به نام خدا
…
منتظر مانده ام من ِ ابله …و دستهاي لعنتي ام بوي كثافت گرفته است …بس كه تو اين لجن زار ِزندگي دنبال خوشبختي گشتم…..
…
خدايا ديشب ۳ تا موجودي كه خيلي واسم عزيز بودنو ازم گرفتي…خدايا نميدوني چه سخت ِ وقتي مادرشون پشتِ در ِ خونه ناله ميكنه و فقط از من ميخواد كه برم پيشش بشينمو نازش كنم…خدايا اولين باري بود كه بچه هاشو به دنيا آورده بود…۳ تا پيشي كوچولويه خوشگل كه فقط ۵ روز زندگي كردن هنوز چشمهاي خوشگلشون باز نشده بود…خدايا نميدوني چه قدر سختِ وقتي از من ميخواد كه دنبال ردِ خون رو بگيرمو بچه هاشو پيدا كنم…خدايا نميدوني چه قدر سخت بود وقتي امروز باشنيدن صداي نالهء مادرشون درِ خونه رو باز كردم و ديدم جسد يكي از بچه هاشو رفته پيدا كرده كنارِ خودش خوابونده …داره نازش ميكنه…خداياااااا…من آدمم نميتونم اين صحنه ها رو تحمل كنم….خدا جون به نظرت كم غم و غصه دارم….؟؟؟
ديروز روز شومي بود…انقدر گرفته بودم كه به پيشنهاد يكي از دوستام رفتيم لبِ دريا…وقتي برگشتم طبق عادت اول رفتم تو پاركينگ به بچه گربه هام سر بزنم…فقط خون ديدم…يكي شون توي خون خوابيده بود…خيلي آروم…دست زدم بهش..سفت بود…سرد شدم…دوييدم تو خونه …چراغا خاموش…
لعنت به اين زندگي…همين چند دقيق پيش زمين رو با حرص كندمو به زمينو آسمون ناسزا گفتم….آخه گناه اينا چي بود….وقتي مادرِ با ناله بچه شو گرفته بود…شايد داشت خودشو گول ميزد كه هنوز زنده ست…منو نگاه ميكرد…و من فقط تو دلم فرياااااااااااااااااد زدم…..خدااااااااااااااايااااااااااااا چراااااااااااااااااااا؟؟؟بسته ديگه خدا…من صبر ايوب ندارم…كم آوردم…خيلي سخت بود وقتي بايد دفنش ميكردم آروم خوابوندمش خاكو ريختم روش…آروم بخوابيد كوچولووهاي نازم…

من ديگه خسته شدم بس كه چشام باروني ….

اينجا روز اولشون هست…چه قدر همه خوشحال بوديم…
مگ مگ
به نام خدا
…
چند سطري بيش نيست،اما خاطره اي جانگداز دارد…
…
گريه نكن بلبل كه طوفان گل قشنگت را از شاخه چيد و برد…تو گريه نكن بگذار من گريه كنم …تو گريه نكن زيرا دوباره بهار باز مي گردد و گلي را كه طوفان ربوده بتو باز مي گرداند…بگذار من گريه كنم كه ديگر برايم بهاري وجود نخواهد داشت… .
…
و حماقت تجربهء تلخي است !!! من به راهي رفته ام كه در آن عمق دره ايي پيدا بود،و حماقت ميخواهد رفتن و به انتظار نشستن!!!
و حماقت ميخواهد: كه به طناب پوسيده اي چنگ بزني !!!من اكنون در سقوطم و سقوط و سقوط است و سقوط …تكه طناب در دستم را مي نهم بر قلبم كه داغ دل من باشد و يادم باشد:
روزي كه به ته اين دره ميرسم ،دست هايي مرا مي خوانند كه همه وهمند و فريب …و پس از آن كه بدان چنگ زني خواهي ديد: تار بي پودي در دست تو و سقوط است و سقوط ….
و حماقت تلخترين تجربه هاست …!!!
پ.ن ۱: رفيق فقط تا امروز بهم دروغ نگفته بودي…سخته باور كنم توام دروغ گويي…نميتونم باور كنم…
پ.ن ۲: وقتي ميگم خنده به من نيومده ميدونيد يعني چي؟؟؟يعني وقتي ميخندم بايد منتظر يه اتقاق بد باشم كه اشكمو در بياره ….نتيجه گيري:نخندم بهتره…
پ.ن ۳: يه زمان هايي سكوت ميكنم و تو خودم ميرم…اونم زمان هايي كه نميتونم خودم رو قانع كنم….زمان هايي كه پر از سوال بي جوابم …الان از اون زمان هاست….اما اين بار …سخت تر ،تنها تر ،دلگيرتر،غمگين تر…سكوووت ميكنم….سكوتي بلندتر از فرياد….
مگ مگ

