رفتو همه به خاطر رفتنش شکستن
به نام خدا
امروز رفتم مراسم عزاداری برادر یکی از هم تیمیهام(رضا رئیسی)
برای اولین بار بود تو قبرستون بوشهر می رفتم…..خدایا خیلی سخته….به رضا و خانوادش صبر بده
هیچ وقت رضارو این طوری ندیده بودم…آب شده بود تو همین دو روز ضعیفو داغون…
خدایااااااا فقط تو میتونی کمکشون کن…
نوید خیلی جوون بودو رفتنش برای همه ناراحت کننده بود…یه تصادف اونو که پسر بزرگ خانوادش بود از اونا گرفت…
من فقط میتونم براش دعا کنم امشب شب اولیه که توقبر تنهاست…چه شب خوبیم هست….من تا صبح براش دعا میکنم…
خدایا تنهاش نذار…
….
تو این مراسم چشمم به کسی خورد که از دیدنش جا خوردمو….دوباره همهء گذشتهء قایقرانی با تمام سختیاشو نامردی هایی که دیده بودم یادم اومدو پر از کینه شدم
یکی از همون مسئولینی که در حقم بدی کردو از حقم به عنوان یک مسئول دفاع نکرد
بهش گفته بودم دنیا کوچیکه و دوباره همدیگرو میبینیم اما فکر نمی کردم تو قبرستون ببینمش دلم میخواست برم جلو بهش بگم دیدی کجا همدیگرو دیدیم یه روز توام میمیری اما خوبه که آه کسی دنبالت نباشه
وقتی باهاش چشم تو چشم شدم اومد سلام کنه…اما رومو اون ور کردم نمیخواستم دوباره یادم بیاد چه قدر در حقم بدی کرده
تا اینکه مربیم آقا هرمز دیدم با دیدنش نتونستم جلوی گریمو بگیرم…گفت:سلام قهرمان….بغضم گرفت.گفت: نمیدونم چی شد….اما کاش نمی رفتی….یه دستمال داد اشکامو پاک کنم…بهش گفتم:ناراحت نیستم که دیگه قایقران نیستم….ناراحتم واسه اینکه هیچکی از حقم دفاع نکرد کسایی که میخواستن از من دفاع کنن اون قدر قدرت نداشت…
ناراحتم از اینکه هرکی قایقرانیرو کنار گذاشت ازش سیراب شده بودو یا دیگه نمی کشید….اما من نه کم آورده بودم نه سیراب بودم…..من تشنهء پارو زدن بودم……نه حرف تیم ملی بودن باشه….من قایقو پارو مو دوست داشتم اما الان تمام مدالامو تو یه صندوق گذاشتم درشم کلید کردم تا دیگه نتونم بازش کنم….پارومو تو کاور گذاشتمو تو کمد پشت لباسا قایم کردم تا نبینمش……مثل مادری که بچشو از خودش دور میکنه…
مربیم فقط سکوت کردو بهم گفت: یک سال استراحت کنو درس بخون دیپلمتم بگیر سال دیگه اومدی انزلی شروع کن فقط نگاهش کردم!!!
….
زخمای رو دلم یکی دوتا نیست
واسه زخم تازه دیگه جایی نیست
مگ مگ



