شبها

sarvenaz | قایقرانی | جمعه, اسفند ۱۰م, ۱۳۸۶

به نام خدا

گیسوی ماه شانهء زمین را ناز میکند، و ستاره ایی چشمک زنان در یک گوشه ء تاریک افق گرد خویش می چرخد…هیچ صدا از هیچ گوشهء زمین به گوش نمیرسد و برودت سکوت تمام صداها را منجمد کرده است.آفتاب که رفت،من می مانم و شب زنده داری.دوست دارم که بگوشه ای بنشینم و با دل خویش خلوت کنم…همینکه آفتاب میرود و آسمان تاریک می شود و شب پدید می آید .ستاره ء اشک به من سر میزند و دل درد کشیده ء من بفغان می آید ….شبهای من یدن گونه می گذرد.

من از آن روز که دلم شکست،از آن روز که سرمایهء زندگی خود را از دست دادم،- سعادت و خوشبختی خود را با یک ((نه)) یک ((نه)) ی خانمان بر انداز که از دهان مردی حسود و کوتاه نظر بیرون آمد،؛از دست دادم.شبهارا بدین گونه می گذرانم.و روز ها را بامید فرا رسیدن شب،بشام می رسانم…

خلقت من برای چه بود؟اینهمه قانون و فلسفه که به نام دین و بنام هزار چیز دیگر بپای بشر بسته اند برای چیست؟؟؟نیکوکاری را پس به چه چیز تعبیر میتوان کرد؟؟؟اصلا زندگی چیست؟؟؟اگر خوشبختی و سعادت  در نیکو کاریست پس باعث اینهمه بدبختی و ناکامی من چیست؟؟…منکه به کسی بدی نکرده ام منکه دلی از برگ گل نو شکفته پاکتر دارم.منکه جانی را سرد نکرده ام منکه چون شمع بشب تار کسی نخندیده ام.منکه همیشه به خاطر روشنایی دیگران سوخته ام…

پ ن ۱: گفتم شاید ننویسم اما خوب دیدم تنها جایی هست که خودمو خالی  می کنم …برگشتم مثل همیشه….

پ .ن ۲: امشب استرس دارم مثل  اون موقع ها شبی که فرداش تست  داشتم از استرس بیدار میموندم….چه قدر دلم هوس کرده که بشینم تو یه k۴ خوب…با رفیقای قدیمی…

پ. ن ۳: در میان طوفان هم پیمان با قایقران ها گذشته از جان باید بگذشت از طوفان ها ….

پ. ن ۴: دریای وجودم آرومِ .زندگی برام آرومِ .همه چی آمادست واسهء یه زندگی شیرین.اما لعنت به این خاطرات…که تمام زندگی منو ازم گرفتن…لعنت به تمام فرشته های سیاه زندگی من .

پ . ن ۵: تو این دنیا یکی هست که جونمو واسش میدم اونم مامان گلم ِ.عشقم تولدت مبارک(با تاخیر).تنها رفیق این روزام حتی کسی که همبازیم شده مامان جونم ِ.عاااااااااااااااااااااااااااشقتم….

مگ مگ

ققنوس

sarvenaz | قایقرانی | دوشنبه, بهمن ۲۹م, ۱۳۸۶

به نام خدا

 … 

این منم که با خاکستر خویش رویشی دوباره را به ارمغان می آورم…!!!