به نام خدا
…
يه روز يكي بهم گفت:سروناز تو اين دنيا همهء آدم ها بد نيستن.همه رو به چشم آدم هاي بدو دو رو نگاه نكن همه شيطان صفت نيستن.خدا تو زمين فرشته هم گذاشته.اما اين فرشته ها بال ندارن.تا يه وقت مردم اذيتشون نكنن…هرچند كه تو دوران ِ منو تو اين فرشته ها تعدادشون كم شده اما هستن…صبر كن به وقتش مي ياد كمكت…اون روز من فقط يه خنده ايي به اون دوست زدم و گفتم:برو دلت خوش ِ ها…
…
بعد از ۹ ماه براي اين مسابقات به درخواست ِ مربيم من هم رفتم…تيم ِ ما اول شد…خودم فكر نميكردم با يك هفته تمرين انقد خوب بكشم…و فكر نميكردم هنوز هم بتونم ۲۰۰ مترها رو همون طور خوب بزنم…خوب خيلي ها شاخ در آورده بودن خيلي ها هم مثل مربيام از خوشحالي پرواز مي كردن…من هم فقط نگاه مي كردم خوشحال بودم كه باز هم خندهء مربيم رو ميبينم…اين وسط يولداش اومد جلو و كلي ازم تعريف كرد…كاش بلد بودم به زبونش حرف بزنم ميخواستم بگم خيلي دير فهميدي من ورزشكار ِ خوبي هستم…با خيال راحت تو درياچه راه ميرفتم قدم هامو محكم ور ميداشتم…چون از اينكه خدا حقمو گرفته بود احساس غرور ميكردم…و از اينكه هيچ كدوم از آدم بدها رو نميديدم خيالم راحت بود…و براي اولين بار يه آرمش خاصي داشتم…و اونجا خدا رو شكر كردم خودش حقمو گرفت….هنوز تو شُك هستم…نميدونم چه طور پارو ميزدم…من كه حتي خودمو باور نداشتم…و تنها مربي هام و هم تيمي هام بودن كه منو به سمت جلو هُل ميدادن…
…
من خودم اونجا به چشم اون فرشته رو ديدم.اون بال نداشتا…اما اون تنها كسي بود كه به عنوان ِ يك مسئول از حق ِ من دفاع كرد…تنها كسي بود با اينكه سمت ِ كمي هم تو ايران نداره…خيلي خاكي از بچه هاي شهرستان دفاع كردو…به من كلي اعتماد به نفس داد…حتي تا فرودگاه اومد و مارو باز هم حمايت كرد…۴ صبح بود كه بايد ميرفتيم فرودگاه ….راديو ماشين روشن بود…يه خانم هم داشت يه متني رو ميخوند موضوع هم اين بود كه خدايا تو كهه خوبي ما رو ببخش(اما با موزيك متنش خيلي خوشگل بود و من خيلي از روي خدا شرمنده شدم.چون يه جورايي ازش فاصله گرفته بودمو ازش گله داشتم كه چرا حقمو از بنده هاش نگرفت ِ.اونجا يادم اومد كه رفيقم بهم گفته بود صبر كن تا فرشتهء خدا بياد به كمكت)ماه هنوز تو آسمون بود…من بي صدا توي تاريكي اشك ميريختم طوري كه حتي رفيقام هم نفهميدن…
…
الان خيلي آروم شدم…چون خيلي چيزها ثابت شد به بعضي ها…اون فرشته خندهء دوباره رو به من داد…شايد كسي نتونه درك كنه كه الان من از چي دارم حرف ميزنم…
و من فقط ميتونم بگم خدايا منو ببخش كه بهت اعتماد نكردم…به اينكه همه جا گفتي كه صبر داشته باشيد…اما خدا تو اين چند ماه صبر كردن خيلي سخت بود…اما مرسي كه بازم دست ِ منو گرفتي و دوباره منو بلند كردي….
پ.ن ۱:اين واسه شما آدم بدهاست كه خودتون هم ميدونيد…حالا ديديد كه حريف خدا نميشيد…بريد خدا رو شكر كنيد كه خدا انقدر بخشندست كه آبروي شماهارو نبرد…
پ.ن ۲:و من باز هم مثل هميشه ۲۰۰ متر رو با تمام وجود زدم.هرچند كه اولش خودم رو باور نداشتم چون فقط يك هفته تمرين كردم با اجبار مربيام به خود باوري رسيدم…مربيم ميگه تو براي ۲۰۰ زدن نيازي به تمرين نداري…نميدونيد چه لذتي داشت تك ِ ۲۰۰ متر…
پ.ن ۳:جا داره از تلاش بچه هاي بوشهر هم تشكر كنم(الهه خوارزمي،شقايق خسرواني،سيما يادگاري،و مربي هاي خوبمون رامين زرنديان و انوش عباسي و مسئولين باشگاه ملوان بوشهر)كه باز هم بعد از مدت ها بوشهر روي سكوي اول ايستاد…
مگ مگ

