به نام خدا
…
وقتی ساعتی چند می گریم
احساس می کنم که سینه ام را نور عجیبی مسخر کرده است.تیرگی های قلبم با آب اشک شسته شده و مانند آیینه ایی می درخشد….آنوقت است که از شادی لبخند میزنم و در دلم می گویم :
- این بشر ضعیف و نا توان،فقط برای گریستن آفریده شده است!!!
….
پ. ن ۱: ۲۴ اسفند هم رسید
…تولدم مبارک
… عجب …چه زود گذشت…۴ سال موقع تولد اردو بودم…امسال خونه ام….اون موقع ها دوستام واسم تولد می گرفتن….یادش به خیر اولین سال روز تولدم هیشکی یه تبریکم نگفت.داشتم میمردم ۱۴ سالم بود تا اینکه ۱۱ شب دیدم بچه ها یه هو اومدن تو اتاق با کیک و کادو….یه pooh واسم خریه بودن آخه من خیلی دوست دارم….منم بغض کردم بعد گفتن که میخواستیم اذیتت کنیم…هی روزگار یادش به خیر…
پ. ن ۲: بعد از روشن شدن حقیقت واسه آدمای فدراسیون الان منم آروم شدم تا یه حدی…اما چه دیر متوجه حقیقت شدن…چه دیر…
پ.ن ۳:امروز ۲۴/۱۲/۸۶ تیم ملوان نیروی دریایی با حظور امیر سرتیپ مجدآرا و دکتر میر زمانی و امیر دریا دار حسین اشرفی به طور رسمی افتتاح شد.جا داره که واقعا از زحمات جناب آقای هوشمند زاده رییس تربیت بدنی نیروی دریایی هم تشکر کنم.و تمام کسایی که این تیم رو راه اندازی کردند.
پ.ن ۴:چه روز خوبی بود.یه اتوبوس پر از بچه واسه من شعر میخوندن که تولدم مبارک…کلی خوش گذشت.
پ.ن ۵:واسه مسئولینی که اومده بودن یه چیز جالب بود => که چرا من انقدر زود پارو زدن رو کنار گذاشتم.و از من خواستن که دوباره شروع کنم.

مگ مگ
به نام خدای خوبم
…
می خوام یه چیزی بگم…میخوام اشتباهی که کردم رو بگم…
روزی که اردو رو ترک کردم به این امید که آدمای این دنیا حق من و کاپیتانم رو میگیرن…هه چی بگم اخه….
قرار بود که محیط رو آروم کنن و چند روز بعد ما برگردیم…اما اونا گریه های منو کاپیتانم رو راجع به حرکت های اون مربی … گذاشتن رو حساب اینکه کم آوردیم و عصبی شدیم…یه ورزشکار که از نظر قدرتی مشکل نداره چرا نمیتونه پارو بزنه؟؟؟هان؟؟؟چرا؟؟؟وقتی روحیه نداره چه طور پارو بزنه؟؟؟وقتی قبل از تست میبینی که رقیبتو میکشه کنار میگه باید سروناز رو بگیری اگه نگیری دیگه نیا اردو از فردا…واسه منِ ورزشکار انگیزه ایی میمونه؟؟؟اگه بخوام کارا و بلاهایی که سرمون می آورد رو بنویسم درست نیست و خیلی زیاد ِ نمیخوام یادم بیارم چون وقتی یادم می یاد دلم میخواد تموم دنیا رو بگیرم به فحش …با دیدن این چیزا با دیدن اینکه تو این دنیا هرچی دلت سیاه تر باشه موفق تری.با دیدن اینکه هیشکی از منو کاپیتانم که عشق این ورزش رو داشتیم حمایت نکرد…آره من تمام اعتقاداتم رو از دست دادم …خدا رو فراموش کردم.دلم رو کردم خونهء شیطان.که منو از یاد خدا غافل کرد.میشستم کنج خونه و فقط به انتقام فکر میکردم حتی فکر کشتن تک تکشون هم به سرم زده بود….یه روز تو خونه تنها بودم شب شده بود چراغای خونه خاموش یه هو ترسی اومد سراغم نمیدونم یه حس عجیب مثل یه مرده روی تخت افتاده بودم یک لحظه تمام رفتارای بد اون مربی،تمام خاطرات با بچه ها،تمام گریه هامون همه یادم اومد باور نمی کردم از اون بچهء شیطون شدم این….زدم زیر گریه با صدای بلند…خودم از خودم ترسیدم داد زدم خدایا کجایی؟؟؟من به تو تکیه کردم پس کجایی؟؟؟خلاصه همه چیرو فراموش کردم حتی این سایتم واسم شد جهنم ساکت…
تا اینکه تو این ۲ ماه اخیر شنیدم کم کم دارن دونه دونه رسوا میشن و میرن کنار…تا اینکه دیروز بهم گفتن:اون مربی هم رفت …نه اینکه خودش بره ها نه…بیرونش کردن…شکه شدم…نمیدونستم چی باید بگم.فقط سکوت کردم یادم اومد تمام رفتاراشو…از خودم بدم اومد.کاش خدارو فراموش نمیکردم.چون حقمو شاید آدماش نگرفتن اما خودش بعد از ۹ ماه حقمو گرفت…اون لحظه فقط گفتم خدایا قربونت برم…من چه گناه کارم…خوشحالم که حقیقت ها واسه همه رو شده و اونی که باید رسوا میشد…رفت و رسوا هم شد…اما کاش اون روز دقیقا ۱۲ تیر کاش حرفای منو کاپیتانم رو باور میکردن تا انقدر منو کاپیتانم ضربه نخوریم….کاش …
شروع کردم به تمرین کردن برای خودم برای اینکه آروم بگیرم…نه واسه کسی نه واسه چیزی…میخوام پارو بزنم واسه دل خودم…میخوام حتی به اوج برسم اما واسه خودم با مربی خودم بدون رفیقی …تنها قایق میندازم تو دریا میرم دور…خیلی دور…کاش قایقم اینجا بود…کاش…هه ..یادم می یاد مربی بدجنس نمیذاشت به من قایق نو بدن…نمیدونم چرا؟؟؟چون شاگردش نبودم چون تهرانی نبودم.اما بالاخره شفر جونم بهم داد اسمم رو سونی توش نوشت…نمیدونم الان کی سوارش میشه…کاش به قولی که بهم دادن عمل کنن…کاش…
خدایا منو ببخش…مثل همیشه کنارم باش…بامن باش…

