…
…
…
…
…
هيسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس…!!!
به نام خدا
…
“در اوج تنهايي نيست و خاموش شدم”
…
نميدونم چي شده … هيچ طور نمي تونم اين روزا رو بگذرونم…هيچ طور نميتونم با اين روزا كنار بيام…از اين سكوتي كه كردم خسته شدم…
شايد از پارو زدن هم خسته ام اما فقط درياست كه منو مي كشونه سمت خودش…نميدونم چه طوري بايد راهم رو پيدا كنم…
اصلا راهي هست كه بخوام برم…اين روزا خيلي خطرناك شدم كارهايي ميكنم كه … اي بابا بگذريم …
نميدونم قرارِ جايي برم يا نه … نميدونم قرار به بي راهه برم يا به راه اصلي … ياد معلم رياضي كلاس اول راهنمايي مي يوفتم كه به بچه هاي كلاس ما ميگفت:مرده هاي متحرك…شايد اون موقع من پر از انرژي بودم اما اين روزا انگار فقط جسمم اينجاست…روحم اينجا نيست…حتي زماني كه دارم حرف ميزنم با بقيه من تو خودم دارم با خودم حرف ميزنم…چه خوش خيالن اطرافيان كه فقط خندهء روي لبهامو ميبينن تلخي اشكامو نمي فهمن…
پ.ن ۱:نميدونم چه اتفاقي داره مي يوفته ….نميدونم من هيچي نميدونم …
پ.ن ۲:خودمو دارم ميبينم كه افتادم توي يه مرداب هر روز بيشتر دارم تو عمق اين مرداب فرو ميرم….چه قدر دردناك…

به نام خدا
…
می خواهد کسی کاغذ پاره های مرا بخواند ، می خواهد هفتاد سال سیاه هم نخواند … من محتاجم ، بیش از پیش محتاجم که افکار خودم را به موجود خیالی خودم ، به سایه خودم ارتباط دهم …. این سایه حتما بهتر از من می فهمد ……………
…
نميدونم بايد چي بنويسم و از كجا بنويسم…بعد از درگيري هاي كه با خودم داشتم …بالاخره امروز تونستم برم تمرينو خوب پارو بزنم…۳ روز پيش تو دريا داشتيم با شقي و فري نرم پارو مي زديم رفتيم ته دريا….يه هو شروع كرديم با هم شعر سنگ صبور محسن چاووشي رو با صداي بلند خونديم اما من صدام گرفته و در نمي ياد امروز صبح داشتم واسه بچه ها نطق مي كردم يه هو صدام واقعا در نمي يومد و فقط لبهام تكون ميخورد بچه ها بهم خنديدن
امروز سر تمرين به مربيم گفتم آقا نمي تونم پارو بزنم…بدنم خالي كرده….نميدونستم چه جوري حرف دلمو بگم….اما بي مقدمه گفتم:دوست ندارم مسابقات ايرانيان بيام درياچه…فقط نگاهم كرد…آخه هيشكي نميتونه درك كنه منو رو به رو شدن با كسايي كه ازشون متنفرم چه قدر برام سخته…فعلا تمرين ميكنم فقط واسه خودم هنوز تصميم نگرفتم برم يا نرم…
…
پ.ن ۱:فكر ميكنم تنها مردي كه تو زندگيم مي پرستمش يه نفر ِ كه هميشه كنارم بوده/نزديك تر از يه دوست/شايد نزديك تر از مادرم و خواهرم…كسي كه هر پارويي كه ميزنم فقط به عشق اونه…هميشه بهترين راه ها رو برام باز گذاشته…و من از خدا ممنونم كه همچين پدري رو دارم…بابايي روزت مبارك…:)
پ.ن ۲:نميدونم از اين دريا چي ميخوام ساعت ها ميشينمو خيره ميشم به دريااااا…بعضي اوقات زمزمه ميكنم : درياااااا منو با خودت ببر….
پ.ن ۳: ۵:۴۵ صبح كه ميريم تمرين خورشيد هنوز پشت ابراست….ما پارو ميزنيم كم كم خورشيد ابرهارو كنار ميزنه و به ما سلام ميگه…
پ.ن۴:رفيق خوشحالم كه هنوز هستي حتي دورا دور…
پ.ن ۵: تيم فقط ملوان خودمون…اميدوارم بچه ها اين مسابقه بتركونن….:)خدايا كمك كن به بچه ها…

….

مگ مگ
به نام خدا
…
خواستم بگويم ديدم نگفتن بهتر است!!!
چه سود
انكه با من نمي ماند.همان بهتر كه مرا نشناسد
و انكس كه ميماند.خود خواهد شناخت!!!
…
محو شدن در سياهي/انگار زندگي در حال محو شدن ِ/و اين هر روز بيشتر ميشه/در خود گم گشته و سرگردانم
و ديگه هيچ چيز و هيچ كس برايم اهميت نداره/اميدم را به زندگي از دست داده ام/هيچ چيز براي بخشيدن ندارم
ديگر هيچ چيز برايم باقي نمانده/براي رهايي نياز به پايان دارم/ديگر چيزها برايم مثل گذشته نيستن/كسي رو درون خودم گم كرده ام
اين گمگشتگي مرگبار نميتواند واقعي باشد/و من احساس ميكنم…/قدرت تحمل اين جهنم رو ندارم/بي حوصلگي تا سر حد نابودي منو فرا گرفته
و تاريكي درون من رخنه كرده/روزگاري خودم بودم ولي الان نيستم/هيچ كس جز من نمي تونه منو از اين جهنم نجات بده/ولي الان خيلي دير شده
من ديگه قادر به فكر كردن نيستم/فكر كردن به اينكه چرا بايد سعي خودم رو مي كردم /گويي هيچ وقت گذشته ايي وجود نداشته
مرگ به گرمي به من خوش آمد مي گويد/و من تنها مي توانم بگويم: خداحافظ…

… .
اين وبلاگ مفتخر است به استفاده از وردپرس | اين قالب توسط روي طراحي و توسط مهدي به فارسي برگردانده شده است