sarvenaz | قایقرانی | چهارشنبه, آبان ۹م, ۱۳۸۶

به نام خدا

باید…

باید…

باید…

باید ایستاد بر گور علایق با نگاهی پیروزمندانه…

باید عادت کرد به نداشتن ها…

باید صبر کرد،گذر کرد،به نداشتن ها…

باید سر به زیر بود و بی اعتنا…

باید…

امروز خاطرات خاکستری مرور شد…هنوز در حسرت اشکم…

قسمت عکسای منو خواستین نگاه کنین چند تا عکس جدید گذاشتم….

پر پروازی ندااارم پرو بالمو شکستن

میگ میگ

زندگی بی هیجان سرد،ساکت،آروم مثل مرداب

sarvenaz | قایقرانی | یکشنبه, آبان ۶م, ۱۳۸۶

به نام خدا

سلام….

خوبم…کتفم به حرکت افتاد بعد از اینکه آمپول زدم تو کتفم تا دو روز کتفه چپم از کار افتاده بود…خیلی سخت بود هیچ کاری نمیشد کرد نه موهامو میتونستم درست کنم نه لباس عوض کنم و نه هیچ کاره دیگه ایی…

شالمو که میخواستم بکشم جلو یه پسره فکر کرد معلولم آخه دسته چپم از آرنج به بعد کار میکرد با کلی زحمت میتونستم درست کنم!!!

ولی یه چیزی رو فهمیدم و خدا رو شکر کردم که سالمم….

خوب بریم سراغ مدرسه…

درس های سختو چرتو دارم با زحمت پشت سر می ذارم…تاریخ خیلی سخته اصلا نمیشه درکش کرد…

وای امروز سر زبان فارسی یه سوتی دادم خیلی ضایع شدم…

خانم معلم هی می پرسید منم جواب میدادمو مثال میزدم…انقدر پرسید منم هی جواب دادم تا سر یه مثال گفت:مادر کودک را خوابانید…

گفت یه مثال دیگه؟

منم زود هول شدم گفتم:پدر مادر را خوابانید…کلاس ترکید همه خندیدن…من که خودم تازه فهمیدم چی گفتم…گفتم بابا پدر کودک را خوابانید…

خیلی ضایع شدم…بعدشم گفتم من دیگه درس جواب نمیدم!!!

امروز معلم دین زندگیمون گفت:تا حالا شده سرتون درد کنه بخواید بخوابید سرتونو رو زمین میذارید سرو صداهارو بیشتر می شنوید؟؟؟

چه حسی پیدا میکنید؟؟؟

من گفتم:یه داد میزنم…یکی گفت فحش میدم…هرکی یه چیزی گفت.

خانم معلم گفت:من دلم میخواد یه مشت بزنم دهنش خورد شه!!!فکر کنم خانم معلم رشتهء بکس کار میکنه!!!

آخه هی میخواست درس بده از زیر میز صدای پچ پچ می یومد…

از امتحانات نهایی می ترسم…میگن سخته…از الان استرس گرفتم…

دیروز برای اولین بار تاکسی تلفنی ها به دلیل نبود بنزین کار نمیکردن وقتی مدیرمون گفت:امروز مجبوری خودت بری.سکته کردم گفتم :من بلد نیستم برم خونه!!!

خانم مدیر تعجب کرد اما سه نکرد که من بفهمم!!!

مجبور شدم برم ایستگاه اتوبوس تنها بودم گفتم خدایا حداقل یه دختر بفرست من تنها نباشم…یک دقیقه بعد ۲۶ تا دختر مدرسه ایی اومدن…

منم مثل این دیوونه ها میخندیدم…اونا شاید تعجب میکردن این نیش خنده های من واسه چیه…اما من تو دلم از خدا ممنون بودمو میگفتم :خدایا فقط یکی خواستم….خدایاااااااا…خدایااا دوباره دارم احساست میکنم….

خوب فعلا برم خیلی نوشتم…حوصلتونم سر بردم…میدونم همشم چرتو پرت بود…

میگن خدا تو بدترین لحظه ها جایی که داری از فشار دردو غصه له میشه دستشو به سمت دراز میکنه و تورو در پناه خودش میگیره…

میگ میگ

 

 

 

 

 

sarvenaz | قایقرانی | چهارشنبه, آبان ۲م, ۱۳۸۶

به نام خدا

غیر از من و دل هیچ کسی اینجا نیست…

قلمم گر قاضی محکمه شد بی جا نیست…

فصل:

من کیستم؟؟؟را تا کنون دیده ایی؟؟؟

قصهء آمدنم بهر چه بود را بشنیده ایی؟!!!

من با ته مانده ام از جرات خویش،

اعتراف خواهم کرد:

بوی تکرار می آید به مشام…

 و لحظه هایم از لحظه قبل وراثت دارند!!!

