به نام خدا
…
در تاریکی فرو رفته ام! تاریکی مطلق
چشم هایم جایی را نمی بینند و کسی نیست راه خروج این لجنزار بی نور را نشانم دهد، تا آخرش هیچ چیز نیست، هیچ چیز…
اينجا آخر دنياس جايي كه فرياد هايت حتي مانند صداي يك مگس حتي خواب كسي را برهم نميزند…
در تاريكي مطلق فرو رفته ام…
…
اين روزا خيلي سعي كردم يادم نياد كه پارسال تو اين روزا چه اتفاقايي افتاده بود…جلسه هايي كه فقط الكي به حرفاي ما گوش دادنو آخرشم گفتن از فشارهاي روحي بوده اما خوب بالاخره بعد از چند ماه همه چي ثابت شد….
روزاي آخر چه قدر شوم بود…ديگه از پارو زدن هيچ لذتي نميبرديم چيزي جز عذاب نبود…فقط روزايي برامون تمرين لذت بخش بود كه اون ميرفت دانشگاه و نبود….اون روز كه اون مربي نبود بچه هاي شهرستان از نظر يولداش بهترين بودن اما روزايي كه اون بود ….
چه طور ميتونم فراموش كنم خاطراتي رو كه لحظه به لحظه تو دفترم نوشتم…چه طور از يادم بره وقتي خيلي بي تفاوت دلمو زير پا گذاشتن…چه طور ببخشمشون….هيچ وقت نميتونم ۳ نفر رو ببخشم….كسايي كه حتي وجودشون تو اون درياچه از من هم كمتر…كسايي كه حتي نميدونن حس آب،قايق چيه…خيلي دلم ميخواد چشم تو چشم بشم…تا نفرتو از تو چشمام بخونن…
۱۳ تير كه برسه ميشه يك سال از اون روز تلخ روز آخر كه با خوشحالي از اردو اومدم بيرون نفهميدم اون موقع چه حقي ازم ضايع كردنو چه زخمي بهم زدن…زخمي كه فقط با زخم زدن التيام پيدا ميكنه….زخمي كه سپردم به خدا…خدا خودش خوب ميدونه چه طور حقو بگيره…
…
پ.ن ۱: اينجا من واسه خودم يه قايق دارم يه پارو با يه عالمه آب براي از خود بي خود شدن…براي پرواز روي آب…من نيازي به اون ۱۰۰۰ متر درياچه ندارم…اينجا يه مربي دارم كه دلش مثل درياست…
پ.ن ۲:ديگه با خودم بيگانه شدم…يه زماني ميخنديدم…همه جارو به هم ميريختم…به همه كمك ميكردم….اما اين روزا از همه فاصله ميگيرم…از همه دوري ميكنم…حوصلهء خودم هم ندارم…همشم غر ميزنم…
پ.ن ۳: بيش از اينها…آه …آري …بيش از اينها ميتوان خاموش ماند…
پ.ن ۴:خدايا ازت ممنونم بابت همهء چيزهايي كه دادي…و حتي چيزهايي كه ازت خواستمو ندادي….شايد ميخواي امتحانم كني ببيني براي رسيدن چه قدر صبر ميكنم….
