سروناز بايد بياد اردو چون ورزشكار ماست و با سن كمش مدال آورده…بايد كره هم براي ما مدال بياره….

اصلا باورم نميشد…چون هميشه فكر مي كردم آقاي دنيا مالي شايد اصلا منو نشناسه…..ولي خدايي كف كرد…..(كف مي كنيم)خلاصه تلفنو قطع كردم شروع كردم به جيغو داد كردن…

احساس كردم دوباره زنده شدم….اونجا بود كه فهميدم خدا خيلي بزرگه…..خدايا شكرت…..دقيقا تو لحظه هاي آخر كه داشتم تصميم مي گرفتم قايقراني رو براي هميشه فراموش كنم…..تلفن زنگ خورد و…..

بايد بگم آقاي دنيا مالي واقعا بهترين رييس فدراسيون هست آخه واقعا زحمت كشيده اگه بيايد درياچه رو ببينيد كاملا متوجه حرفم ميشيد…..خدايي دمش گرم……

ساناز دوييد اومد گفت: من دعا كردما…مامانم نه من دعا كردم….خلاصه همه دعا كردن…..از همهء كسايي كه برام دعا كردن ممنونم…….

شايد ديگه نتونم آپ كنم اونجا اينترنت نداريم….ولي برگشتم حتما آپ ميكنم…..

آمممممم….احساس ميكنم حالا اگه برم دلم تنگ ميشه…..ميشه مامانم هم با خودم ببرم؟؟؟؟؟………………..

خوب خدايا حالا فهميدم تو منو فراموش نكردي….عاشقتم خدا…..برام دعا كنيد……بايد برم و اونجا بدنمو دوباره به اوج برسونم …….بايد ثابت كنم بچه هاي شهرستان با امكانات كم مي تونن بهترين باشن….يه كم وقت ميبره و كار سختي هست…ولي شدنيه…….

هان سيما جونم دلم برات تنگ ميشه روزاي خوبيرو بباهات داشتم….يادش به خير چه قدر از درو ديوار آويزون ميشديم//////

منو سيما...

اينم اينجايي كه تو بوشهر تمرين مي كرديم...

خوب من برم….

مگ مگ(ميگ ميگ)…

sarvenaz | قایقرانی | یکشنبه, بهمن ۱م, ۱۳۸۵

به نام خدا

 

تموم شد…

ديگه تموم شد….

به همين راحتي……..

به كي بگم….

كي مي خواد حق منو بگيره…..

به من نگيد صبر كن…..خيلي صبر كردم…………

ديگه از صبر كردن بدم مي ياد…..

آخر راه من خورد به بن بست….پس خدا چرا كمكم نكرد……چرا آدم بدا انقدر راحت مي يان بالا….ولي…..

ديگه هيچكي نمي تونه به من كمك كنه….الكي سعي نكنيد منو بخندونيد تا شايد اين شكستو فراموش كنم…..تنها حرفي كه بابا زد:ورزش تو ايران يعني پارتي….پولش چه قدره؟

چي بايد داشته باشي…..پس من چي…..زحمتام چي……كاش حداقل يه بار تست مي گرفتن…..

براي هميشه از تهرانيا متنفرم…….چرا من تهراني نيستم……چرا من تو شهرستانم…….پس اينا كه دارن داد ميزنن ما از حق شما دفاع مي كنيم كجان…..

اهاي بياين…..بياين حق منو بگيريد….

سكوت مي كنم…..هيشكي نمي تونه بفهمه كه چه لحظهء سختي بود….هنوزم نتونستم باور كن اون چيزي رو كه تو اخبار شنيدم….وقتي شنيدم خيلي آروم از جام بلند شدم از خونه رفتم بيرون نمي خواستم اشك خورد شدنمو پدرم ببينه….تا نكنه يه وقت خودشو مقصر بدونه چون اون منو وارد ورزش لعنتي كرد…..

آسمون باروني بود رفتم زير بارون…..گريه كرديم منو آسمون باهم….گفتم خدايا ميبيني….چرا من؟؟؟

دلم مي خواد سكوت كنم….هيچي نگم….ديگه تا آخر عمر حرفي براي گفتن ندارم….وقتي نتوني حقتو بگيري بهتره خفه شي چون اين طوري شايد بتوني خودتو گول بزني كه چون نمي توني حرف بزني نمي توني حقتو بگيري…..

ديگه هدفي براي زندگي ندارم…..من بي هدف يعني يه آدم مرده…..پس يعني الان مردم…..پس چرا اين روحم تو آسمونا نيست…….چرا………

برام دعا كنيد….خيلي دعا كنيد….

