به نام خدا
…
تو یه غروب خاموش من رفتم تا بشم فراموش…
چه بخوام چه نخوام این روزا داره میگذره.باید بگذره.به این چی میگن؟سرنوشت؟قسمت؟؟؟زندگی؟؟؟
…
خدایاااا…پرودگارا با دستان تو حرکت میکنم…پس اگر من اینجا هستم خواستِ تویِِ…
…
بذار مهمونت کنم من تورو یه جمله دیدی که دلت میگیره تو غروبِ جمعه. وقتی که میشینم به مرورِ عمرم میبینم هر روزِ من مثل غروب جمعستو بن بستو میبینم روبه رومِ طوری که آدم از ادامه دادن توبه کنه زخم من نمیتونه بشه پانسمان از تو خوردم اینم از شانسِ ما!!!آره من با درد خراشیده شدم. بدنم هست محکمو تراشیده شدم اینکه چیزی نیست من دیدم از این بدتراش پله های ترقیِ واسم هر خراش…
…
تیم قایقرانی ملوان بوشهر هم راه افتاده.حدود ۲۸ تا شاگرد داریم.بچه های شیطون و بازگوش.وقتی وای میستم رو به روشون و پارو دستم میگیرم تا بهشون یاد بدم. یاد خودم می یوفتم که کوچولو بودم مربیم پارو دستش گرفت و آرزو کرد که من زود بزرگ شم برم تیم ملی.امروز یکی شون گفت:خانم مربی من میخوام برم تیم ملی.یه نگاه بهش کردم.گفتم:پس آماده باش بدترین چیزارو تو راهِ رسیدن به هدفت میبینی بدترین آدمارو میبینی.یه وقت جا نزنی ها اینا همیشه هستن.گقت:میخوام مثل شما باشم.بغض گلومو گرفت تو دلم گفتم:من هیچی نیستم.این جمله رو وقتی از اردو اومدم بیرون هزار بار به خودم گفتمو گریه کردم.حالا یه بچه بهم میگه میخوام مثل تو باشم.نگاش کردم دستاشو گرفتم گفتم:همیشه خودت باش و بهترین باش.همش تو دلم میگفتم:خدایا شکرت که ظاهر آدما مثل باتنشون نیست این بچه اگه اون روحیهء منو ببینه از زندگی نا امید میشه!!!دلم میخواست خودمم هم برم تو آب اما وقت نمیشه از اول با بچه ها دارم سرو کله میزنم تا آخر که باید دنبالشون بکنم تا زود برن سوار مینی بوس بشن.خدااایاااا.انگار همین دیروز بود بابام دستمو گرفت منو برد قایقرانی تا یاد بگیرم.چه زود رفتم تیم ملی.چه زود مربی شدم.همه چی چه زود اتفاق می یوفته…خدایا میخوای قبل از مردنم به همهء آرزوها برسونی منو؟؟؟یه آرزو دارم خدا جون یه بار دیگه سوارِ قایقم بشم!یعنی الان چی کار میکنه بدونِ من.خدااایااااا دوست دارما!!!
…
امتحاناتو قبول شدم!!!فکر میکردم خراب کردم.اما همه رو قبول شدم.چه قدر مدیر و ناظم مدرسمون به من اعتماد به نفس میدن!!!
…
این عکسم به عشق کاپیتان گذاشتم.دلم برات تنگ شده سونیا جونم.یادتِ اون روز با هم k۲ زدیم.۲۰۰ متر قایقمون پرواز میکرد انقدر سرعت داشت قایق من شکه شده بودم چه قدر اون روز یولداش از ۲۰۰ مترامون تعریف کرد.چه آرزوهایی داشتیم.چه روزای خوبی داشتیم…
به نام خدا
…
خدایم،ای خدایم! صدایت میزنم بشنو صدایم. شکنجه گاه است این دنیاست جایم. به جرم زندگی این شد سزایم. آه خدایم مرا بگذار با این ماجرایم نمی پرسم چرا این شد سزایم.گلویم مانده از فریاد و فریاد ندارد کس غم مرگ صدا را…خدایا حادثه در انتظار است به هر سو باد وحشی در گذر است.خدایم ای پناه لحظه هایم صدایت میزنم با گریه هایم صدایت میزنم بشنو صدایم …
…
من از این بازدم و دم به ستوه آمده ام!که چرا باید نفس را درون و سپس بیرون داد؟که اصلا فلسفهء زیستن من در چیست؟ من از این عمر دراز به ستوه آمده ام!!! و کدامین ساحل آرامش تن مخدوش مرا بی انگیزه و بی قصد در پناه خود میگیرد؟؟؟ و کدامین مرهم زخم های مرا بی ترس عفونت در بر خود میگیرد! و مرا نیست تک درختی که تن غم سوخته ام را از خورشید بی دغدغه و بی مزد حمایت سازد… تن آزرده و مجروحم را می سپارم بر موج که مرا بر ساحل روحم ببرد… ای دریغا سنگهای فرسایش راه عبورم را بر من و روح و تنم می بندند!!!و یک برخورد سنگین و حسرت یک لحظه رویای رنگین…ای دریغا در سقوط زندگی افتاده ام از چاله در آمدم و بر چاه افتادم… کاش یک دم،دم می رمید از بازدم!!!
…
ترجیح میدم برای تمام حرفایی که میخواستم تو این پست بزنم سکوت کنم و سکوت کنم و سکوت کنم …تا کی نمیدونم تا کی میتونم نمیدونم…
…
(no need to argue(The Cranberries
این آهنگ خیلی برام عجیبه یه آرامش سنگین بهم میده
…