 بعضی وقتا یه چیزایی باعث میشه که احساس و وجودتو بریزه به هم.اونم من که روحیهء خیلی حساسی دارم …قبلا وقتی از چیزی می ترسیدم پشت مامان یا بابا خودمو پنهون میکردم اونا از حقم دفاع میکردن….اما حالا مثلا بزرگ شدم…هیچ وقت نتونستم حقمو بگیرم. هر کی از کنارم رد شد یه خنجر نامردی به دست گرفتو گفت:بزار یه ضربه هم من بزنم…می زدو میرفت…الان شدم همون بچه کوچولویی که همیشه وابسته بود به مامانش.رفتن تا مدرسه واسم سخت شده.از ایستگاه تا مدرسه فقط ۱۰۰ مترِ همه پیاده میرن اما من اگه تنها باشم نمیتونم برم.تو خیابون راه میرم مردمو با کینه نگاه میکنم.نمیدونم چرا آدما تو چشم من مثل فرشته های سیاهن… دیشب تا ۱:۳۰ داشتم فیلم سنتوری رو نگاه میکردم.فیلمی که توش پر از حقیقت ِ.اما اعصاب منو بهم ریختو صدای محسن چاووشی هم اشکمو در آورد…این همون چیزی بود که منو از خودم بی خود کرد….هزار بار این آهنگو گوش کردم و همش فکر میکردم به اینکه چه طور این جوری شدم…کجای سرنوشت،کیا باعث شدن من دل از همه چی ببرم….جوابایی که خیلی وقته پیدا کردم من فقط دنبال راه حل می گردم…با خودم فکر کردم این آهنگ چه قدر برای من جذاب ِ البته چون چاووشی با صدای آرومش خونده …

 من با زخم ِ زبونات رفیقم مرهم بذار با حرفات رو زخم ِ عمیقم …

با توام که داری به گریم میخندی کاش میشد بیایو به من دل ببندی…

تنهااااااااا بودن یه کابوس ِ شوووم ِ کار ِ دل نباشی تموم ِ …

 پ. ن ۱:دیروز باز هم از فدراسیون زنگ زدن به گوشی بابا شمارهء دفتر هیئت  قایقرانی اینجارو میخواستن بابا گفت:من خیلی وقته باهاشون همکاری نمیکنم اما دخترم داره و منو صدا زد این بار با صدای بلند گفتم:مگه دفترچه تلفنم.هروقت نیاز دارن زنگ میزنن. فقط به خاطر بابا شماره رو دادم.یه بار دیگه زنگ بزنید خود دانی من دیوونم از شماها هم نفرت دارم اینو میفهمید؟؟؟؟

پ. ن ۲:شاید دیگه ننویسم.شاید این خداحافظی باشه.نمیدونم.من فعلا هیچی نمیدونم.

پ. ن ۳:دلم میخواد برم یه جایی که تنها باشم اون وقت همهء گذشتمو فریاد بزنمو از ذهنم بریزم بیرون تا فراموش کنم تمام نامردی ها رو برای همیشه تمام آدمایی که تو گذشتم نقش داشتنو میخوام فراموش کنم.جز چند نفر و تنها رفیقم که شاید الان نیست اما یادش همیشه با من هست…

میگ میگ

دوست داری بخون.دوست نداری هم به سلامت.

sarvenaz | قایقرانی | چهارشنبه, بهمن ۲۴م, ۱۳۸۶

به نام خدا

 لطفا اگه نظر میدید نصیحت نکنید کار من از نصیحت گذشته.میدونم شاید خیلی از شماهایی که اینجا رو میخونید شاید بگید اینم خوشی زده زیرِ دلش.اصلا حوصله بحث با کسی رو ندارم.من اگه مینویسم.از یه چیزی پرم.از یه چیزی که شاید تو نفهمی چی میگم.من فقط واسه دلِ اون چند تا قایقرانی مینویسم که تک تک کلمات این سایتو درک میکنن.اگه تا اینجارو خوندی تا آخرشو بخون لطفا.