خوبه يا بده

sarvenaz | قایقرانی | جمعه, دی ۲۹م, ۱۳۸۵

به نام خدا

سلام….

خوبيد؟؟؟

ديشب شب خوبي بود…..نميدونم اميدوارم مدت اين شادي كم نباشه…..

يه خبر ديگه اينكه اردوهاي تيم ملي داره شروع ميشه….وقتي بابام به آقاي اميني گفت اينجا تمرينات چه طوريه….آقاي اميني گفت:سروناز تو اردو مي تونه خودشه بكشه بالا….دارم با خودم فكر ميكنم اگه نتونم بكشم بالا چي ميشه……؟؟؟

و يه نتيجهء مثبت گرفتم…..اينكه خوب فكر ميكنيم يه مدت به دليل آسيب ديدگي نمي تونم پارو بزنم….و اينكه من به چيزي كه ميخواستم رسيدم….الان براي بالا تر از اون دارم مي جنگم….و اينكه اينجا تمرن مداوم نداشتم…..

(تا يادم نرفته يه پيغام واسه خانم (مريم دراگون) بذارم…ببين جونم من با تيم دراگون كار ندارم….چند نفر از بچه هاي دراگونم مي شناسم كه بچه هاي خوب و محترمي هستن….اينجا هم جاي پيغام دادن به كسي نيست..آدم خفتيم هستم….حوصلهء كل كلم ندارم….اميدوارم بازم دراگونياي خوب ما برن و مقام بيارن…)

خوب ديگه بگم….دلم واسه قايقم تنگ شده….نميدونم الان چه حالي داره…..اميدوارم رييس هيئتمون همهء اين مشكلات حل كنه تا دير نشده…..

و اينم بگم تا زماني كه مربيمو برنگردونن من نيستم….و مثل هميشه من نباشم سيما نيست…سيما نباشه فاطي نيست…فاطي نباشه….آتوسا نيست….

دلم براي مجموعه آزادي تنگ شده…..چه روزايي داشتيم…..دلم براي آقاي دكترمون تنگ شده….يادش به خير…براي يه سرُم زدن كل درمانگاه رو به هم مي ريختم….از در كه وارد مي شدم آقاي دكتر مي فهميد من اومدم…مي گفت:زلزله اومد….اينم عكس ميز آقاي دكتر كه وقتايي كه نبود منو بچه ها روش مي نشستيم و …..(شيطونيم ديگه)

.

دلم براي مدرسه تنگيده…..فردا يه سر بزنم….قراربا سيما بريم….آخه شيفتا يكي شدن ديگه قرار منو سيما بتركونيم……و الان اكثر بچه هاي قايقراني تو يك شيفت هستيم….البته بچه باحالاشا…..اين عكسم مربوط به زمانيه كه من دفتر نمي برم…تمرينامو رو ميزم حل مي كنم…يه بار معلمه گفت: الان مي يام دفترتونو نگاه ميكنم….سر من كه رسيد گفت:سروناز نياوردي؟گفتم:نه خانم نگاه كن حلشم كردم….بيچاره معلمه خندش گرفت….گفت:از دست تو…..چه بچهء فعالي هستي…..

 

يه سوال فني اين پيشي داره وسط خيابون زير آفتاب چي كار مي كنه….به كسي كه جواب درست بده منو سيما يه قايق كاياك از مارك (نلو) مي ديم..

 

از دسته اين پيشي بي ادب من چي كار كنم…..پيرم كرد هزار بار گفتم بيا حياط به اين بزرگي چرا ميري وسط خيابون ميشيني…..عجبا…..سيما ميگه:جوونه چي كارش داري دلش به اينا خوشه….

 

خوب من برم…..مگ مگ…ميگ ميگ…

sarvenaz | قایقرانی | پنجشنبه, دی ۲۸م, ۱۳۸۵

به نام خدا

 

قايقي داشتم به رنگ دريا…

قايق داشتم با دلي صاف….

ولي نامردها با لگد آن را شكستند…

قايقم شكست…گفتم : دستم رو بگير منم باهات مي يام…

گفت: هنوز تو نشكستي….

قايقم رفت…من سالهاست روي آب اين درياي بزرگم…

و فقط اين جمله را با خود مي گويم…قايقم رفت….

قايقم رفت…..

سلام….

نه اين روزا اصلا خوب نيستم….حالا مي فهمم حالم از ديروزها و گذشته ها بدتر شده….دلم مي خواد فقط تو اتاقم بشينمو آهنگي كه دوست دارمو بذارمو همين…ديگه با هيچ كي حرف نزنم……هيچي هم نمي خوام….هيچي…هيچي….مي فهميد…..