به نام خدا
…
غروب شد دلم گرفت داشتم خفه میشدم،گوشی رو ور داشتم شماره الهامو گرفتم.من: الهام بریم شمع روشن کنیم دلم گرفته.الهام:بریم.
زود لباس پوشیدم فکر کنم ۵ دقیقه طول کشید.۲ تا شمع ور داشتم… رفتم دنبال الهام… مسجد تاریک …شمعها روشن…چه آرامشی…صدای نوحه خونم بلند…یه حس پرواز…نشستیم شمعامونو روشن کردیم…به سوختنشون نگاه کردم تو دلم با خدا حرف زدم…اشکم ریختو شمعم خاموش شد…دوباره روشنش کردم…
این دفعه حواسم بود اشکام این ور تر بریزه…اونجا یه سوال از خدا کردم.گفتم:خدایا یعنی انقدر گناه کارم؟؟؟یعنی از اونا هم بیشتر؟؟؟چرا نگاهم نمیکنی؟؟؟چرا آدم بدا به همه چی میرسن؟؟؟؟چرراااااااااااااااا؟؟؟از خدا هیچی واسه خودم نخواستم فقط سوال داشتم…شام غریبان امسال واسه من خیلی غریبانه گذشت…
واسه یه بندهء خدا هم دعا کردم که خوشبخت بشه…
…
یه پسر کوچولو یه کم اون ور تر ما نشسته بود با عشق یه عالمه شمع دورش چید…تا اینکه ۴ تا پسر بزرگ تر اومدنو اذیتش کردن شمعاشو ازش گرفتنو زدنش…پسرای دیگه هم که ماشالله دیوارن…پاشدم رفتم جلو…یه داد زدم و دعواشون کردم دوییدن رفتن…به اونم که اسمش علی بود گفتم:بیا کنار ما بشین من مواظبتم…دوباره اومدن سراغش که اذیت کنن.گفت:خاله اومدن(نمردیمو خاله هم شدیم) پاشدم ۲ تاشونو پس گردنی گرفتم دوتای دیگه هم موقع فرار به خارای درخت گیر کردن گفتم:این چوب خدا بودا…
…
خدایا بهم کمک کن …میدونی که چه قدر بهت احتیاج دارم…شدیدا برام دعا کنید…
….
عکسایی که گرفتم.البته بیشتر هستنا…

*دسته انزلی چیهای بوشهر*

و اینم یه عکس دیگه قصد تبلیغ آدیداسو نداشتما!!!