به نام خدا
…
رفتنو رفتنو رفتن …
براي رفتن آماده نيستم …اما ديگه هيچ حرفي نميزنم …ديگه تو اين دنيا سكوت تنها كاري ِ كه ميكنم…سكوت و صبر…
ميگن بايد ساكم رو ببندم و آماده باشم براي رفتن … ۳۰ فروردين فرودگاه …دلم ميخواست برم اما فكر نميكردم انقدر زود بايد آمادهء رفتن بشم…
من :كجا ؟؟؟براي چي؟؟؟نميخوام…نميتونم…اونا:بايد بري…بايد…به خاطر ما هم شده بايد بري…
من:سكوت…باشه ميرم…
اين روزا براي فراموش كردن آدم ها از ۷ صبح ميرم دريا تا ۱۲…زير نور خورشيد…قايق رو ور ميدارم ميرم تو آب …تنهااااا…منو دريا با هم…دريا خيلي پاكي …منو با خودت يكي ميكني…ماهي ها به اينكه هر روز با ضربه هاي پارو بيدارشون كنم عادت كردن…
دريا گريه هامو ديدي…چرا همش بهم ميگي صبر كنم…چرا همش بهم ميگي دلمو مثل تو بزرگ كنم…دريا من از آدم ها متنفرم…دريا آدم ها جز دروغ چي بلدن….آدم هايي كه فقط و فقط دارن ظاهرشون رو درست ميكنن….دريا من نميتونم دو رو باشم…دريا من از تو يه چيز رو ياد گرفتم اينكه دو رو نباشم كثافت نباشم….اما دريا ديگه بريدم…ديگه …ديگه نميتونم….دريا كاش يه روز دستمو بگيري منو با خودت ببري اون زيراااا….با ماهي ها…دريا من دختر اسفندم …منم ماهيم….بلدم شنا كنم…دريا ديروز برات تعريف كردم و تو چه قدر مهربون بودي و آرومم كردي….
كاش اين سفر آخرين راهي باشه كه ميرم….
دارم زودتر خداحافظي ميكنم….كاش كسي براي برگشتنم دعا نكنه ….اما برام دعا كنيد…خيلي …
پ.ن ۱:رفيق من سنگ صبور غم ها به ديدنم بيا كه خيلي تنهام هيشكي نميفهمه چه حالي دارم چه دنياي رو به زوالي دارم…اين آهنگ تمام خاطرات من با رفيقم (سنگ صبوره)…
پ.ن ۲:سنگ صبور هم رفت …

ساعتها همين طوري به دريا خيره ميشم…آب دريا هم كم كم بالا مي ياد و منو نوازش ميكنه…
…