دنباله داستان غرایز را کورکورانه تبدیل به عادت کردم…

وشکستم وافتادم ونمیدانستم

مرگ خاموش بر این نحو دلالت دارد!!!

شک محزونی باتلاق افکار من است:

آمدن من آیا بیهوده بوده است؟؟؟

من نمی خواهم…

بیهودگی زیستنم…

بیهوده آمدنم را تداعی سازد!!!

من نمی خواهم بیهودگی رفتن من،

بیهودگی زیستنم را تسلی باشد!!!

….

نمیدونم چرا دقیقا یک روز قبل از شروع کلاس غریق نجاتی کتفم در حین شنا کردن باید قفل کنه و دیگه نتونم شنا کنم…

این یعنی بد شانسی…دیگه دست به هیچ کاری نمیزنم…هیچ کاری رو نمیخوام انجام بدم…اعتماد به نفسمو می خوام…که دیگه ندارمش…

هیچ وقت درد آمپولی که رفت تو کتفمو فراموش نمیکنم…وحشتناک بود…

دوسال از زدن این آمپول فرار میکردم آخرمجبور شدم بزنم…اونم درون کتفم…

خدایا ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا…

مگ مگ

رفیق

sarvenaz | قایقرانی | دوشنبه, مهر ۳۰م, ۱۳۸۶

به نام خدا

ببین رفیق من دیگه بریدم ولی دیگه نمیخوام بیش از این باحرفای تلخم آزارت بدم خداحافظ همدم شبای تارم…

منو یک کاغذ پاره مرحم شبای تارم مینویسم تا بدونی یارو دلداری ندارم میخونم تا که بدونی یارو دلداری ندارم…

بشنو یه حرف تازه از زبون قلبم که میخواد بگه من از زمونه خستم آره فقط این کاغذ میدونه تموم حرفم…

آره خوب میدونه نمونده هیچ نایی بر من هرکی دوسه روزی شد الههء قلبم اونم رفتو گوش نداد به نالهء حسرت…

من با تمام وجودم ایستادم پای حرفم ولی چه کنم ندارم نای رفتن من میدونم تو هم بدون که سست بنیان لعنت به این مرام …

رفیقام دورم ولی با چشمای حسود فقط این تیکه کاغذ همیشه با من بود همدم روزای تارم بود…

….

..

.

شعرش برام جالب بود نوشتم…

میدونید خیلی سخته هرکسی نمیتونه سر حرفش بمونه منو رفیقم (سونی)حرفمون یکی بود خدارو شکرمیکنم مثل یه نفر آدم زیر حرفم نزدم…

اردو خوش بگذره رفیق!!!

دلم برای چند تا از رفیقام تنگ شده…

خیلی سعی کردم بدیاشونو فراموش کنم وبه خوبی هاشون فکر کنم…بدی هاشونو سپردم به گذشته…

یادش به خیر این عکس k۴ بوشهر.من نفر سوم نشسته بودم…قایقمون خیلی خوب بود…خیلی زیاد یادش به خیر…واسه مسابقات قهرمان کشوری شرکت کرده بودیم….

مگ مگ

قایق پرواز میکرد

مدرسه!!!…

sarvenaz | قایقرانی | دوشنبه, مهر ۱۶م, ۱۳۸۶

به نام خدا

سلاااام….خوبید؟؟؟

سر کلاس نشستن بعد از ۳ سال اول برام سخت بود اونم با بچه های جدید که نمی شناختمشون…

اما الان دیگه عادت کردم فقط به قول بچه ها من یه مشکل اساسی دارم اونم اینه که وقتی تو کلاس تیکه های بوشهری میندازن وکلاس منفجر میشه من نمیفهمم و وقتی همه دارن میخندن من فقط نگاه میکنم بعد که دوست بقل دستیم برام ترجمه میکنه من تازه شروع میکنم به خندیدن…

سر کلاس یکی از بچه ها داشت زیر نیمکت با موبایل حرف میزد نزدیک ۱۵ مین زیر نیمکت بود،خانم معلم گفت:چی شده؟؟؟

گف:خانم مدادمون افتاده!!!…مدرسه های دولتی از این خبرا نبود…اگه کسی موبایل می یاورد میگرفتن تا پدر مادرش بیان تعهد بدن….

امروز زبان انگلیسی داشتیم یکی از بچه ها یه سوال پرسید معلم گفت:نه…یکی از زیر نیمکت گفت:نممممممممممممممممک!!!…

و کلاس منفجر شد…..بیچاره معلم آخر کلاس چشاش قرمز شده بود فکر کنم دلش میخواست گریه کنه…

فقط ۱۰ نفر تو کلاسیم…و هرکی شیطونی میکنه زود لو میره…تازه بعضی از کلاسا ۵ نفر یا کمتر….

حیاط مدرسمون خیلی کوچیکه آخه اصلا مدرسمون قبلا خونه بوده و فقط ۴ تا کلاس داریم….