 …

آماده میشم برای نوشتن.میخوام بنویسم.نمیدونم چی از آب در می یاد.واسه نوشتن اول یه نفس عمیق می کشم.آهنگِ سایتمو میذارم در اتاق رو میبندم تا اگه حالت چهرم به هم ریخته شد.مامان نشینه غصه نخوره.تا اگه بابا اومد خونه یه وقت نبینه دختر کوچیکش به انتها رسیده.تا یه وقت خودشو مقصر ندونه که چرا منو برد سمتِ قایقرانی.تمام خاطرات رو جلو چشمم می یارم.اونایی که خوبه که هیچ اما اون عذابای روز آخر…این روزا با کسایی آشنا شدم که اونا هم قبلا قایقران بودن و دقیقا به خاطر آدمایی که تو اون دریاچه بودن یه جور کنار رفتن.زندگی من یه جور با قایقو پاروم گره خورده یه جورِ بد.حرف من اصلا این نیست که برگردم تو اون محیط تیم ملی.نه.حرف من این که هیشکی از منِ ورزش کار دفاع نکرد نه تنها من حتی کاپیتانم و خیلی های دیگه.اونم به خاطر رفتارهای مربی هایی که سرِ عقده بازی و اینکه ثابت کنن از مربی های خارجی بهترن حاضر شدن چند تا بچه رو گوشه نشین خونه کنن.ماشاالله همه هم تحصیل کرده هستنا.منم الان مربی هستم ۳۰ تا هم شاگرد دارم.من ۱۸ سالم هست اما اینو خوب فهمیدم با تمام وجود درک کردم که یه رفتارِ اشتباهم میتونه اون ورزشکاری که ممکنِ کسی بشه تو این رشته رو خورد کنه.پس با اطمینان میگم از تویی که داری فوق لیسانس تربیت بدنی میگیری بیشتر میفهمم.تو میدونی تمرین زدگی یعنی چی؟؟؟من میدونم.با تمام وجود احساس کردم.رفتم کتاب خوندم.از خیلی ها پرسیدم.تو حتی اینم نمیدونی.یکی میگه:زنا خطرناکن.من موافقم زنا خیلی خطرناکن.چون میتونن با تمامِ بی رحمی یکی رو خورد کنن تا فقط اون حس پیروزی رو تو وجود خودشون حس کنن.

پ. ن ۱:من هنوز منتظرِ زنگ اون مسئول هستما.هنوز زنگ نزده.فکر کنم اگه دوباره شماره رییس هیئتمون رو بخواد زنگ میزنه.

پ. ن ۲:خانم مربی (تهرانی) حالشو می بریا الان دیگه هیچ شهرستانی تو تیم ملی نیست.حال کن.خدا بزرگِ.امیدوارم اون دنیا خدا جواب یه سوالو ازت بخواد.

پ . ۳:شنیدم همکاران عزیز فدراسیون قایقرانی یه این جهنم سر میزنن و نوشته های منو میخونن.جالبِ حقو هم به من میدن.بابا نظر بذارید با هم بچتیم.خوبه بیاید بخونید شاید یه کم از رفتارای زشتتون خجالت بکشید البته بعضی هاتونم.راستی مدارک منو لطفا دو دره نکنید(سند خونه و چک و گذر نامم) تابستون میرسم خدمتتون.

پ. ن ۴:یکی ار رفیقام تیم ملی تکواندو بود اونم به خاطر تبعیض مربی تهرانی کنار گذاشت.اما از فدراسیون زنگ زدند و برش گردوندند.خوش به حالش چه توجهی…کف میکنیم…!!!با ما حتی خداحافظی هم نکردن.فقط گفتن:خواهشن واقعیت رو به کسی نگیا.خودتونو بزنید به اون راه.واقعیت هم چال کنید تا آبروی بعضی ها نره…ما هم مثل بچه های خوب گفتیم:چشب.اما من خیلی سرتق هستم.باید یه روز حقمو بگیرم.

پ. ن ۵:بقیه این بحثو میذارم واسه پست بعدی.پست بعدی یه سری حرف دارم.واسه منم دعا کنید.شاید سرِ عقل بیام …و به روی زندگی لبخند بزنم.و با سرنوشت آشتی کنم. مگ مگ.

 

 

sarvenaz | قایقرانی | یکشنبه, بهمن ۲۱م, ۱۳۸۶

به نام خدا

انتقام تمام دل مردگی هامو میگیرم…!!!

