به نام خدا
…
روزگار وحشی ِ اما آدماش وحشی تر…
…
روزی که منو کاپیتان از اردو اومدیم بیرون خوب خیلی ها خیلی حرف ها زدن…و ما جز سکوت هیچ کاری نکردیم و سپردیم به خدا…
امروز از ۱۳ تیر ۸۶ ،دو سال گذشته تو این دو سال من فقط دیدم آدم هایی که از حقم دفاع نکردن چه طور اون چیزی که حقشون نبود رو به زور تهرانی بودن به دست آورده بودن رو از دست دادن…!!!از مربی گرفته تا اون هم تیمی های بی معرفت که بدون مادراشون هیچی نبودن:) هو هو هو
امروز اخبار ۱:۱۵ قسمت بانوان خبری رو اعلام کرد که باعث شد من فقط با صدای بلند بخندم و یه نگاه به آسمون بندازم و بگم هه هه سنگ کسایی رو به سینه زدن که هیچ ارزشی واسه قایقرانی قائل نبودن ….اما حق شماهاست که این طور مهره های اصلی تونو از دست بدید می دونید چرا؟؟؟چون قدر هیچ کدوم از بچه های قدیمی تونو ندونستید…!!!
پ.ن ۱: لطفا هرکی میدونه مدیر سایت فدراسیون قایقرانی کیه یه پیفام واسم بذاره دنبالشم که پیداش کنم دو تا حرف بهش بزنم!
پ.ن ۲:چیزی که حق تو نیست وقتی به نا حق به دستش می یاری با پارتی بازی یادت باشه به طرز وحشتناکی خدا ازت پس میگیره…!!!
پ.ن ۳:الان فقط ۲ نفر هستن که از اون فرشته های سیاه باقی موندن .خدایا پس کی اونا رسوا میشن؟؟؟:)
به نام خدا
…
امروز از ديروز به مرگ نزديكتريم…به خدا چه طور؟؟؟
…
چيزي نيست كه بخوام بگم…جايي نيست كه بخوام برم…هيچكي نيست كه بخوام بياد…براي رفتن حاضرم…چيزي نيست كه بخوام لمس كنم…طعمي نيست كه بخوام بِچِشم…بويي نيست كه بخوام حس كنم…رنجي نيست كه بخوام بكشم..جايي نيست كه بخوام بمونم…مرزي نيست كه ازش بگذرم…حقي نيست كه بخوام بگيرم…سهمي نيست كه از بودن ببرم…راهي نيست كه نرفته باشم…رنگي نيست كه نديده باشم..ميلي نيست تا برنده باشم… طوري نيست كه نبوده باشم…
حرفي نيست كه بخوام بشنوم…رازي نيست كه بخوام بدونم..چيزي نيست كه بهش فكر كنم …كافيه ديگه نميخوام بمونم…شاهي نيست واسه رسيدن…چيزي نيست براي كاشتن…حسي نيست براي احساس…نيست آرزويي براي داشتن…نيست چيزي كه به دست بيارم…چيزي نيست كه بخوام ببازم.هيچي نيست كه بخوام لِه كنم چيزي نيست كه از نو بسازم….نيست طاقتي به اين اسيري…نيست نقطه ايي براي آغاز….
چيزي نيست كه بخوام بگم…
پ.ن ۱:بعد از ۲ سال يكي تو فدراسيون پيدا شد كه از كاپيتانم و من سوال كنه دليل ترك كردن اردو چي بود…بعد از ۲ سال يك نفر تو فدراسيون پيدا شد كه ميخواست بشنوه حرفاي ما رو…حرفهارو زديم…اما كي ميتونه درك كنه حتي خودِ من واسم سخت بود كه عمق حرفهاي كاپيتانمو درك كنم…
پ.ن ۲:من همهء اونايي كه تو فدراسيون كار ميكنن رو به چشم فرشته هاي سياه ميبينم كه جز سياهي چيزي تو وجودشون نيست اما اوني كه به حرفاي ما گوش كرد فرشتهء سفيد بود…قول داد خيلي چيزا عوض بشه…قول داد حقي كه از ما گرفته شد رو به ما برگردونه…اما يادم رفت بگم:تعداد فرشته هاي سياه بيشتر ِ…دفاع كردن از حق چيزي نيست جز نابودي…تو فدراسيون وقتي حرف حق ميزني همهء اون فرشته هاي سياه پاشونو ميذارن رو گلوت تا خفه بشي حاضرن تو نابود بشي اما منا فعشون رو از دست ندن…
ميگ ميگ