میگ میگ
به نام خدا
…
..
.
من مانده ام تنهای تنها…من مانده ام تنها میان سیلِ غم ها …
گل پونه ها نا مهربانی آتشم زد…گل پونه ها بی همزبانی آتشم زد…
می خواهم اکنون تا سحر گاهان بخوانم…
افسرده ام …دیووانه ام… آزرده جانم…
گل پونهای وحشی دشت امیدم وقت سحر شد…
خاموشیِ شب رفتو فردایی دگر شد…
….
..
.
دیروز تولد اینجا بود…قایقران کوچولو اینجا ۱ ساله شد…پارسال این روزا…بدترین روزا بود امسالم شبیه پارسال میمونه…(لعنتی)
به نام خدا
…
نیروی عصیان،سراپا خشمم،خاکستری روی آتش،آتشی زیر خاکستر،انسانی زیر خاکستر…
همیشه تو زندگیم از آدمایی که کردارو ذاتشونو پشت نمازو دینو چادرو هر چیزه دیگه ایی قایم کردن متنفر بودم…
همیشه سعی کردم هرچی هستم باعث شکستن دل کسی نشم…همیشه سعی کردم به کسی که بهم بدی کرد خوبی کنم اینو از پدرم یاد گرفتم…
اینو با تمام وجود درک کردم دیدم پاکی آدما به جای مهر روی پیشونی شون نیست…در واقع سیاهی دلشونو نشون میده…
*هههه من فقط الان میخوام بزنم داد از رویای خودم بیام بیرونو برم به خواب الان همه چی خوبه من تنها چیزی رو که میخوام انتقام از کسایی که دارن از گذشته می یان*
فردا میخوام برم قایق بر دارم بندازم تو آب…روز حرف زدن با دریا فرداست…امروز پارومو از کاور در آوردم دست کشیدم رو گیریپی که بسته بودم…پاره پاره بودو محکم.گیریپشو عوض کردم نمیدونم چرا اما با یه حس خوب پارومو شستم خشک کردم گذاشتم تو کاور…
…
پارومو میخوان بگیرن یعنی هی پیغام میدن از اینو اون که پارو رو ببرم…هر وقت تونستین بچه رو از مادرش جدا کنید پارو رو هم میتونید از من جدا کنید؟؟؟لطفا برای گرفتن پارو به خودم زنگ بزنید.شماره هم داری…ممنون.
محرمم رسید یادش به خیر سالای قبل انزلی بودم با بچه ها …هی خدا چه روزایی بود همیشه فکر میکردم همه چی خوب پیش میره فکر نمیکردم این طوربشه…اما خدایا یه سوال دارم چرا الان که من بی خیال تیم ملیو قایقو پارو شدم از همه جا کسایی که حتی منو نمی شناسن زیاد میگن پارو بزن…چرا دارن منو میبرن سر تمرین؟؟؟چرا ازم قول میگیرن دوباره شروع کنم…باید این کارو بکنم؟؟؟
میگ میگ

