خدایا من پر از حرف نگفته ام

sarvenaz | قایقرانی | یکشنبه, دی ۹م, ۱۳۸۶

به نام خدا

….

توفان نمی گذاشت که شاخی سر بردارد،گلی بشکفد،و نهالی بروید.پس چه شد - ای خدااااااا -چه شد که توفان قضا شاخهء زندگانی مرا نشکست،گل زیبایم را پرپر نکرد،و نهال عمرم را از جای بر نکند؟؟؟؟

….

امروز امتحانا شروع شد…امروز از فدراسیون به من زنگ زدن و دنبال دلیل بودن که چرا کنار گذاشتم…بازرس بود برای تحقیق دربارهء اینکه چرا یه ورزشکار باید تیم ملی رو بذاره کناااار…و چرا فدراسیون هیچ دلیلی نداره…هرچی تو دلم بود گفتم…اسم هم آوردم…بعد ۶ ماه دارن پی گیری میکنن…بازم خوبه…یکی پیدا شد دنبال دلیل باشه…

….

چی از من میخواین…شما ها که آرزوهامو کشتید…شماها که خنده هامو ازم گرفتیدو گریه رو بهم دادید…چیه نمیتونید ببینید روحم داره زندگی میکنه…یه زندگی سالم…نمیذارید آرامش پر ازغمم رو هم داشته باشم…از هر چی آدم تو فدراسیون قایقرانی داره با دو رویی کار میکنه متنفرم…از اون مسئولینی که فقط ادعا میکنن متنفرم….آره از تو هم متنفرم….از تویی که رفتی زیر چادر تا دورنگیتو قایم کنی…از تویی که به آدم های کثافت دورت برای کثافت کاریاشون تقدیرو تشکر میکنی….آره من میگم…من کم کم خیلی چیزا رو میگم…مطمئن باشید…به این آسونیا از سرتون دست بر نمیدارم…این روزا دارم پر از کینه میشم برای نابود کردنتون…

….

آقای دنیا مالی (رییس محترم فدراسیون قایقرانی)،من با شما حرف دارم…

خدایا به من قدرتی بده که این کثافتای دورو برمو اون آدمای پست محیط تیم ملی قایقرانی رو فراموش کنم…قدرتی نمیخوام که آبروشون ببرم…چون اونا پیش تو بی آبرو هستن…این مهمترین هست…پیش تو رو سیاهن…بذار آدما فکر کنن چه آدمای خوبی هستن…

خدایا بهم کمک کن ثابت کنم… آدمای پستو از سر راهم بر دارم….خدایا چه صبری داری از اون بالا همه چیرو داری میبینی و ….

من یه مورد از پست بودن آدمارو تو زندگیم دیدم دارم می ترکم….خدایا بهم صبر بده…صبر بده تا…بتونم راه سختی که پیش روم هست رو باموفقیت پشت سر بذارم…تا دوباره یا علی بگم از زمین بلند شم…

….

 

روزهای عجیب

sarvenaz | قایقرانی | سه شنبه, دی ۴م, ۱۳۸۶

به نام خدا

یه اتاق تاریک،یه سکوت بهت آلود،یه آرامش مسموم،یه آهنگ ملایم….

یه بغض غریب تو گلوم لونه کرده…یه احساس غریب تر داره تبر به ریشهء بودنم میزنه…دلم برای روزای آفتابی گذشته بی تابی می کنه و پاهام بدجوری دلتنگ پا گذاشتن تو جادهء بارون زدهء خیالِ…

دیروز به سیما گفتم:بریم کتاب خونه درس بخونیم.بعد از ۴ سال رفتیم.سرمونو انداختیم رفتیم داخل…همه پسر بودن…و ما ضایع شدیم به سختی …رفتیم از مسئولش بپرسیم….گفت:یه روز در میون برای دختراست امروز نوبت آقایون…خلاصه از ما خوشش اومد گفت:برید اون گوشه درس بخونید…ما هم رفتیم…سیما از اولش لی لی قاقا هاشو خورد…منم نگام به کتابو مثلا درس میخوندم…