ابری ترین تنهام. خدا داغِ مرا رنگ دگر کن.پس کی شود قلبم رها از این غم های جان سوز.آخر چرا با دردو غم دل آشنا شد.دیووانه بود ای دل .دیووانه بود این دل چرا دیووانه تر شد.چون مرغکی بی بالو پر تنهای تنهام،در سینهء فراموشی رها شد.دیوانه بود این دل چرا دیووانه تر شد.آخر دلم پژمرده شد،افسرده شد چون شاخه ایی افتاده در دامان آتش در شعلهء سوزندهء غم ها فنا شد.دیووانه بود این دل چرا دیووانه تر شد.

امروز بعد از ۸ ماه سوار کایاک شدم.پارو زدم.هنوزم ۲۰۰ مترامو با سرعت دست بالا میزنم.عجیب بود.یه لحظه فراموش کردم که دیگه قایقران نیستم.وسط دریای آبی.آب سرد.آب پاک.هنوزم حس می کردم زیرِ قایقم کوسه داره می یاد.اولش به خودم خندیدم بعد یه کشتی شکسته دیدم که غرق شده بود اما نصفش بیرون بود.موندم رو به روش نگاهش کردم آفتاب خوشگل می تابید لذت میبردم.کشتی شبیه من بود.غرق شده ایی که منتظره شاید یه روز از گِل بکشنش بیرون…هنوز اُمید داشت…خودمو حسابی خالی کردم.یک بارم خدارو با صدای بلند صدا زدم گفتم:خدایا میبینی من همونم همون دختر کوچولوی شیطونو بازیگوش.همون که می خواست با پارو زدنش باعث افتخار پدرش بشه.همون که به عشق باباش تو این دریا پارو زد تمرین کرد تو گرمای تابستونِ بوشهر با این که ضعیف بود می یومد تمرین بعد از تمرین از شدت گرمای زیاد گرما زده میشد می یوفتاد.بچه ها رو صورتش آب میریختن تا حالش جا بیاد.آره همون که دعا میکرد کمکش کنی تا پدرش به وجودش افتخار کنه.تا بتونه یه زره از زحمتای پدرشو جبران کنه.آره من همون قایقران کوچولو هستم.اما میبینی خدا میبینی چه به روزم آوردن؟؟؟ آرزوهامو چی کردن؟؟؟میبینی خدا؟؟؟چرا ساکتی پس؟؟؟به دریا نگاه کردم.گفتم:دریا منو می شناسی؟؟؟من همونم که وقتی چپ می کردم.کلی جیغ میزدم.همون که از کوسه هایی که تو آبهای تو خونه دارن می ترسید.حالا شناختی؟؟؟ترجیح میدم بقیه گفتگومو با خدا و دریا ننویسم…

من هنوزم دوست دارم سوار تاب بشم یکی منو هُل بده…تاب تاب….خدا منو نندازی….

بزرگ شدی قایقران کوچولو.یادته دوست داشتی بزرگ شی.تا بتونی تو مسابقات بزرگسالان تو ۲۰۰ متر مقام بیاری؟؟؟یادته؟؟؟یا یادت بیارم؟؟؟الان چی شده که دوست داری کوچیک شی؟؟؟

مگ مگ

sarvenaz | قایقرانی | شنبه, بهمن ۲۰م, ۱۳۸۶

به نام خدا

هم چنان پیش میروم تا مرز یک مرگ شیک تا مرز ماندگاری…!!!

پ. ن ۱:رفیق خداحافظ میدونی یعنی چی؟؟؟تو خواستی.من نخواستم.امیدوارم یه روز از این غروری که داری سرت به سنگ بخوره.

پ. ن ۲:من از الان خودم بدم می یاد.از اینکه الکی میخندم بدم می یاد از اینکه الکی گریه میکنم بدم می یاد…آره من از این زندگی هم بدم می یاد.

پ. ن ۳:من به اون بچه ایی که بی غم داره زندگی میکنه حسرت میخورم.کاش بزرگ نمیشدم.چه زود طعم دردو چشیدم…چه زود شکستم.چه زود کم آوردم.

