به نام خدا
…
از حکم بر تا حکمران حیوان به حیوان دیده ام/در مکر او در فکر این در شکر او در ذکر این از حاجیان تا ناجیان شیطان به شیطان دیده ام دیدی اگر بی خانمان از هر تباری صد جوان من پیرهای ناتوان دربان به دربان دیده ام…
ای روزگار دل شکن هر دم مرا سنگی مزن من سنگ ها در لقمه نان دندان به دندان دیده ام…چکش به فرق من نزن ای صبر فولادین من…
…
در گوشه ایی از آسمان-ابری شبیه سایهء من بود.ابری که شاید مثل من-آمادهء فریاد کردن بود.من رهسپار قله و او راهیی دره-تلاقی مان.پای اجاقی که هنوز آتشی از پیش بر تن بود.
:خسته نباشی {پاسخی پژواک سان از سنگها آمد}.این ابتدای آشنائی مان بود در آن تاریک و روشن بود.بنشین!نشستم،گپ زدیم-اما نه از حرفی که با ما بود او نیز مثل من -زبانش در بیان درد الکن بود.او منتظر تا من بگویم-گفتنی های مگویم را من منتظر تا او بگوید،وقت ما-وقت رفتن بود.گفتم که لب وا میکنم{با خویشتن گفتم}-ولی بغض با دستهایی آشنا،در من بکار قفل بستن بود.او خیره بر من ،من خیره به او-اجاق نیمه جان دیگر گرمایش از تن رفته و خاکسترش در حال مردن بود.گفتم:خداحافظ.- کسی پاسخ ندادو آسمان یکسر پوشیده از ابری شبیه آرزوهای سترون بود.تا قله شاید یک نفس باقی نبود-اما غرور من با چوبدستِ شرمگینی -در مسیر بازگشتن بود…
چون ریگی از قله به قعر دره افتادم -هزاران بار…اما من آن مورم که همواره بدنبال رسیدن بود…!!!
پ.ن ۱:وقتی وجود داری وقتی من میبینمت وقتی حس میکنم…وقتی همه جا مواظب منی..چرا بگم نیستی….هستی نزدیکتر از رگ گردنم….
پ.ن ۲: حذف شد!
پ.ن ۳: حاضرم هیچی نداشته باشم جز یه سقف که من باشمو پدر و مادر…اینا تمام خوشبختی منن….تمام ثروت من…این روزها یاد میگیرم که محکم باشم تا بتونم در آینده اعصایی برای مادر باشم تکیه گاهی برای پدر ….این نهایت خوشبختی منِ…
میگ میگ:)
به نام خدا
…
قبرا از نعش پُر شدن پِیکا پُر از راکی!
میگن:ما هم پُریم!
آره!
تا خِرخِره پُرن…اما از حرف مُفت…!!!
…
واقعیت اینِ که زندگیمو از قایق و پارو جدا کردم دوستم ندارم دوباره برم اونجا تا مثل مرداد ماه دنبال یه راه باشم که همرو بپیچونم که برم خونه و اردو نباشم… نه دیگه اونقدر بی ازرش شده که فراموشش کنم…اما وقتی میبینم فرشته های سیاه(همون مسئولای مزخرف) هر کدوم می یان جلو دوربینو کلی دروغ به مردم میگن داغ میکنم وقتی میدونم پشت اون چهرهء به ظاهر مظلوم یک شیطان سیاه نشسته جوش می یارم…چند وقت پیش تو یه جلسه بچه ها بودن میخواستن از مشکلاتشون بگن شاید مسئولا حرفاشونو به گوش آقای دنیا.. برسونن…اما یکی از این مسئولا گفت:اینا حاشیه هست….من ۳ سالِ که سکوت کردمو اون خشمو تو دلم نگه داشتم میخواستم بگم آخه اینی که این بچه ها میگن درد شده واسشون این حاشیه نیست دردیه که تو دلاشون عقده شده اونم باعثش تو و امثال تو هستن اما باز هم سکوت کردم به خودم گفتم:اون روز میرسه که تو روی همشون وای میستمو از حقی که از منو امثال من گرفته شد دفاع میکنم….اما هیچی نمی تونه باعث شه فراموش کنم اون روزای سیاه آخر رو روزایی که منو کاپیتان داد میزدیمو اشک میریختیم از تبعیض مربی تهران مسئولین گوش میکردنو با لبخندای زشتشون میگفتن آروم باشید خسته شدید نیاز به استراحت دارید انقدر بی سوادن که نمی فهمیدن ورزشکاری که روحیه نداره یعنی باطل…و ما دوتا چون اون قرصای ۵۰ دولاری رو از اون مربی نخریدیم نخوردیم یعنی آدم بدِ بودیم…چون دوست داشتیم با زور خودمون پارو بزنیم…این هم جرم بزرگی بود!!!
از این حرفای تکراری متنفرم از اینکه هیچ کدوم از اون آدم هایی که تو فدراسیون کار میکنن حرفای مارو به آقای دنیا… نگفتن عصبانیم.
از اینکه نمی خواستن گند قضیه در بیاد شاکیم….به کجا بردم شکایتمو؟؟؟به دادگاهی که هیچ مسئولی نداشت…!!!
از اینکه خدا ۹ ماه بعد از اینکه ما اونجا رو ترک کردیم گند همه چیو در آورد شاکرم….
از اینکه الان منو کاپیتان قایق تو آب میندازیم تنها میزنیم به آب شادم….بدون صدای زشته اون که میگفت:یالا یالا:-) با آرامش کامل…
اینو میدونم یه روز نه خیلی دیر صدای اون بچه هایی که حقشون ضایع شده به خدا میرسه اون وقت از دادگاه خدا نمیشه فرار کرد…فرشته های سیاه نکنه میخواین خدا رو هم بپیچونید؟؟؟؟
پ.ن ۱: هنوز هم به مربیم رالف فکر میکنم به اینکه صداق بود به اینکه اهل تبعیض نبود کاش یه روز فقط یه روز دوباره مربیم میشدُ فقط یک ساعت باهاش تمرین میکردم….