تا خونه پیاده اومدیم…تو راه یه گربه دنبالم افتاد و تا خونه اومد…بعد از آزمایشات فهمیدیم پسر تشریف داره…تو خیابون همه میخندیدن آخه وقت می دوییدم اونم میدویید…دیدم خیلی ضایع هست اینم که میخواد بیاد ماشالله چاقم هست مجبور شدم بغلش کنم تا خونه ….عجب چه آروم تو بغلم موند تا برسیم خونه….عکسش رو بعدا میذارم…

من دلم برای تمام حیوونایی که داشتم تنگ شده…لاک پشتم،مرغ عشقام،خرگوشام،کبکم،…همهء اونایی که به خاطر قایقرانی رفتنم بردم دادم به پارک…من تنهاااااااااااام…حتی دیگه اونا رو هم ندارم…

اَه لعنت بابا…

میگ میگ

sarvenaz | قایقرانی | یکشنبه, دی ۲م, ۱۳۸۶

به نام خدا

..

.

میگریم…ساعتها،روزها و هفته ها…من از کودکی مظهر این تجلی هستم!…

ابرها میگریزند،آسمان صاف میشود و همه چیز بحال نخستین باز می گردد اما باور ندارم اندوه مرا پایانی باشد…

….

کفتر کشته پروندن نداره کتاب کهنه که خوندن نداره…داره از تنهایی گریم میگیره توی این شهر دیگه موندن نداره…

مرغ پر بسته که کشتن نداره وقتی کشتین دیگه گفتن نداره…هر درختی که یه روزی پیر میشه اونو از ریشه سوزوندن نداره…

فصل مردن واسه من کی میرسه؟؟؟وقته پرواز من از این قفس…

….

ای خدا من به کسی کاری ندارم ولی زخم از همه خوردن شده کارم از غریبو کسی که وصلهء جونه پشت پا خوردنو مردن شده کارم…

بعضیا قید همه چیرو زدن بعضیا اسیر اقبال بدن اون بالا نشستی گوش کن ای خدا چه عذابیه به دنیا اومدن….هر کجا پا میذارم هرجا که میرم پیش چشمام میبینم حلقهء داری ای خدا من خودمم هیچ نمیدونم چرا هر گل پیش چشمام میشه خاری…

مرگ تدریجی شده هستی برام نقش خنده دیگه مرده رو لبام ای خدا هرکسی از راه میرسه میکنه چاه دورنگی پیش پااااااااااام…

همه اینو میدونن که بارون همه چیزو کسمه همه اینو میدونن که بارون همه چیزو کسمه آدمیو بختشه حالا دیگه وقتشه…

*شب نوشته*

sarvenaz | قایقرانی | جمعه, آذر ۳۰م, ۱۳۸۶

به نام خدا

سلام خوبید؟؟؟Hello

هرچی میخوام آپ نکنم نمیشه…انگار منم معتاد شدم به این صفحه…

شب یلداست امشب…خوب بودم میخندیدم اما یه دفعه رفتم دوباره تو لک…ای بابا خودم حالم داره ازخودم به هم میخوره چه برسه به اطرافیانم…آبجی با شوهرش اینجان…اینام میرن من باز تنها میشم…عجب روزگاری شده ها…حوصله هیچی رو ندارم…دلم میخواد بزنم به جاده…تنها…شاید حاضر بشم یکی همسفرم شه اما نباید هیچ حرفی بزنه…

مامان که تا میبینه قاطیم میگه:باز چیه؟؟؟بازم رگای دیوونگیت گرفت؟؟؟بدشم میگه:نه وقتی رو فرمی میشه تحملت کرد چون از سر کول آدم بالا میری نه وقتی که هاپو میشی…هه هه هه …

انگار توی یه گردباد افتادم تو هوام…ای بابا مخم داره میترکه

صدا می یاد صدای بارووون…چرا هر وقت آسمون چشمام بارونیه این آسمون خدا هم می باره….