پ. ن ۴:این روزا من رسیدم به یه بن بست .بهش میگن بن بستِ زندگی.اطرافیان دارن منو هُل میدن جلو اونا دیوار بن بستو نمیبینن.فکر میکنن دارن به من کمک میکنن.آخه تعدادتونم زیاده دارم لِه میشما…

پ.ن ۵:دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره.لبای خوشکیدم حرفی واسه گفتن نداره.چشای همیشه گریون آخه شستن نداره .تنِ سردم دیگه جایی برا خفتن نداره.دیگه قوزک پا یاری رفتن نداره…

پ.ن ۶:دردی که من میکشم اگه کوهم می کشید زره زره می تکید قطره قطره می چکید…

..

.

خدایا

sarvenaz | قایقرانی | پنجشنبه, بهمن ۱۸م, ۱۳۸۶

به نام خدا

هر روز که از خواب پا میشم میگم خدایا امروز تا آخرش خوب باشه …وقتی میخندم میترسم این خنده زود تموم شه.سخته.خیلی.خدایا از همون موقع که دبستانی بودم خیلی خوب درک میکردم .زندگیرو.سختی هاشو.شاید واسه همین بود اکثرن دوستام از خودم بزرگتر بودنو من یه جور سنگ صبورشون بودم.از درداشون گریه میکردم.انقدر حرفاشونو تو دلم نگه داشتم که این دل دیگه الان پر شده جایی نداره دیگه.پس خودم چی؟؟؟ جایی واسه حرفای خودم تو دلم نمونده…کاش این درکو نداشتم کاش …کاش نمیفهمیدم که درد زندگی چیه ؟؟؟دخترای هم سنو سالِ خودمو میبینم درگیرِ خوشو بِشو تفریحو حالا کارایی که این دخترای دورهء من میکنن هستن .اما من …خدایا من از یه چیزایی متنفرم که تو این دوران آدما خیلی بهش اهمیت میدن.من نمیتونم ببینم اون پرندهء بی گناهی که تو آب افتاده داره بالا پایین میره.واسه همینِ میزنم به آب تا نجاتش بدم.خدایا من نمیتونم پی خوشی خودم باشم در حالی که میدونم ۲۰۰۰ تومنی که من الکی پولِ آژانس میدم میتونه یکی رو سیر کنه.من زیادی واسه همه دارم غصه میخورم.خدایا اینو تو کلهء آدمات فرو کن که همه چی پول نیست.من از این دخترایی که عاشق پولِ پسرِ میشن یا بر عکس بدم می یاد.اینا دیگه عشقو الکی کردن…من چه طوری به رفیقم کمک کنم در صورتی که خودم به آخرِ خط رسیدم؟؟؟دیگه دلم میخواد یه کم به خودم فکر کنم.اما چی کنم که نمی تونم ببینم آدمای دورو ورم دارن غصه میخورن یا سختی میشکن.به فکرِ خودم باشمو غصهء اونا رو نخورم.

قبلا وقتی یه چیزی ناراحتم میکرد یا غمِ دنیا رو دوشم بود عینکمو میزدم میرفتم تو آب ضربه های پارو رو محکم میکوبیدم تو آب یا پارو رو میزدم رو آب قطره های آب می پاشید رو خودم دیوونه میشدم.گریه میکردم اما همتیمی هام نمی فهمیدن که من دارم از ناراحتی اون طور پارو میزنمو یا دارم گریه میکنم.اون جوری خودمو خالی میکردم.اما حالا ؟؟؟حالا چی کنم که انقدر پُرم از دنیا؟؟؟

پ.ن :این روزا جای خالی آبجیرو بیشتر احساس میکنم.خیلی تنها شدم این روزا…

پ.ن ۱:باید تمرین کنم این تنهایی رو.باید بتونم بلند شم.آره تنهایی باید بتونم.