به نام خدا
…
هدفم حد نداره ميرم تا اوج آسمونا…
…
سلام…امتحانا تموم شد ما هم كه با مُخ سقوط كرديمو الان حسابي منگ شدم …
چند روز با خودم تصميم گرفتم بشينمو فكر كنم به گذشته به اشتباهاتي كه داشتم و به كارهاي خوبي كه تو زندگيم كرده بودم…چند روز با خودمو دلم خلوت كردم…بايد واسه خودم يه هدف پيدا مي كردم…شايد چون هدف نداشتم زندگي واسم تكراري شده بود…و من آدمي نيستم كه بدون هدف بتونم زندگي كنم…تو اين ۴ روز فهميدم خدا خيلي دوسم داشته و داره و من عاشقانه مي پرستمش…مثل آدم هايي كه مي شناسم فقط تظاهر نميكنم…البته هنوز هدف اصلي رو پيدا نكردم…چون هنوز گيجم به خاطر اتفاق هايي كه از عيد به بعد برام افتاده…مخصوصا اتفاقي كه باعث شد با خودم غريبه بشم…
…
چند روز هست كه براي اثبات خيلي چيزا و مهم تر از هر چيزي واسه دل خودم ميرم سر تمرين…هر روز هم وسط دريا قايقو چپ ميكنم تا تو دريا شنا كنم…ديگه حتي از كوسه هاي توي دريا هم نمي ترسم و اين براي مربي من يه چيز باور نكردنيه كه بالاخره بعد از ۶ سال ديگه وقتي چپ ميكنم جيغ نميزنم از ترس كوسه ها…سر تمرين با اينكه ۲ ماه هست كه تمرين نكردم اما پارو ميزنم خيلي لذت بخشه كه واسه دل خودم تمرين ميكنم اونم خيلي جدي…وقتي فشار مي يارم چون هنوز آماده نيستم دردو تو تمام بدنم حس ميكنم اما برام لذت بخشه و با جونو دل تحمل ميكنم حتي بعضي اوقات از درد فرياد مي كشم اما همچنان ادامه ميدم….و مربيم فقط نگاهم ميكنه و سكوت…و من از سكوتش خيلي حرفارو ميشنوم…
…
امروز وقتي چپ كردم قايقو پارو رو بي خيال شدم خودم شنا كردم روي آب خوابيدم نگاهم به آسمون…حس عجيبي بود…منو دريا و آسمون با هم يكي شديم…من چه احساس آرامشي داشتم…نگاهم فقط به آسمون بود. موج دريا هم تو گوشم برام شعر ميخوند…و صحنه ايي كه هيچ وقت نميتونم فراموش كنم من لبخند خدارو ديدم…چيزي كه باعث شد تمام وجودم تو دريا بلرزه…
پ.ن ۱:رفيق من سنگ صبور غم ها …چيزي كه تا ابد تو دلم زنده مي مونه…!!!
پ.ن ۲:تو اين چند وقته فهميدم كه واقعا بعضي ها تحمل ديدن موفقيت هاي منو ندارن چون خودشون هيچي نشدن…من چيزي نيستم اما خدا خيلي دوسم داره.تورو چي؟؟؟(خطاب به اون كسي كه خيلي عقده ها تو دلش مونده)
پ.ن ۳:هميشه وقتي كم مي يارم تنها كسي كه با يه حرف سادش دوباره ميخندم و ميبينيم راست ميگه همه چي شدنيه اون بابامه…باز هم با هم فكريش به من اعتماد به نفس داد…چه قدر خوبه كه باباي آدم رفيق آدم باشه…!!!

به نام خدا
…
كاش تو هم حال مرا داشتي…!!!
…
امتحانا تموم شد…به احتمال زياد گند زدم در حدِ تيم ملي…!!!
يك ماه ميشه كه مثل آدم نخوابيدم..!!!انقدر ذهنم مشغوله فقط چشمام رو ميبندم در واقع كاملا بيدارم و چشم بسته فكر ميكنم….!!!
پست قبلي سايتم نميدونم كجا رفته…!!! كي پاكش كرده؟؟؟…!!! راست بگيد…!!! كار كي بوده؟؟؟
خداياااااا من كه صبر ايوب ندارم….!!!خداي من تو كه انقدر خوبي هميشه هواي منو داري چي ميشه اين مسير زندگي منو بندازي رو خوشي….؟؟؟
مي ترسم كم بيارما….چه قدر صبر كنم….؟؟؟
….
بايد تصميم بگيرم شايد يكي از مهمترين تصميم هاي زندگيم باشه…!!! فعلا كه رو مُخم يه تابلو زدم ورود ممنوع…!!! در هيچ مواردي هيچكي نميتونه كمك كنه…!!!
من با خودم دارم مي جنگم…چه نبرد سختيه…جنگ منُ با من…!!! من ميزنم اون ميزنه….!!!
…
هنوز نميدونم اينجا رو تعطيل كنم يا نه…!!!
…
ميگ ميگ!!!