عجب حس غریبی دارم امشب…

امروز رفتم استخر تست شنا بگیرم از بچه های قایقرانی…بهم میگفتن خانم مربی…ای بابا من هنوز ۱۷ سالمه…خوش به حالشون که میخوان تازه شروع کنن…۳۲ تا دختر بچهء ۱۰ تا ۱۳ سال…مثل اون موقع های من… شیطونو بازیگوش…مطمئنم انقدر شیطون هستن که زود پیر بشم…

این آهنگ بد جور رو مخم پارو میزنه نمیدونم چرا!!!شاید این حسی هم که دارم همین باعث شده…یه چیزی گم کردم انگاری…

سلام ای غروب غریبانهء دل سلام ای طلوع سحرگاه رفتن…سلام ای همه لحظه های جدایی…خداحافظ ای شعر شبهای روشن…

خداحافظ ای عطر شعر شبااااانه…خداحافظ ای داغ بر دل نشسته…

ای بابا…کی میشه منم بخندم بی غم…نه از این خنده ها که تا داری حس خوشبختی میکنی یه چی یادت می یاد میخوره تو حست…

خاب ببخشید چرت نوشتم بازم…خواستم یه چی گفته باشم…شاید سبک شم…

میگ میگ

قایقم شکسته بود به من نگفته بودن که نکنه منم بشکنم

sarvenaz | قایقرانی | سه شنبه, آذر ۲۰م, ۱۳۸۶

به نام خدا

سلام…گفته بودم تا پایان دی نمی نویسم اما طاقت نیاوردم…

این روزا آرومم…نمیدونم شاید آرامش قبل از طوفانه…نمیدونم…

خیلی وقته استرس نداشتم یعنی از وقتی که از اردو اومدم بیرون دیگه هیچ استرسی تو زندگیم نداشتم اما الان یه استرس عجیب دارم…

شاید برای اینه که دارم به امتحانات نزدیک میشم…

روحم شدیدا برای رفتن به دریا لک زده اونم فقط سوار بر قایق آبی با پاروی مشکی که فقط این دوتا تمام احساسمو لمس کردنو حس کردن درد دلمو…

اما شنیدم قایق آبی(طلا خانم) رو زمانی که من تو اردو بودم بچه ها اینجا شکوندنش…به من نمیگفتن چون میدونستن میریزم به هم اما اون روز که از دهن یکی از بچه ها در رفت…من تو خودم ۱۰۰ بار شکستم…

یادم نمیره روزای خوبی که با طلا خانم داشتم…روزایی که باهاش پرواز میکردم…حالا میفهمم چرا شبا خواب میدیدم دارم تو دریا غرق میشم چون قایقمو شکونده بودن بی معرفت ها نفهمیدن دل سرونازو شکوندن….

برای قایقم می نویسم:

خواستم رو یادت خط بکشم خواستم دیگه دلتنگت نباشم از جام بلند شدم چراغای اتاقو روشن کردم سکوت رو شکستم.آهنگ رو قطع کردمو اشکامو پاک.اما قطرهء اشک بعدی هم رو گونه هام سر خورد تا بهم بفهمونه هنوزم دلتنگه

خدا جونم من تمام آدمایی که بهم بد کردنو به تو سپردم حتی زمانی که دیدمشون بهشون احترام گذاشتم …تمام اشکایی که به خاطر کارا و حرفاشون ریختمو تو خودت شاهد بودی…گفته بودم تو حقمو میگیری منتظر بودم بدبختیشونو ببینم اما الان که شنیدم رفیق نامرد قدیمیم زندگیش این طور ریخته به هم …خدایا کمکش کن…میدونم براش سخته اما امیدوارم دل سیاهش تغییر کنه و خودشو پیدا کنه…

حالا میفهمم بهترین کارو کردم که همه چی رو به خدا سپردم…

برااام دعا کنید خیلی خیلی خیلی…

مگ مگ

حالا مفهمم چرا غرق شدم چون قایقمو شکستن...بی معرفتها نفهمیدن دل من را شکستند

اين وبلاگ مفتخر است به استفاده از وردپرس | اين قالب توسط روي طراحي و توسط مهدي به فارسي برگردانده شده است

5,631 spam comments
blocked by
Akismet