واسه تو يه نفر آدمم كلي دارم….به موقع سرت تلافي مي كنم….مطمئن باش….آدم كينه ايي نيستم….ولي نمي دونم چرا تو هرجا تو زندگيت كم مي ياري اسم منو مي ياري….

هر بار كه به مشكل بر مي خوردي ميدونستم الان اسم منو مي ياري…..بسته ديگه….دارم كم كم ازت خيلي دور ميشم به حد تنفر دارم مي رسم…..البته واسه من فرقي نمي كنه واسه خودت مي گم….تموم كن ديگه…..

(راستي اينم بگم راجع به نوشتهء بالايي منظورم با كسي كه ممكن شما ها فكر كنيد نبود…خودش ميدونه با كي بودم…)

.

ديروز صبح وقتي از خواب پا شدم ياد دفتر خاطراتم افتادم كه تواردوها مي نوشتم….كلي دنبالش گشتم تا پيداش كردم….بازش كردم…شروع كردم به خوندن از اولش…چه قدر اذيتم كردن تو اون اردوهاي اول…..تا اينكه سرپرستي به اسم نعيمه برامون آوردن….اون خيلي كمكم كرد…..چه قدر دوسش دارم….انقدر كه دلم ميخواد تمام زندگيمو با اون باشم…….دوسش دارم….اين روزا كه دلم گرفته دلم ميخواست پيش اون بودم…..

خلاصه رسيدم به آخر دفتر خاطراتم ديدم اشكام دفترمو خيس كرده…….به خودم خنديدم گفتم:ديوونه چته آخه….

مي خوام يكي از خاطراتمو بنويسم..

مالزي ۱۶ آذر۱۳۸۴ ساعت نمي دونم چنده به وقت اينجا….

خداي خوبم سلام…

مي دونم از دستم ناراحتي چون فراموشت كردم ولي…

تو مثل هميشه منو به خودم مي ياري.خدايا تو اين چند وقته انقدر سختي كشيدم…مي دونم مي دوني فقط خواستم بگم خيلي دوست دارم…

خدايا فردا مسابقه دارم…اولين تجربه…كمكم كن…..مي ترسم…اگه اول بشيم همه خوش حال ميشن…به خاطر مربيم (رالف)شده بايد پارو بزنم….

شب بخير خدا جونم….

.

مگ مگ…

تو اين روزا دلم خسته..همه درها به روم بسته...

sarvenaz | قایقرانی | سه شنبه, دی ۲۶م, ۱۳۸۵

 

به نام خدا

 

افسوس…

 

براي هر چه از دست داديم دلمان تنگ شد ….

 

زندگي باورمان داد كه ديــــگر برگشتي در كار نيست ….

 

براي اين نيز دلمان سوخت . …

 

ولي افسوس چاره اي نيست ؛ بارمان را بسته ايم به آرزوهايمان كه نرسيده ايم ؛ هـــــــيــــــــچ ؛ چه دير به خود آ مده ايم كه مي توانستيم از پنجره اتاق تصوير زندگــــي را آبي بكشيم و زندان بدون حصار زندگي را بازتر احساس كــــنـيـــــــــــم….

.

امروز دختر و پسراي قايقراني رفتيم تربيت بدني استان شايد برامون كاري بكنن…ما مشكلات رو گفتيم…اونا هم همش حرف خودشونو ميزدن…..گفتيم بابا ما الان تمرين نداريم چيزي به مسابقات نمونده…….به هيچ نتيجه ايي نرسيديم….به همين دليلم پيشنهاد دادن كه يك جلسه تو سالن كنفرانس ميذاريم و همه هم مي يان…..البته بچه ها مي يان ولي فقط نماينده هاي بچه ها حرف ميزنن…..

من كه چشمم آب نمي خوره كاري بكنن…..همش ميگن بودجه نداريم….بابا ما يك استان نفت خيزيم كلي پول اينجا ريخته…..

منم در آخر جلسه گفتم:پس تمرين تعطيل تا وضعيت معلوم بشه……

چه قدر زشته چون بوشهر براي اولين بار احتمالا در مسابقات تيم اعزام نمي كنه….

ما كه اگه اين طوري باشه نميريم……

واسه چي بريم….بريم بهمون تو مسابقه بخندن…..تيمي كه هميشه قهرمان بود……

اميدوارم بعضيا با اومدنشون جلسه رو خراب نكنن……..

چرا هيشكي به فكر ما بچه ها نيست….