مگ مگ
به نام خدا
…
افسوس که دیگر در چراغ وجودم یک قطره روغن نمانده است که به سوختن ادامه دهم. دریغ که سرانجام،وجود خوشبختی برایم چون کیمیا مجهول ماند و زحماتی که به خاطر بدست آوردن آن کشیدم،مانند مشقاتی که کسی برای دیدار خدا تحمل کند،بی نتیجه ماند…
…
انگار بعضی ها از نوشته هام ناراحت شدن. اینجا باید بگم که من قصد بی احترامی به کسی رو ندارم.هیچ وقت به ارزش های کسی بی حرمتی نکردم.اما من الان یه آدمی شدم که به خاطر بی عدالتی هایی که دیدم خوب عقایدم تغییر کرده.دیگه هیچ کسو قبول ندارم.وقتی به چشم دیدم که اسم خدا رو قسم میخورن بعد پشت به خدا می کنن.وقتی به چشم دیدم برای کاری که انجام میدم باید یه گرگ باشم.وقتی به چشم دیدم که اگه سالم بخوام زندگی کنم باید از علایقم بگذرم.وقتی به چشم تبعیض رو دیدم چون بچهء شهرستانم.وقتی به چشم دیدم تمام پل های پیشرفتمو با خنجر نامردی و بد دلیتون نابود کردید.چه توقعی از من دارید؟؟؟آره حق میدم به همهء کسایی که عضو خانوادهء قایقرانی هستن و نمیتونن احساسات منو درک کنن حق میدم.چون اکثرتون حتی یک روزم پارو نزدید…وقتی شما نمیتونید منو درک کنید.چه طور توقع دارید من درکتون کنم؟؟؟وقتی نمیتونید صدای ضربه های پارو رو توی آب بشنوید.وقتی نمیتونید تو دریا پرواز کنید واقعا من ازتون توقع بیجایی دارم که میخوام درکم کنید…
پ .ن ۱:تلفن زنگ خورد. من:سلام خوبید آقا؟مربیم:سلام چه طوری؟من:(با شنیدن صدای بهترین مربیم اشک توی چشمام حلقه زد)باور نمیکنم بهم زنگ زدید…مربیم:چرا؟تمرین میکنی یا نه؟ من: نه واسه چی تمرین کنم.از من گذشته(بغضم ترکید) مربیم:تمرین کن باید برگردی.به یولداش گفتیم خیلی خوشحال شده.من:هه…چی شده یاد من افتادن وقتی خوردم کردن کجا بودن؟؟؟۹ ماه افسردگی گرفتم کنج خونه هیشکی یه زنگ نزد داری چی می کنی…مربیم:حرف نزن غلط کردی تمرین نمیکنی از فردا میری تمرین.من: ….(سکوت میکنم و فقط گریه).
پ .ن ۲:من با یکی از مسئولین فدراسیون حرف زدم.گفتم که از من حمایت نکردین و شما باعث شدید که یه آدمی که هیچی از قایقرانی سرش نمیشه واسه خودش بشینه اینجا نظر بده…گفت:من ازت حمایت کردم….بهش گفتم:یه چیزو به من برگردونید.توقع نداشت اینو بگم.گفتم:قایقم.تو اردو …دلم واسش تنگ شده…بدیدش به من حتی اگه خراب شده.بذارید پیش خودم باشه شاید با وجودش دوباره پارو به دست بگیرم شاید آروم بشم…قرار شده که بهم خبر بده…و من منتظر می مونم هرچه قدر هرچند میدونم که بی فایده ست این انتظار…یعنی میشه بهم زنگ بزنه بگه قایقت رو میخوایم بفرستیم؟؟؟شاید تو خواب ببینم.
پ .ن ۳:یک هفته هست که زدم به آب .حس شیرین پارو زدن با آرامش …دور از نگاه های حسود تو یه محیط سالم با یه فضای مناسب …دریا …یکی بهم گفت:تو دختر اسفندی .دختر آب و دریا … چه طور ۹ ماه دریا رو ندیدی .چه طور ازش فرار کردی؟؟؟چه طور ۹ ماه سوار قایق نشدی؟؟؟چه طور؟؟؟
واقعا چه طور؟؟؟من چند سالم هست مگه؟؟؟چه زود پیرم کردید…فرشته های سیاه پوش …من خیلی دلم میخواد یه جا بهتون خنجرو از پشت بزنم و بعد حسِ خوش لذت نابود کردنتون…هه(راستی چه خشن شدم. خوب سعی کردم قلب و احساساتم رو بکشم این طوری بهتر می تونم به چیزی که میخوام برسم).
کی میتونه منو درک کنه؟؟؟من دلم برای تیم ملی.با اون آدما تنگ نشده.من فقط دل تنگ قایقم هستم من دل تنگ چیزاهایی هستم که تو نمیتونی درک کنی…

مگ مگ