پ.ن ۲:امروز یکی یه عالمه بهم پاستیل داد(خیلی دوست دارم پاستیل) خوشحال بودم که میخوام بشینم و با خیال راحت میل کنم اما دونه دونه رو با بغض خوردم.هنوز یه چیزایی از دوران کودکیمو دارم مثلا اینکه با یه پاستیل یا اسمارتیز.یا چی توز فلفلی یا با یه دونه شکلات انگار تمام دنیا دستِ منِ…

پ.ن ۳:من یادم می یاد وقتی کوچولو بودم بابا از اداره می یومد اول باید دنبال من میگشت تا پیدام کنه بعدم بغلم کنه و شکلاتمو بهم بده.اقدر خنگ بودم هر دفعه یه جا قایم میشدم.بابا هم خیلی راحت منو پیدا میکرد.شبا وقتی همه خواب بودن میرفتم یخچال رو باز میکردم شکلات میخوردم.انقده کیف میداد.کی فکر میکرد منی که از درو دیوار بالا میرفتم حالا این طور…دلم واسه اون روزا تنگ شده…خیلی خیلی خیلی زیاد.

پ.ن ۴:من این روزا خیلی دلم میگیره زیاد.(اگه الان مربیم بوشهر بود میگفت:چنته بریز باز شه.)

نمونده از جوونیام نشونی پیر شدم پیرِ تو ای جوونی

sarvenaz | قایقرانی | دوشنبه, بهمن ۱۵م, ۱۳۸۶

به نام خدا

روی سنگ قبرم بنویسید:او قربانی افکارش شد…!!!

هیچی به این اندازه خوشحالم نمیکنه که وقتی خوابم با صدای خوشگلِ اون از خواب بیدار شم.اونم وقتی اومد بالا سرم و صدام زد.ترسیده بود شاید و بازم نیاز به این داشت که بغلش کنمو یه کم نازش کنم تا آروم شه.فکر بد نکنید بابا.خواب بودم درِ خونه باز مونده بود دو تا بچه گربه هام اومده بودن داخل اون که شکمو هستش رفت آشپزخونه.اما اونی که خیلی به من وابسته ترِ اومدِ بود اتاقمو پیدا کرده بود. اتاق تاریک بود میو میو از جا پریدم گفتم:ای ول حتما آقای اعزرائیل اومده شکل گربم اومده نترسم اما نه اعزرائیل که سرتق نیست تا صدامو شنید اومد بغلم.انگار تنها کسی که یک روز منو نبینه نگرانم میشه فقط پیشیِ.حداقل تو یکی خیلی با معرفتی …اگه از اینجا برم میدونم تو هم آواره میشی…!!!گربه صفت یعنی چی؟؟؟گربه های من بی صفت نیستن اصلا!!!حداقل اگه بهشون غذا هم ندن بازم همیشه پیشم میمونن!!!

امروز با رفیقم(الهام)رفتیم تربیت بدنی من کار داشتم.حدود ۸ اینا بود کارامون که تموم شد.اومدیم بیرون از ساختمون که بریم صدا و سیما.یه لحظه نگاهم به جلو افتاد دیدم دو تا از این افغانی ها نمیدونم شایدم از این ترکا هر چی بود از این داهاتیا بودن تو یه ۴۰۵ سبز نشسته بیدن.با اون سیبیلای گنده و زشتشون کمین کرده بودن مثل آدم دزدا.گفتم:الی جلو رو نیگا کن.گفت:واااای عین آدم دزدان.رنگِ دوتامون شد زرد.گفت:بریم اون ور خیابون بدو تو این گیرو دار دکمه شلوار الی خانمم هم افتاده بود با اون کفش پاشنه بلندش!!!خلاصه تا دیدن ما رفتیم اون ور اومدن اون ور با ماشین ما هم نامردی نکریدم تا اونا رفتن ما برگشتیم این ور و اونا مجبور بودن کلی راه برن تا دوباره دور بزنن!!!هه هه هه …انقدر خندیدیم خوشحال بودیم که آقا دزدارو دو در کردیم!!!بچه که بودم مامان همیشه منو از دزدا میترسوند.هنوزم که بزرگ شدم بهم میگه میدزدنت.مامان دیگه هیچی نگو آخه حرفات همش راست میشه…واقعا به حس مامانم دارم اعتقاد پیدا میکنم…!!!