به نام خدا
من به بی معرفتی سرنوشتم ایمان آورده ام…
…
چرا اینجا برف نمی یاد…چرا ایمجا بارون نمی یاد…بری زیر بارون خیس شی…کسی هم نباشه که بگه دیوونه میمیری بیا زیر چتر…کدوم چتر؟؟؟
پارسال این موقع ها اردو بودم از خواب پاشدیم دیدیم برف اومده لباس پوشیدیم رفتیم برف بازی با نظرات شِفِر(مربیمون) یه آدم برفی درست کردیم…
دریاچه یخ زده بود. سرد بود. امروز فهمیدم من دارم زندگی میکنم اما هر روزم با خاطرهء همون روز اما تو سالی که گذشت داره میگذره…یعنی همه چی مثل پارسال داره برام اتفاق می یوفته اما تو رویا…من هنوز پارو میزنم هنوز بهترین ۲۰۰ تارو میزنم با تمام وجود اما تو خیالم…
…
دلم میخواد دورم شلوغ باشه همه بگن بخندن منم از خندهء اونا بخندم…
…
دلم یه چیزی میخواد یه قایق کاغذی آبی رنگ میخوام بندازمش تو دریا فوتش کنم بره جلو کم کم غرق شدنشو ببینم.تا خوب بفهمم که چه طور قایقم غرق شد.
…
داشتم درس میخوندم ،یه هو گفتم:مامان دیگه نمیخوام درس بخونم.مامانم با خنده گفت:میدونی چیه؟؟؟
گفتم:چرا میخندی؟؟؟نخند جدی میگم.گف:میدونم جدی میگی…بچه که بودی تا حروف الفبارو کامل یاد گرفتی یه روز جدی گفتی مامان من که دیگه حروفو یاد گرفتم میتونم کتاب داستان بخونم دیگه نمیخوام مدرسه برم…همون موقع فهمیدم چه(…)هستی.کلمهء داخل پرانتز سانسور شد.
…
بچه بودم دلم خوش بود به ۱۰۰ تا کتاب داستانی که بابام تا کارنامهء کلاس اول دبستانمو گرفتم برام خرید.چه حالی کردم.همشو ۱۰ بار خوندم.
اما الان همش به پاروم نگاه میکنم که بازم بابا داد دستم…اما الان رو زمینِ نگاهش میکنم.ازم میخواد که بگیرمش تو دستم.اما دستام توان گرفتنشو ندارن.
…

اینم آدم برفیِ پارسال دریاچه آزادی.

اینم از نمای دور آدم برفی مون تنها روی صندلی نشسته بود…
منم خیلی شبا که دلم میگرفت میرفتم تنها روی این صندلی میشستم به دریاچه نگاه میکردم…
مگ مگ
به نام خدا
…
آفتاب که رفت،من می مانم و شب زنده داری و اشک…دوست دارم که به گوشه ایی بنشینم و با دل خویش خلوت کنم…
دیگر میخواهم بعد از این یکچند خاموش بنشینم.میخواهم بعد از این از سوز درون خود با کسی سخن نگویم…زندگی را از نخست برای من بد ترجمه کردند،زندگی را یکی مرگ تدریجی نام نهاد.یکی بدبختی مطلق معنی کرد.یکی درد درمان ناپذیر نام نهاد…میخواهم بعد از این از سوز درون خود با کسی سخن نگویم…میخواهم بعد از این اگر می سوزم پیش خود بسوزم.اگر درد می کشم پیش خود درد بکشم.اگر آه بر می آورم چنان بر آرم که کسی جز من نشنود…
…
امتحانا رو دارم پشت سر میذارم به سختی…سر جلسه امتحان همه چی یادم می یاد…جز جواب سوالا…
دریا یه امانتی پیش من داره…۳ تا دفتر که خاطرات اردو مو توشون نوشتم…میخوام یه روز سوار قایق بشم پارو بزنم برم وسط دریا…بدمشون به آب…شاید خاطرات گذشته رو فراموش کنم…این روزا فهمیدم کسایی که عاشق قایقو پارو بودن همشون زخم دیدنو شکستن…
سونی(کاپیتانم)تحمل کن…یه روز منو تو حقمونو میگیریم…خیلی میخوامت…سونی هنوز اشکای روز آخرت وقتی یادم می یاد دیوونه میشم…اون مسئولین بی احساسی که دلیل اشکامونو نفهمیدن…سونی جونم منم یادم مونده روزای سرد اردو تو کانکس…دستای یخ زدمون…شبای تنهایی مون…
….
من غرق شده ام…در میان توفان خشمگین سرنوشتم…من غرق شده ام در میان خاطرات گذشته…
من گم کرده ام آینده را…من خودم را گم کرده ام…
از یابنده تقاضا می کنم اگه دیدش دستش رو بگیره بیاره تحویلش بده…!!!
…