بچه ها تیکه میندازن حالا کجای حیاط بشینیم از بس بزرگه آدم نمیدونه کجاش بره؟؟؟

دیروز سر درس دین و زندگی معلم گفت:بعضیا خدا خواسته هاشونو زود میده تا از دستشون راحت شه بعضیارم چون آدمای خوبین زود حاجتشوونو میده…

اما یه گروه هستن چون خدا خیلی دوسشون داره میخواد همش خدا رو یاد کنن و خواستشونو بگن…این طوری خدا خوشحال میشه چون دوست داره اون بندش همش یادش کنه……چون خدا صبرشونو دوست داره….

نمیدونم چرا اینو که گفت من سر کلاس بغض کردم…

بگذریم…

قرار یکی از بچه ها برام کلاس زبان بوشهری بذاره تا منم یاد بگیرم و هم زمان با کلاس بخندم…

نمیدونم یه حسه تازه دارم شاید باید دوباره پرواز کنم اما از پریدن دوباره میترسم….

خوب فعلا میگ میگ

شاید باید دوباره پرواز کنم...

sarvenaz | قایقرانی | جمعه, مهر ۱۳م, ۱۳۸۶

به نام خدا

سلام خوبید؟؟؟

دیشب چه شب بدی بوووود…تنهایی تو اتاقم…چراغ خاموش…گریه کردمو از خدا خواستم کمکم کنه…اما…

چه قدر این اتاق بدون ساناز بده…تنهام…شبا همش با ترس میخوابم…اون موقع این اتاق ماله دوتامون بود.جمعه که میشد غر میزد بیا اتاقو تمیز کن…آخه همیشه وسایلام رو زمین بود….خوب اون موقع اون طوری خوش میگذشت….اما الان انقدر اتاق تمیز مامانم تعجب میکنه….

این اتاق بدون ساناز خوب نیست…با اینکه خودم تخت دارم نمیدونم چرا میرم رو تخت اون میخوابم حتی پتوی اونو ور میدارم نمیدونم چرا خوب شاید این طوری کمتر بترسم…شاید حس میکنم هنوز پیشمه…

کاش بودی…اما خوب چه میشه کرد…

دیروز مامانم داشت از دوران بچگیم حرف میزدو سوتی هایی که میدادم…خودم از طرز حرف زدم خندم می گرفت…میگفت:روزای اول که میبردمت مهد کودک(آخه مامان شاغل بود)انقدر گریه میکردی هرکی میدیدت هلاک میشد از بس جیغ میزدی…دلم یه لحظه خواست دوباره بچه بشم….از همون بچگی زود میزدم زیر گریه….یه روز تو اردو داشتم گریه میکردم یکی از بچه ها گفت:سروی این اشکا از کجا می یاد چرا تموم نمیشه….گفتم:نمیدونم خودمم…

وقتی میرم مدرسه نقش بچه + رو دارم…هیچ دوستی ندارم…باید خوب درس بخونم…

این شعرو همیشه گوش میدادم ازevanescence هست هیچ وقت معنیشونمی دونستم اما هر وقت گوش میکردم نا خداگاه بغضم میگرفت…تا اینکه جاودانهء من برام ترجمش کرد…

دو روز به ترجمهء این شعر خیره میمونم تا حالا ۱۰۰ دفعه خوندمش…حالا میفهمم چرا همیشه وقتی گوش میدادم یه حس غریب داشتم….

my immortal

من از اینکه اینجام خیلی خسته ام

من تحت فشار تمام ترس های دوران بچگیمم

و اگر تو می خواهی مرا ترک کنی

ترجیح میدهم الان ترکم کنی

چون حضور تو هنوز اینجا ادامه دارد

ومن نمی خواهم تنها باشم

این زخمها خوب نمیشن

اینا یه زخم واقعی هستن

الان خیلی وقته که زمان پاک نمیشه

وقتی تو گریه میکردی من اشکهای تورو پاک میکردم

وقتی تو ترسیده بودی من با تمام ترسهایت می جنگیدم

من تو تمام این سالها تورو توی دستم فشردم

اما توهمهء منو نابود کردی

تو منو با انعکاس زندگیم شیفتهء خودت کردی

اما حالا من از زندگی که تو برام بوجود آوردی رد میشم و میگذرم

صورتت توی آیندهء شیرین من همش داره فوضولی میکنه

صدات داره توی فکرم منو تعقیب میکنه

این زخمها خوب نمیشن

اینا یه زخم واقعی هستن

من خیلی تلاش کردم که به خودم بگن که تو از زندگیم رفتی

میگفتی که همیشه با منی

اما همیشه توی جادهء زندگی تنها بودم

….

میگ میگ

اين وبلاگ مفتخر است به استفاده از وردپرس | اين قالب توسط روي طراحي و توسط مهدي به فارسي برگردانده شده است

5,631 spam comments
blocked by
Akismet