پ.ن : فقط چند تا شنا سوئدی رفتم تا بچه های یاد بگیرن.تمام بدنم درد میکنه.مثل اون موقع ها.از این درد لذت میبرم.

پ.ن ۱: این روزا دوستام همش راجع به ولنتاین حرف میزنن(نمیدونم درست نوشتم یا نه حوصله هم ندارم از کسی بپرسم).همه خویشحالن که میخوان کادو بگیرن کادو بدن!!!من هر سال فقط (نعیمه جونمو نغمه جونم)فقط بهم تبریک گفتن!!!اما منم دلم کادو میخوااااااااااااد!!!

پ.ن ۲:دارم آلبوم محسن چاووشی رو گوش میدم.همون آلبوم قدیمیش که باهاش کلی خاطره دارم.همونی که منو نغمه جونم وقتی میرفتیم ماشین بازی با صدای بلند گوش میکردیم.بی اعتنا به آدمای اطراف غرق میشدیم تو خاطرات دو نفریمون…مگه بهت نگفته بودم؟؟؟؟

پ.ن۳:رفیق من سنگ صبوره غمها به دیدنم بیا که خیلی تنهام هیشکی نمیفهمه چه حالی دارم چه دنیای رو به زوالی دارم…

میگ میگ

زشته خوشگل نیست اما گربه صفتم نیست!!!

sarvenaz | قایقرانی | شنبه, بهمن ۱۳م, ۱۳۸۶

به نام خدا

 …

 کاش همه رفتنی نبودن کاش میشد بعضی از فضولارو خفه کرد.آخه چرا باید همیشه تو موقعی که همه چیز تو بهترین حالتشِ یه اشکالی پیش بیاد. چه قدر ساده گم شدم من خودم رو از آدم ها دور کردم حالا بیشترش میکنم نگاهشون یه حالتیه دلاشون کثیفِ دهنشون بوی لجن میده …

اگه میتونستن جایه قاضی حکم قصاص بهم میدادن. این جور آدما هستن که باعث میشن حالت از خودت بهم بخوره. آدم هایی هستن که هیچ وقت شایستگی قضاوت کردن از خودشونو نداشتن.اما به تو که میرسن فلسفه حضورت در زندگی رو با فلسفهء حضور گه در روده ها یکی میدونن…

با حرفاتون میخواین ثابت کنید شماها بی گناهید.دلم میخواد تک تکِ کثافت کاریاتونو بنویسم تا بقیه بفهمن تو اون دریاچه به جای آب ذلال پر از آب کثافتِ…مثل کرم میمونید که تو یه جای در بسته دارید تو هم دیگه می لولید.اَه بوی گندتون تا اینجا هم رسیده.نه تنها اینجا تا همه جا.حالم ازتون به هم میخوره.تو روی آدم ادای آدمای خوبو در می یارید.شماها هیچ کدوم عشق قایقرانی و تیم ملی رو ندارید یه مشت کرمید که فقط به خاطرِ کثافت بازی هایی که اونجا میشه موندید.خیلی مونده تا از کارای من سر در بیارید.هنوز جوجه اید.من نیازی به بنده های خدا ندارم.چون همیشه خدای خوبم پشتم بودم حتی تا لبِ پرتگاه منو برده حتی پرتمم کرده اما میدونید بهم دوتا بال داده.منم پرواز کردم.خدا دوستون نداره که موندید اونجا میخواد انقدر گناه کنید تا حالتون بدن جا بیاد.میدونید که این دنیا فانیِ اصل زندگی اون دنیاست.هرچند شماها انقدر کثافت شدید که این دنیا رو ترجیح میدید.عجب.به قول یکی از بچه ها:انقدر خوشحالم که با این همه بدبختی ها و مشکلات زندگی یه مشت گه دارن فکر میکنن که من الان دارم چی کار میکنم.راستی الان دارم میخورم بیسکیویت با آب میوه!!!خدایا شکرت.حالا میفهمم خیلی دوسم داشتی…

 (این متن به نوشتهء پایین هیچ ربطی نداره.این متن بالا رو واسه برو بچه های تیم ملی نوشتم تا یه کم به خودشون بیان.از دوستای گلم که می یان اینجا رو میخونم به خاطرِ بی ادبی هایی که تو این متن کردم معذرت میخوام.)