در برار اينا ما مثل بچه جوجوهايي هستيم…..كه اونا مثل يه گربه مارو قورت ميدن….

حالا بماند منظورم باكيه؟؟؟

و به تو هم ربط نداره منظورم با كيه؟؟

(اين واسه يكي از قايقراناست كه خيلي فضوله)

شما اين دوتا جملهء آخر جدي نگيريد….

خوب فعلا مگ مگ…..

 

زندونيه خودخواهي ياشون شديم....

ديگه تنها اميدم هم شد نا اميد….

sarvenaz | قایقرانی | یکشنبه, دی ۲۴م, ۱۳۸۵

به نام خدا

ديگه تمرين كاملا تعطيل شد…..امروز با چه ذوقي رفتم زنگ زدم به مربي جونم گفتم سلام. بعد گفتم آقا امروز مي ياي تمرين منم ميخوام بيام دارم دوباره شروع ميكنم….گفت:نه من ديگه نمي يام….انگار آسمونو با زمينو يكي كوبيد تو سرم…..

خدايا…..ديگه راهي نمونده….ديگه راهي نمونده…..

حالا من چي كار كنم…..گفتم:چرا آقا نگو….آخه چرا….شما ميگيد چي كار كنيم….؟؟؟؟

يكي بياد جواب بده……

نميدونم چه طوري ميخوام اين موضوع رو به سيما و بقيهء بچه ها بگم…..

هر شب كه ميخوابم به خودم ميگم شايد فردا يه روز خوب باشه…..ولي هر روز خبراي بدتري بهم ميدن…..

ديگه دارم ميميرم...

 مگ مگ

sarvenaz | قایقرانی | شنبه, دی ۲۳م, ۱۳۸۵

به نام خدا

سلام….

خوبيد؟؟؟

از اين به بعد من اينجا مي نويسم….

خوب…..از كجا بگم….از تمرينات بگم…..كه هنوز درست نشده……تصميم گرفتم تو مسابقات اسفند شركت نكنم……

تيم كاملا از هم پاشيده……

اردوي بچه هاي بزرگسال ۲ بهمن شروع ميشه ….احتمالا اردوي جوانانم بايد شروع بشه…..

امروز عكس قايقم و پاروم (طلا خانم و نقره)رو گذاشتم……

خوب فعلا برم……

زياد حسه نوشتن نمي ياد…..خيلي فكرم به هم ريخته……خيلي…..همهء درا دارن يكي يكي بسته ميشن……

اين آبي قايق منه…اون قرمزهم قايق سيما…..اون روز كه منو سيما بعد از ۳ هفته رفتيم تمرين كلي شيطوني كرديم از همه جا بالا رفتيم حتي ديوار راست بعد خانم كريمي هم از ما عكس ميگرفت….اين سيما نذاشت من يه عكس تكي بگيرم…..

خوب بقيهء عكسارو بعدا براتون ميذارم……

مگ مگ

sarvenaz | قایقرانی | شنبه, دی ۲۳م, ۱۳۸۵

 

به نام خدا

راز باران

باران می آید

باران مثل چشم های من خیس خاطره است

راستی آسمان از چه دلگیر است

از یک خاطره ی بعض آلود

یا آرزویی محال ؟!…………..

.

.

.

دیگه از قایقرانی متنفر شدم…..دیگه نه پارومو دوست دارم نه قایقمو….دیگه واسم مهم نیست قایقم خراب بشه یا نه…..برید ورش دارید واسه خودتون……

قایقه آبیم(طلا خانم) یادم نمیره چه روزایی باهات تمرین کردم مواظبت بودم…بقلت می کردم از کانتینر می بردمت بیرون تا نکنه به جایی بخوری خراب شی……

پاروی خوبم….یادته قبل از تستا باهات حرف میزدم ازت می خواستم که کمکم کنی…..یادته روزایی که بعد از تمرین با اب می شستمت بعد خشکت میکردم…..چه روزایی انگار خیلی بهتون وابسته شدم…….

نمی فهمم این همه بد شانسی واسه چیه…….یا بهتر بگم این کج فکریه مسئولین واسه چیه……چرا به ورزشکارای خودشون اعتماد ندارن……چرا؟؟؟؟؟؟؟

ولی مطمئن باشید من از تیم خط ملی بخورم کچلتون میکنم….

باید منتظر اردوها بمونم….حالا تنها امیدم مربیه آلمانیمه چون اون می تونه کمکم کنه…..

اين وبلاگ مفتخر است به استفاده از وردپرس | اين قالب توسط روي طراحي و توسط مهدي به فارسي برگردانده شده است

5,631 spam comments
blocked by
Akismet