و زماني كه آب دستهاي منو ميگيره…
مگ مگ
به نام خدا
…
رفتن مادر بزرگ از این دنیا یه چیز رو بهم خوب فهموند…این دنیا خیلی بی ارزش ِ …خیلی راحت از این دنیا دست می کشی و روحت پرواز میکنه…خیلی خوشگل شده بود…مادر بزرگ رو تختش خوابیده بود مثل همیشه فقط اینبار دیگه بیدار نمیشد…گریه های پدر بزرگ که از این به بعد بد از این همه سال باید تنها زندگی کنه و شعری که از نوحه خون خواسته بود بخونه…من مانده ام تنهای تنهای من مانده ام تنها میان سیل غم ها حبیبم….دل همهء آدم هایی که اونجا بودن رو آتیش میزد…گریه های پدرم که پسر کوچیک خانواده بود و نتونست زمانی برسه که مادر بزرگ زنده بود…چشمهای مادر بزرگم باز بود چون چشم انتظار پسرش بود …زمانی که رو تختش آروم خوابیده بود ما نوه ها همه دورش نشسته بودیم …یکی خودش رو میزد…یکی فقط نگاه میکرد …چشمهای مادر بزرگ بسته بود اما از گوشهء چشمش اشک می یومد ما اشکشو پاک میکردیم اما باز می یومد…تا بابام رو دیدم اومد تو بغل من گریه میکرد نمیدونم چه مدت جلوی در مرده شور خونه تو بغل من بود.همیشه پدرم واسم یه تکیه گاه بود اما اینبار من تکیه گاهش شده بودم.تو گوشم یه چیزی رو زمزمه می کرد:من دیگه مادر ندارم…مادر بزرگ خوش به حالت چه آروم و راحت از این دنیا رفتی …اما دلم از یه چیزی می سوزه من همیشه تو این غربت لعنتی بودم هیچ وقت مزهء داشتن مادر بزرگ رو نچشیدم…می خواستم وقتی واسه همیشه بر میگردیم منم مثل بچه های دیگه از این حس لذت ببرم اما قسمت نبود…
پ.ن ۱:خدایا به من بگو چرا این آدم هایی که تو آفریدی طرف نا حقو انقدر میگیرن.خدایا کی اینا عذاب میکشن پس؟؟این آدمهایی که خدا خدا شون سر به فلک میکشه اما دلشون سیاه ِ …یه روز برای گرفتن حقم باید با من رو در رو شید…آخ که چه لذتی داره وقتی که نفرتو از چشمای من میخونید…
پ.ن ۲:اگه بابات برام یه خونه میخره میذارم تو تیم ملی بمونی.این حرف ِ اون مربی که منو کاپیتانم رو عذاب میداد به یکی از بچه های شهرستانی گفته بود.وقتی اینو شنیدم دلم میخواست زمینو زمانو بریزم به هم …جرات نداشت به ما بگه باج بدید میدونست ما همین طوریشم به خونش تشنه اییم…چند بار نامه نوشتیم واسه مسئولین اما این آدمای پایین تر نذاشتن نامه ها دست آدم های بالاتر برسه…
پ.ن ۳:هه…زشت ِ که بخوام بنویسم چه چیزهایی رو شده…اما خوشحالم …اون دو نفر مسئولی که گفتن سرونازو سونیا خسته شده بودن و عصبی از این حرفا …توجه کنن …خدایی که اون بالاست دست بندهای بدشو رو می کنه …دیدید اشکای ما بی دلیل نبود دیدید حرفای ما از بچگیو خستگیو روانی بودن نبود…
پ.ن ۴:پدرم همیشه میگه ببخش حتی دشمنت هم ببخش…اما این بار من هیچ کدوم از اون آدم هایی که آرزو هامو رویا هامو کشتن رو نمی بخشم…شما هایی که ادعا میکنید جووناتونو بفرستید ورزش تا از راه های بد زندگی دور بشن…هه شماها با دستای خودتون جوونارو میندازید تو چاه بدبختی…واقعا از اون دنیا و مردن نمی ترسید…
مگ مگ

…