….

 ۵ شنبه دراز کشیده بودم فکر میکردم به تمام چیزایی که گذشت.تلفنم زنگ خورد.من:بفرمایید؟ اون:سلام سروناز جان خوبی؟من(فقط یه نفر این طور منو صدا میزد دوست نداشتم بشناسمش):نه نشناختم شما؟ اون:حالا دیگه مارو فراموش کردی؟ من:شناختم.نه این شمایید که منو فراموش کردید.تو دلم گفتم:حتما بازم شماره تلفن رییس هیئتمونو میخواد.آخه بعد از اینکه از اردو اومدم بیرون ۳بار این شماره رو به ایشون دادم اما حتی نپرسید داری چی کار میکنی؟اصلا زنده ایی؟؟؟ ای بار حرفِ سایت شد که گفت:می یام نوشته هاتو میخونم.خوبی چی کارا میکنی؟من:پر از کینه بودم بغض کردم داغ کردم تو سرما رفتم تو حیاط واستادم گفتم:خوبم نفس می کشم.گفت:میدونم توقع داشتی همون طور که اتفاقا زود می یوفته زودم همه چی درست بشه.ما باید تورو مثل یه دختر بچهء ۱۶ سالِ درک میکردیم.حق باتو بود.داشتم آتیش می گرفتم.گفتم:من ۱۸ سالمِ در اصل ۱۹ سالم هست.من بچه نیستم خانمِ …. تو اردو های شما انقدر بدو خوبو دیدم که پخته شدم.میفهمم بد چیه میفهمم خوب چیه.۱۸ سالم هست اما تو اون اردوها مثل یه دختر ۲۵ سالِ پیر شدم به همون اندازه میفهمم درک میکنم.براشون مهمون اومد.گفت:حتما بهت زنگ میزنم منتظرم باش.چند مین بعد زنگ زد شماره رییس هیئتمونو ازم گرفت!!!…گفت:بهت زنگ میزنم…هنوز که نزده.نمیخوام زنگ بزنه.میدونم می یاد اینجا و نوشته هامو میخونه.بذارید فراموش کنم.همتونو.بذارید بدی هایی که بهم کردید حمایت هایی که ازم نکردید رو فراموش کنم.بذارید این چشما یه کم آروم باشن.بذارید فرااااااااااموش کنم تمام نامردی هاتونو بی عدالتی هاتونو.شما ها ناحقو حمایت کردید.حقو بی خیال.خدا گناهاتونو ببخشِ…!!!

چرا وقتی چشمامو رو هم میذارم نمیتونم یه لحظه آروم بمونمو اینو نمیدونم که باید دوباره کابوسِ اینجارو ببینم واسه همینه میخوام دستِ خدارو بگیرم آخه هر چی بیشتر دشمن داشته باشم بیدارترنصبت به زندگیم میشم که منو بیمار کرد.مگه میشه دورنگی های رو ندیدُ عشقی که تو وجودِ همست نباشه پلیدُ مشکی.عقاید من عواطف خشنو دوستانست حقایقِ منو حتی دشمنام گوش دادن …خدا فقط تو یکی موندی که جوابی ندادی نکنه میخوای بهم بگی هوامو نداری؟اتفاقا اینو میدونم که اینارو میخونم آره توقعم ازتو خیلی زیادِ میدونم که جهنم این دنیا رو با آدمای بدش واسهء همیشه بیا تبدیل کن به بهشت!!!

مگ مگ

اين وبلاگ مفتخر است به استفاده از وردپرس | اين قالب توسط روي طراحي و توسط مهدي به فارسي برگردانده شده است

5,631 spam comments
blocked by
Akismet